بشدت نیاز دارم یکی باهام حرف بزنه وای دارم دیوونه میشم مث بغضی که تو گلوم مونده ونمیترکه
ــــــــــــــــــــ
حرف بزن اگه دوست داشتی
əʇəɹuıʇʎ
1_ اوایل مهر بود و هوا سرد بود خیلی خیلی سرد؛ سرمای هوا بی سابقه بود مثل خلوت بودن ایستگاه اتوبوس ه
2_
نزدیک به دو سال بود که توی یک آموزشگاه هنر با پارسا کار می کردیم اون خط تدریس میکرد و من
طراحی با سیاه قلم از بچگی علاقه خاصی به نقاشی داشتم اما به خاطر شرایط زندگیم توانایی رفتن به کلاس رو نداشتم برای همین خودم نقاشی میکشیدم و گاهی از بچه های بزرگتر توی مدرسه چیز هایی یاد میگرفتم
تا قبل از دبیرستان انقدر نقاشی های مختلف کشیده بودم که دیگه دستم راه افتاده بود و گاهی حتی حس میکردم توانایی آموزش دادن رو هم دارم
بعد از این که هجده سالم شد و وارد دانشگاه شدم وتوی یک کتابخونه شروع به کار کردن کردم
تا این که همون ترم اول با یکی از بچه ها آشنا شدم استادی بود برای خودش و حرفه ای نقاشی میکشید ازش خواستم و راحت قبول کرد تا بهم آموزش بده و توی دو سال همه اصول سیاه قلم رو بهم یاد داد
بعد از دو سال کار کردن توی کتابخونه رئیس اونجا تصمیم گرفت که کتابخونه رو تعطیل کنه و از ایران بره و دوبار جست و جو برای کار شروع شد
بالاخره توی یه کافه شروع به کار کردم همونجا بود که هم با پارسا آشنا شدم و هم کسی رو پیدا کردم که تمام زندگیم رو تغیر داد...آیدا