آدم یه کسایی رو از یه جایی از قلبش دوست داره که تابحال اصن نمیدونسته همچین جایی توی قلب وجود داره!
یه وقتایی کار زیاد دارم برای انجام دادن، ولی ورِ تنبلم میاد فرمونو میگیره دستش و نمیذاره انگشت کوچیکهمو هم تکون بدم.
منم اینطور وقتا یه شگرد پیاده میکنم.
مثلا میرم پای سینک، یه طوری که ضمیر تنبلم بشنوه میگم: " همهی ظرفا؟ عمرا! فقط یه استکان میشورم!"
و یههو خیلی گازانبری میپرم و همهی ظرفا رو میشورم.
بابا بیایید پای این درّ و گوهرا تلمّذ کنید، اینا درس زندگیان، ساده نگذرید!
از همینجا سلام به اونایی که معتقدن نجوئیدنِ اون تیکه لواشکی که به شکل لولهای گذاشتی گوشه لُپت، از سختترین کارهای دنیاست!
[آب دهنتم جمع کن...]😂
دلم میخواهد ذوقزده شوم از حادثه یا اتفاقی.
دلم میخواهد چیزی یا کسی مرا عمیقا به وجد بیاورد، لبریز شادی و اشتیاق شوم و بیاختیار بخندم.
دلم میخواهد اتفاق هیجانانگیزی بیفتد، مثلا چیزی که مطلقا فکرش را نمیکردم و محال میدانستمش، سهم همیشگیِ من شدهباشد.
مثلا یک صبح چشم باز کنم و تمام نگرانیها محو شدهباشند از جهانم و به تمام نقاط تاریک زندگیام، نور تابیده باشد.
دلم اتفاقی هیجانانگیز میخواهد
مثلا یک صبح، با طلوع آفتاب، زمین، سیارهی امن و آرامی شدهباشد برای زیستن، و دیگر دلی گرفتهنباشد، قلبی شکسته نباشد، و اشکی ریختهنباشد.
مثلا در دل زمستان، بهار شدهباشد.
دلم هیجانی عمیق میخواهد.
•نرگس صرافیان طوفان