میخوام برم...
نه با هواپیما یا ماشین یا قطار یا هرکوفتی!
فقط چشمامو ببندم، باز کنم... ببینم.. عه.. رسیدم!
بدون خانواده یا اکیپدوستانه!
من برمو خُودم...!
فقط میخوام برم... برم بهجایی، یه شهری؛ بدون آدماش!
که من باشمو یه اسبو ساحل دریا :)
-فاء
《 ته دلش احتمال اینرا میداد که خوشبخت بشود؛ حس میکرد خوشبختی جایی در گوشه و کنارِ زندگی پنهان شده است و درست موقعی که تاریکی همهجا را فرا گرفته، ناگهان میآید و همهجا را روشن میکند. یکجور حماقت در وجودش بود. سادگیای که هیچ شکست و گستاخیای نتوانستهبود آنرا از بین ببرد..!》
- پرندگان میروند در پرو میمیرند.
رومنگاری