𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
هفتهها خیلی زود میگذرند اما روزهایم گاهی میتوانند ماهها طول بکشند.
در نهایت؛ من میمانم و گورستان رؤیا هایم.
ترسی که از آن شب به جانم افتاده بود را؛
حال دیگر نمیتوانم از خودام تشخیص بدهم.
چند روزیست شک درمن ریشه دوانده و ذهنم را به ویرانگاه مغلان مبدل کرده است؛
براستی این تن است، یا دفترچه یادگاری؟
که از هر کس، هر چیز و هر منی بی رحمانه زخمهایی عمیق به یادگار دارد؟
زخمهایم را بشمار، به تعدادشان زمین خورده و چند باره روی زانو هایم بلندشدهام...
_SH