اینکه به گذشته خود نگاه کنید
اشکالی ندارد
اشکال وقتیست که
به آن زل بزنید...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
وقتى به يه مگس
بال هاى پروانه رو بدى
نه قشنگ ميشه
نه ميتونه باهاش پرواز کنه
ميدونى دارم از چى حرف ميزنم؟!
اصالت
بیاییم به اندازه
ظرفیت آدم ها دست نزنيم
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اکثر مردم،
حتی خودشان را نیز نمیشناسند
و نمیدانند که واقعا از زندگی چه میخواهند!
پس نظر آنها
در مورد شما چرا باید مهم باشد…؟💫
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
زندگی دشوارترین امتحان است
بسیاری از مردم مردود می شوند چون سعی می کنند
از روی دست هم بنویسند
غافل از این که سوالات موجود در برگه هر کسی فرق می کند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_114
دوماه دیگه هم گذشت. من همچنان بیشتر اوقات توی خونه میموندم، فقط مادرمو خواهرم میومدن بهم سر میزدن. كم کم بچم تکون میخورد مادرم هربار میومد براش اسپند دود میکرد میگفت فرخنده ببین کی گفتم، این بچه شش ماهه به دنیا میاد، ماشاالله خیلی پر جنب و جوشه.
هر بار که اینو میگفت خواهرم خندش میگرفت، منم خداروشکر میکردم که مادرم جریانو نفهمیده.
روزا پشت هم میگذشت، من به بچه علاقه مند شده بودم و دیگه برام مهم نبود بچه پرویزه، خودشو دوست داشتم.از طرفی تو اون مدت حموم نرفته بودم و احساس بدی داشتم. چون هوا هم سرد بود نمیشد توی حیاط حموم کنم، بخاطر همین به مادرم گفتم گفت باید یه روز که حموم خلوته سه تایی بریم زود برگردیم، منم قبول کردم.
یه روز خواهرم اومد گفت بریم حموم، منم سريع وسايلمو جمع کردمو رفتم....
وقتی رسیدیم دیدم تقريبا خلوته با مادرو خواهرم رفتیم یه گوشه. اونا جلوی من نشستن و من مشغول شستن بودم که یکی از همسایه ها اومد با مادرم احوالپرسی کرد، مادرم که بلند شد توجه همسایه به من جلب شد، چشماش گشاد شد، گفت فرخنده خودتی؟ خیلی وقته ندیدمت چه شکمی درآوردی.. بارداری؟
ادامه در پارت بعدی
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
زندگی دشوارترین امتحان است
بسیاری از مردم مردود می شوند چون سعی می کنند
از روی دست هم بنویسند
غافل از این که سوالات موجود در برگه هر کسی فرق می کند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم که،
بعضی از آدمها فقط می توانند در قلبمان بمانند نه در زندگیمان...!
🕴سیلویا پلات
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آرامش، پیامد اندیشیدن نیست !
بلکه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاریها
و چالش هایی است که ارزش، "اندیشیدن" ندارند...!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
+ شما چطور با اینکه 67 سالته انقد خوشتیپ و جوون موندی ؟
- چون با هیچ کس بحث نمیکنم
+ مگه میشه !
- بله نمیشه حق با شماست
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_115
مادرم به من و مِن افتاد، گفت آره بارداره.
اومد جلو با تعجب شکمم نگاه کرد و گفت ماشاالله تازه عروسی کردی، کی باردار شدی؟
بلافاصله بعد عروسی باردار شدن حُسن محسوب میشد.
مادرم با ذوق خندید و گفت فرخنده به عمش رفته، زود باردار شده.
همسایمون گفت آره ماشاالله چقدرم شکمش بزرگه..
یهو همه حموم اومدن سمت من، هرکس یه چیزی میگفت، همشون میگفتن بچه به بایرام رفته بزرگه، از شانس چندین بار بچم لگد محکم زد به شکمم، همه میخندیدن میگفتن مشخص شد حلال زادس، به بایرام رفته زورشم زیاده...
یهو یکی از خانمای نسبتا مسن که خودش بالای نه تا بچه داشت صورتشو درهم کشیدو گفت این شکم شکم پنج، شش ماههس، خیلی گرده، من ده تا بچه زاییدم خوب میدونم..
یکی از خانما بلند خندید، جوری که دندوناش کاملا مشخص شد، بیبی داریم از بچه بایرام حرف میزنیم حتما بچهش هم مثل خودش گنده و زُمُخته.
همه خندیدن اما زن همچنان متفکر به شکمم نگاه مینداخت ،مادرم زیرلب جوری که بقیه متوجه نشن چیزی خوند فوت کرد به شكمم. نگاهای زن معذبم کرده بود، با خجالت دست روی شکمم گذاشتم و خودمو پشت خواهرم کشیدم.....
ادامه در پارت بعدی............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ مباش
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺍﺳﺖ ﺍﺯﻣﻌﺠﺰﻩ
ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ
ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ می کشد
ﻭﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻟﺒﺸﺎﻥ مینشاﻧﺪ.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir