امیدوارم گیرِ آدمایی نیفتید که مثلِ هوای بهار، تکلیفشون با خودشون مشخص نیست.
با حسرت دیدار که شبها که سحر شد
این عمر من و توست که بیهوده هدر شد
' دیالوگهایحـق :
با حسرت دیدار که شبها که سحر شد این عمر من و توست که بیهوده هدر شد
تا آمدم از وعدهی دیدار بپرسم
لبهای تو محدود به اما و اگر شد
' دیالوگهایحـق :
تا آمدم از وعدهی دیدار بپرسم لبهای تو محدود به اما و اگر شد
از چشم تو افتادم و دیدم که به جز من
هر قطره که از چشم تو افتاد گهر شد
' دیالوگهایحـق :
از چشم تو افتادم و دیدم که به جز من هر قطره که از چشم تو افتاد گهر شد
در کوزه خشکیده نَمی راه ندارد
بیچاره نگاهی که به امید تو تر شد
توی کتاب "سه شنبه ها با موری" نوشته بود:
اگه لازم باشه گریه کنم، مفصل اشک می ریزم اما بعد از آن به همه خوبی هایی که هنوز در زندگی از آنِ من هستند متمرکز می شوم. :)