eitaa logo
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
117 دنبال‌کننده
337 عکس
244 ویدیو
0 فایل
࿔𝗜𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗡𝖺𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗚𝗈𝖽~ بـہ خانـہ قصـہ هاے خاص خوش اومـבے ،نوشتن ؋ـقط نوشتن نیست اینجا آغاز یک ماجرا است 🤍🦢 Star:²⁹/¹/¹⁴⁰⁵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ •رمان‌اشک‌های‌بی‌پایان‌فصل‌¹درحال‌پارت‌گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۴ #نفس شام که تموم شد رفتم توی اتاقم گوشیم رو به هوایی اینکه یه پی
گوشی قطع کردم و بیخیال از تمام دنیا چشمام رو بستم و به سه نکشید خوابم برد صبح با صدای داد و بیداد از خواب پریدم اول ترسیدم سریع از اتاقم دراومدم ببینم چی شده نیما : بزن دیگه این گل این گل این گل و گلللللللللللللل گل برای اسپانیا نفس : یا خدا چیشده ؟ جنگ شده ؟ زلزله اومده؟ آدم مرده ؟ کودتا شده ؟ مردم انقلاب کردن ؟؟(ترس و تندتند حرف زدن ) سامان : 🤣🤣 نیما: نه چیزی نیست آجی جام جهانی داشتیم میدیدم 🤣 فیروزه : چقدر بهتون گفتم یکم آروم تر حرف بزنید دخترم مرد از ترس 😒 نفس : م. ما. مامان (گریه و هق هق ) فیروزه: چیزی نیست دخترم گریه نکن داداش و بابای بیکارتن هی داد میزنن چیزی نیست حالت خوب مادر 💓 نفس: ترسیدم (گریه ) سامان : ببخشید دخترکم باید یکم آروم تر حرف میزدیم معذرت میخوایم آقای فردوسی قرن شما نمیخواین چیزی بگید ؟؟ نیما: چی بگم خو ؟؟ فیروزه: تو باغ نیست اصلا 🧑‍🦯🙏 نفس : خوبم خوبم نمیخواد شما حرفی بزنی اصلا آقای فردوسی قرن نیما: کی خواست اصلا حرف بزنه که تو میگی نزن ^^ فیروزه : ای مرگ 🧑‍🦯 سامان : نیما جان دلت کتک میخواد ها 🙏🎀 نیما : نه غلط کردم چیزی نبود آجی الان خوبی ؟ ببخشید که داد زدم ترسوندمت نفس : اشکال نداره حالا بازی کجا و کجا ؟؟ نیما : اسپانیا و انگلیس نفس: اعععع خب من طرف اسپانیا ام سامان : ایش ایش ایش خانوادگی تصمیم گرفتین روبه روی من وایسید فیروزه و نیما رو ولش کن تو دیگه چرا میری تو تیم اینا نفس نفس : بابا خو تیم مورد علاقه امه :اا +داشتم فوتبال نگاه میکردم که اسپانیا یه گل خورد ولی سه تا زد و بازی تمام شد اسپانیا برد نیما : و تمامممممممممممممم اسپانیا برنده شدددددددد + نیما کل خونه رو داشت می‌دوید و آخر پرید و حرکت رونالدو رو زد سامان : بشین سر جات تو گرد پای رونالدو هم نیستی اداش رو در میاری فیروزه: چشه پسرم از رونالدو هم بهتره 💓 نیما : فداتشم بانوی زیبا ^^ سامان : من گشنمهههههه:/ نفس : منم گوشنمه مامان فیروزه: بیاید سر سفره غذا آماده است سامان : خوب چرا نمیگی :/ فیروزه : یادم رفت ^^🤷‍♀ سامان : ای خدا یه عقلی به زن من بده یه صبری هم به من ^^ فیروزه : بیا بشین پا سفره کم حرف بزن مرد وگرنه با دمپایی میام ها سامان : بیا ببینم تو قوی تری یا من ^^ فیروزه : معلوم من نیما و نفس : میشه ما هم یه چیزی بگیم ؟؟ فیروزه و سامان : خیرررررررر نیما : غلط کردیم :اا نفس: من گشنمهههههههه(داد) فیروزه : باشه دختر بزار الان برات میکشم :// نفس: اههه:]] سامان : گشنه ات میشه هیولا میشی بابا جان بخور بخور یه وقت نیای مارو بخوری 😐 نفس: بابا گشنمه حرف نزن(دهن پر ) فیروزه : راستی من الان باید برم مطب شب دیر میام‌خودتون غذا سفارش بدین سامان : منم امشب خونه نیستم باید برم کارخونه خیلی کار دارم اصلا شاید نیام خونه نیما : منم باید برم سر ساختمون ببینم کارگر ها دارن چیکار میکنن + با دهن پر و چشم های درشت شده هی سرم بین مامان و بابا و نیما می‌چرخید نمی‌فهمیدم چی میگن خو یعنی چی من خونه تنها چیکار کنم 😭 نیما : چته چرا اینجوری نگاه میکنه ؟؟ +خواستم حرفی بزنم که غذا پرید تو گلوم به سرفه افتادم داشتم خفه میشدم ^^ سریع بابا یه لیوان آب پر کرد داد دستم مامان هم هی میزد به کمرم سامان : جانم بابا بهتر شدی؟ نفس : آخیششششش داشتم خفه میشدم اره بهترم نیما : خوب اگه یکم آروم غذا بخوری اینجوری نمیشه +یه چشم غره بهش رفتم که خفه شد ^^ نفس: خوب من خونه تنها چیکار کنم ؟؟ فیروزه : برو پیش یگانه یا بگو یگانه بیاد اینجا + با شنیدن اسم یگانه چشمام برق زد ذوق کردم نفس : اخجونننننن یگانه بزار بهش زنگ بزنم +رفتم گوشیم رو برداشتم گشتم دنبال اسم یگانه آها پیداش کردم خندم گرفت با اسمی که سیوش کرده بودم PIC:شریک جرمم زدم رو اسمش با دومین بوق جواب داد یگانه : سلاااااااممممممممممممممممم بلوندی من🎀 نفس : سلامممممممم جیگر طلا 😭✨ خوبی ؟ یگانه : خوبم بلوندی تو چطوری ؟؟ نفس : منم خوبم چیکار میکنی ؟ یگانه : هیچی والا مثل همیشه تو خونه ام ^^ نفس : خوب پس من یه دو ساعت دیگه میام پیشت یگانه: اخجونننننننننن پس باید شب بمونی پیشم وگرنه نمیزارم بری نفس: نمیدونم شاید موندم شایدم نه یگانه: نمیدونم نداریم باید بمونی >> نفس: باشه 😂 یگانه : اخجوننننننننن پس پیژامه پارتی تو راهههههه نفس : آره یگانه : خوب پس خداحافظ من برم بیرون خوراکی بخرم تا تو بیای نفس : باشه برو بای جیگر طلا یگانه : بای بلوندی +گوشی رو قطع کردم و‌رفتم به مامان بابا و نیما اطلاع دادم که میرم پیش یگانه شب هم میمونم و فردا برمیگردم میخوام غذیه رابطه ام با حامی و جریان دیشب رو به یگانه بگم خیلی بهم داره فشار میاره میخوام یه نفر حداقل بدونه البته دو نفر چون علیرضا میدونه ^^🙏 ادامه دارد .. نویسنده: کیمیا
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۵ #نفس گوشی قطع کردم و بیخیال از تمام دنیا چشمام رو بستم و به سه
نیما کلا توی یه دنیای دیگست 😂😂 هوهو گیلیلیلیلیلیلیلیلیل پیژامه پارتیییییییییییی 👌😎😂 ولی من احساس میکنم بیشتر گریه پارتی میشه اگر نفس بخواد با یگانه درباره ی اتفاقاتی که بین خودشو و حامی افتاده ، صحبت کنه . 😁
https://abzarek.ir/service-p/msg/5203114 یه ناشناسمون نشه ؟؟ بیاید بگید ببینم امروز قراره چه اتفاقی برای نفس بیفته ؟؟^^ کویر نشه ناراحت میشم
صرفا جهت اذیت کردن شما 🙏🎀🧑‍🦯
مرسی که تا اینجا کنارم بودین .. ولی من دیگه نمیتونم اینجا رو اداره کنم راستش حوصلشو ندارم . هر جایی که هستید موفق باشید . خدانگهدارتون . <فور نیست اطلاع رسانیه>