ـ﷽
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ
أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ
إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا
إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ...
ﺑﮕﻮ : ﺍﻱ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻦ ﻛﻪ
[ ﺑﺎ ﺍﺭﺗﻜﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ] ﺑﺮ ﺧﻮﺩ
ﺯﻳﺎﺩﻩ ﺭﻭﻱ ﻛﺮﺩﻳﺪ...
ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﻧﻮﻣﻴﺪ ﻧﺸﻮﻳﺪ،
ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻰﺁﻣﺮﺯﺩ
ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻣﺮﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
{سوره زمر آیه ۵۳}
خدایا شکرت 💕
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⃟🎹𝄠
زندگی قشنگ تر میشه...
وقتی به جای مقایسه کردن خودت با بقیه،
شروع کنی به *دوست داشتنِ خودت♥️✨
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_نوونه
وقتی کارم تموم شد ،خواهرم رفت بیرون برگشت،دوتایی رفتیم خونه.مادرم خونه نبود، رفته بود جهاز نشون بده.وقتی برگشت یه بشقاب حنا درست کرده بود بهم داد ببرم بدم بایرام، از خدا خواسته حنارو برداشتم رفتم.
بایرام تو خونه بود،در که زدم اومد بیرون. حنارو که دید ازم گرفت گفتم آقا بایرام با سولماز حرف زدی چی گفت؟
گفت هیچی قبول کرد به هیچکس جز خواهرت حرف نزنه.
گفتم چطوری شد که قبول کرد؟
گفت تو به اون کارا کاری نداشته باش من درستش کردم..
دیگه سوال نپرسیدم اما واقعا دوست داشتم بدونم چطوری شده که قبول کرده.برگشتم خونه، فردای اون روز عروسیم بود و باید زود میخوابیدم.
صبح زود با صدای رفت و آمد بقیه از خواب بیدار شدم،مادرم بهم گفت زودتر برم خونه خواهرم،قرار بود آرایشگر بیاد اونجا درستم کنه.
سريع لباسامو داد دستم حرکت کردم. وقتی رسیدم آرایشگر اونجا بود داشت صورت خواهرمو اصلاح میکرد، منم نشستم منتظر شدم تا نوبتم بشه.
نیم ساعت بعد صدام کرد، رفتم جلو یه متکا گذاشته بود، سرمو روی اون گذاشتم شروع کرد به اصلاح صورتم.
وقتی کارش تموم شد یکم سرمه به چشمام مالید، یکمم گونمو قرمز کرد،کل آرایش عروس تو روستای ما همین بود..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر همه جا تاریک بود؛ دوباره بنگر؛ شاید نور خود تو باشی.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
🍃با افکار زیبا زندگیتان را تغییر دهید:
1- تصمیم بگیرید که شاکر و قدردان باشید، بارها و بارها این کار را انجام دهید.
2- بیش از حد نگران اتفاقات پیش رو نباشید شاید مدام فکر کنید که در گذشته باید کار دیگری انجام می دادید اما به یاد داشته باشید نباید در این افکار غرق شوید و از لحظه اکنون غافل شوید.
3- شما نمی دانید که آینده چه چیزی برایتان به ارمغان دارد پس بهترین کار این است که بهترین استفاده را از زمان حال داشته باشید.
4- دو چیز بیش از بقیه روزتان را می سازد، صبر و دیدگاه شما به زندگی
5- صبر کردن به معنای انتظار کشیدن نیست، بلکه به این معنی است که در هنگام تلاش کردن برای رسیدن به خواسته خود، همواره نگرشتان را مثبت نگه دارید
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
انسانی که حقیقتا قدرتمند است، نیازی به تایید دیگران ندارد همچنانکه شیر از تحسین گوسفندان بی نیاز است...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خواستن، توانستن است.
بخواه تابرایت محقق شود؛هیچ چیز غیرممکن نیست.
حتی واژۀ غیرممکن هم،ممکن را در دل خودبرجسته میکند!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بذار لبخندت دنیا رو عوض کنه
اجازه نده
دنیا لبخندت رو عوض کنه!!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
زندگی کردن رو سخت و پیچیده نکنیم؛ زندگی همین ثانیههایی هست که ما با عشق و مهربونی اونارو ثبت و زندگی میکنیم که بعدها میشن خاطرات شیرین ما...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_۱۰۰
کارش که تموم شد رفت، منم لباسمو پوشیدم. لباس عروسم مثل همه عروسای روستا یه پیراهن بلند سفید نسبتا گشاد با گلای کوچیک قرمز و روسریم هم سفید بود. تنم کردمو منتظر نشستم. قرار بود بایرام بیاد دنبالم منو ببره خونه بابام.
بعد از ظهر بود که در خونه رو زدن، خواهرم گفت حتما بایرامه.. زود رفتیم بیرون بایرام با یه اسب مشکی تزئین شده اومده بود. لباس نو تنش بود از همیشه قشنگتر به نظر میرسید، تا دیدمش قلبم هری ریخت پایین، صورتم سرخ شد، زود نگاهمو ازش دزدیدم تا متوجه حالم نشه.
با هول رفتم سمت اسب تا سوار بشم ،کمکم کرد تا سوار بشم. بعد به خواهرم گفت نشستن رو اسب براش بد نیست؟
خواهرم شونه هاشو بالا انداخت نمیدونم شاید باشه.
کمکم کرد از اسب اومدم پایبن، گفت پیاده بیا، اگر کسی پرسید میگیم نزدیک بوده اسب پرتت کنه و ترسیدی..
چشم گفتمو حرکت کردیم. وقتی رسیدیم دیدیم همه مهمونا اومدن، تا مارو دیدن شروع کردن به کل کشیدن.
چشم چرخوندم تا ببینم سولماز اومده یا نه، نیومده بود، دلم شکست که دوستی چند سالمون بهم خورده بود، بخاطر همین ناراحت بودم.....
زنا توی خونه نشسته بودن، مردا هم توی حیاط بودن. مادرم منو برد توی خونه و بایرامو فرستاد توی حیاط.
خلاصه سازودهل آوردن و مراسم شروع شد. چند دقیقه بعد آیلار اومد، چنان اخمی بهم کرده بود که همه فهمیدن.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
دل نبند،
به آدمی که وقتی دورش شلوغ شد
هم خودش را گم میکند و هم تو را...!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بخاطر داشته باش
عشق ورزیدن به انسانی دیگر،
مانند ملاقات کردن با خداست...!
🕴 ویکتور هوگو
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir