شجاعت بدين معنا نيست كه نمىترسى، بدين معناست كه عليرغم ترسات پيش ميروى.
🕴 انجى توماس
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
در سرتاسر جاده زندگی
تابلوی توقف ممنوع وجود دارد
و در انتهای زندگی
تابلوی دور زدن ممنوع
پس طوری زندگی کن ،
که در آخر جاده متأسف نباشی.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_103
با آیلار هم خداحافظی کردم. با پوزخند گفت حالا مگه قراره کجا بری؟ میری ته روستا دیگه، اینهمه تشریفات نداره که..
بهش اهمیت ندادم، وقتی خداحافظیها تموم شد رفتم سمت اسب. بعد یه خداحافظی بلند کردو حرکت کردیم.
یکم که رفتیم گفت خانم جاتون راحته؟
گفتم آره خوبه.
گفت یکم دور بشیم میارمتون پایین تا اذیت نشید.
از اون مدل حرف زدنش معذب شدم اما چیزی نگفتم. یکم که دورتر رفتیم وایساد منو از اسب پیاده کرد..
گفتم چرا با من اینجوری حرف میزنی؟ نکنه بخاطر دلرحمی اومدی منو گرفتی؟
گفت نه آخه ترسیدم ناراحت بشی..
گفتم نه باهام راحت حرف بزن ناراحت نمیشم تو شوهرمی..
مستقیم نگاه کرد توی چشمم، قلبم فروریخت، آروم گفت باشه چشم..
رسیدیم خونه،درو که باز کرد دیدم یه رخت خواب وسط اتاق پهنه، دوباره دلم شور افتاد، رفتیم تو، وایسادم یه گوشه رخت خوابو نشونم داد گفت بخواب، حتما خسته ای..
با خجالت رفتم روی رخت خواب نشستم، بعد دستمالو گذاشتم بالای متکا. اولش دستمالو ندید رفت بیرون لباسشو عوض کرد، وقتی برگشت یه متکا با لحاف برداشت و زیر پای من انداخت....
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اونهايى كه از تو متنفرن ميبينن دارى رو آب راه ميرى اما ميگن بخاطر اينه كه شنا كردن بلد نيست!
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
شکستن قلب انسان ها ، اصلا کار دشواری نیست و از دست هه برمی آید!
آن چه دشوار است، نشکستن دل هاست ...
🕴 ژان پل سارتر
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
میان این همه سنگ دنیا
آنکه گوهر می شود،
دو خصلت دارد:
اول آنکه شفاف است،
کینه نمی گیرد
دوم آنکه تراشه ی
زندگی را تاب می آورد.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_10۴
تعجب کردم از طرفی مدام حرف مامانم که صبح میاد دستمالو میگیره تو گوشم بود..
یه چراغ کوچیک روشن کرد آورد گذاشت بالای سرم. همون موقع دستمالو دید گفت اینو مادرت داده؟
با خجالت گفتم بله صبح میاد میگیره..
دستمالو برداشت، یه چاقو هم برداشتو رفت جلوی در، چند دقیقه بعد برگشت.دیدم دستمال خونیه، آورد گذاشت بالای سرم گفت فردا اینو بده به مادرت، الانم با خیال راحت بگیر بخواب..
گفتم شما نمیای کمار من؟
گفت نه آخه منو تو بهم نامحرمیم.
تعجب کردم گفتم نه آقا بایرام، ما عقد کردیم و محرمیم!
نشست روی رخت خواب خودش گفت نه خانم تا وقتی بچه پرویزو بارداری ما نامحرمیم.. بعد که دنیا اومد یواشکی میریم شهر دوباره عقد میخونیم..
من تا اونروز همچین چیزیو نمیدونستم، واقعا تعجب کردم گفتم اینو کی گفته؟ تو از کجا میدونی؟
گفت من اینارو بلدم حالا هم بگیر راحت بخواب..
چراغ کوچیک بالاسرمو خاموش کردمو خوابیدم. حس عجیبی داشتم اصلا باورم نمیشد خونه بایرامم. نمیدونم چه ساعتی بود که بلاخره خوابم برد....
با صدای مادرم از خواب بیدار شدم، فهمیدم برای صبحانه اومده. وقتی اومد توی خونه منو دید گفت پاشو دختر لنگ ظهره، یه جوری خوابیدی انگار کوه کندی، من فردای روز عروسیم صدنفر مهمون خونه مامانم راه انداختم..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
هیچوقت نخواه زیر پای
ادمی رو خالی کنی
یا بهش ضربه بزنی.
چون
روزگار باهات تلافی میکنه.
خوب باش برای
همه خوب بخواه
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
در زندگی...
اشک هایت را پاک نکن
افرادی را پاک کن
که باعث اشک ریختن تو می شوند...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
ضعف خود را بپذیر،
قوی میشوی.
دخالت را رها کن،
هدایت آغاز میشود.
سخنت را کوتاه کن،
تأثیرش زیاد میشود.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_105
زود بلند شدم نشستم گفتم ببخشید..
مامان اومد سینی صبحانه رو جلوم گذاشت، دستشو دراز کرد و گفت زودباش تا بابات نیومده دستمالو بده بهم..
سریع دستمالو دادم دستشو گفتم امروز مهمون داری؟
گفت آره توام باید بیای کمکم..
گفتم مامان من نمیتونم بیام، اصلا حالم خوب نیست.
گفت باید بیای، همین که گفتم.. دیگه چیزی نگفتم، اون زمان نمیشد روی حرف بزرگتر حرف زد.
تا شروع کردم به خوردن صبحانه بابام اومد تو گفت فرخنده صبحانتو که خوردی بیا خونه، سند باغ آلبالورو بزن به نامم، دیروز به نامت زدم تا پوزه خلج به خاک مالیده بشه، وگرنه اون هدیه عروسیت نبود.
یه نفس راحت کشیدمو گفتم چشم آقا میام.. گفت پس دیگه کسیو نفرستما، خودت بیا. دوباره چشم گفتمو بدون خداحافظی رفت.
صبحانمو که خوردم مادرم دستمالو برداشتو رفت، بایرام داشت بیرون هیزم میشکست، وقتی اومد گفت خانم پاشو بریم سندو به نام بابات بزن.
گفتم تو ناراحت نیستی هدیه عروسیو ازمون گرفت؟
لبخند زدو گفت خوشحالم هستم، چون بعدا نمیگن بایرام بخاطر پول داماد آقابا شد..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir