او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت؛ روح او تکه ای از دشت های باز، دریا های بی مرز و آسمان های روشن بود.
قلبم از کار که افتاد، به من شوک ندهید
اسم ارباب بیاید، ضربان میگیرد : ) .
عشق ابریست که یک سایهی آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
_ حامد عسکری
امیدوارم گیرِ آدمایی نیفتید که مثلِ هوای بهار، تکلیفشون با خودشون مشخص نیست.
با حسرت دیدار که شبها که سحر شد
این عمر من و توست که بیهوده هدر شد
' دیالوگهایحـق :
با حسرت دیدار که شبها که سحر شد این عمر من و توست که بیهوده هدر شد
تا آمدم از وعدهی دیدار بپرسم
لبهای تو محدود به اما و اگر شد
' دیالوگهایحـق :
تا آمدم از وعدهی دیدار بپرسم لبهای تو محدود به اما و اگر شد
از چشم تو افتادم و دیدم که به جز من
هر قطره که از چشم تو افتاد گهر شد