از همینجا سلام به اونایی که سعی میکنن خودشونو بیعاطفه نشون بدن ولی خیلی مهربونتر از اوناییان که تظاهر به مهربونی میکنن...
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...
علی صفری
ولی کاش این جوونی رو استپ میزدم هروقت اوضاع و احوال خوب بود پلی میکردم...
الان واسه جوونی کردن حسش نیست!
حقیقتا چجوری دفترچه خاطرات دارید
بعد وقتی حالتون بد میشینید توش مینویسید
من وقتی حالم بده فلج مغزی میشم حرف زدنم یادم میره:/