eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.6هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
در یک رابطه شخصیت های سالم ، نه خود را گم می کنند و نه پیدا می کنند. آن ها یکدیگر را می سازند... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
زخــم هـا خــوب مـی شــونـد، امــا خـوب شـدن بـا مثـل روز اول شــدن خیـلـی فــرق داره! 🕴 اوریانا فالاچی ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
حتی اگر در مسیر درست قرار گرفته باشید، وقتی بی حرکت بمانید شما را زیر می گیرند. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
بنظرم قشنگ ترین آرزویی که میشه برای کسی داشت اینه که بگی: الهی همیشه گوش آسمون پر باشه از صدای خنده های ته دلت..😍 ❤❤ ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
با عصبانیت داد زد جون خودتو قسم نخور، هرچی گفته بود بهت گفتم. فهمیدم اگه پافشاری کنم بهم میگه، گفتم مرگ فرخنده بگو، قول میدم ناراحت نشم.. نشست رو زمین و گفت ذبیح گفت سولماز تو آینده پاش به زندگی ما باز میشه، اونموقع ممکنه جریان این پسرو به بقیه بگه.. گفتم تو آینده یعنی کی؟ دست کشید روی سرش یعنی وقتی موهای من یکم سفید بشه.. آروم گفتم پس یعنی خیلی سال بعد؟! بایرام گفت خانم الان نباید نگران آینده بود، شاید اونموقع ما اینجا نباشیم.. دراز کشیدم توی رخت خواب نفس راحتی کشیدم، آره همینکه الان چیزی نمیگه خوبه، شاید اونموقع آقابا زنده نباشه که ازش بترسم. دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم چشمامو بستم و به سولماز فکر کردم، دوست چندین سالم حالا شده بود کابوس زندگیم، زود زبونمو گاز گرفتم و تو دلم گفتم لعنت به زبونی که بی موقع باز بشه، نباید این راز رو بهش میگفتم، حالا که گفتم باید هر اتفاقی میوفته به جون بخرم. اون‌شب تا صبح بیدار بودم، نزدیکای صبح بود که بایرام رفت سرکار، هرروز صبح خیلی زود میرفت منم دیگه چشمام سنگین شد و خوابیدم.. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
درست وقتى که كرم ابريشم فكر كرد كه زندگيش تمام‌ شده است، شروع به پرواز كرد! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
🌼💫به نام آنکه گل را ⚪️💫خنده آموخت. 🌼💫وبر جان شقایق ⚪️💫آتش افروخت. 🌼💫به نام آن که ⚪️💫جان را زندگی داد. 🌼💫طبیعت را به جان ⚪️💫پایندگی داد. 🌼💫بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم ⚪️💫الــهـــی بــه امــیــد تـــو سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر
اینکه به گذشته خود نگاه کنید اشکالی ندارد اشکال وقتیست که به آن زل بزنید... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
وقتى به يه مگس بال هاى پروانه رو بدى نه قشنگ ميشه نه ميتونه باهاش پرواز کنه ميدونى دارم از چى حرف ميزنم؟! اصالت بیاییم به اندازه ظرفیت آدم ها دست نزنيم ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
اکثر مردم، حتی خودشان را نیز نمی‌شناسند و نمی‌دانند که واقعا از زندگی چه می‌خواهند! پس نظر آن‌ها در مورد شما چرا باید مهم باشد…؟💫 ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
زندگی دشوارترین امتحان است بسیاری از مردم مردود می شوند چون سعی می کنند از روی دست هم بنویسند غافل از این که سوالات موجود در برگه‌ هر کسی فرق می‌ کند. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
دوماه دیگه هم گذشت. من همچنان بیشتر اوقات توی خونه میموندم، فقط مادرمو خواهرم میومدن بهم سر میزدن. كم کم بچم تکون میخورد مادرم هربار میومد براش اسپند دود میکرد میگفت فرخنده ببین کی گفتم، این بچه شش ماهه به دنیا میاد، ماشاالله خیلی پر جنب و جوشه. هر بار که اینو میگفت خواهرم خندش میگرفت، منم خداروشکر میکردم که مادرم جریانو نفهمیده. روزا پشت هم میگذشت، من به بچه علاقه مند شده بودم و دیگه برام مهم نبود بچه پرویزه، خودشو دوست داشتم.از طرفی تو اون مدت حموم نرفته بودم و احساس بدی داشتم. چون هوا هم سرد بود نمیشد توی حیاط حموم کنم، بخاطر همین به مادرم گفتم گفت باید یه روز که حموم خلوته سه تایی بریم زود برگردیم، منم قبول کردم. یه روز خواهرم اومد گفت بریم حموم، منم سريع وسايلمو جمع کردمو رفتم.... وقتی رسیدیم دیدم تقريبا خلوته با مادرو خواهرم رفتیم یه گوشه. اونا جلوی من نشستن و من مشغول شستن بودم که یکی از همسایه ها اومد با مادرم احوالپرسی کرد، مادرم که بلند شد توجه همسایه به من جلب شد، چشماش گشاد شد، گفت فرخنده خودتی؟ خیلی وقته ندیدمت چه شکمی درآوردی.. بارداری؟ ادامه در پارت بعدی داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir