#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_115
مادرم به من و مِن افتاد، گفت آره بارداره.
اومد جلو با تعجب شکمم نگاه کرد و گفت ماشاالله تازه عروسی کردی، کی باردار شدی؟
بلافاصله بعد عروسی باردار شدن حُسن محسوب میشد.
مادرم با ذوق خندید و گفت فرخنده به عمش رفته، زود باردار شده.
همسایمون گفت آره ماشاالله چقدرم شکمش بزرگه..
یهو همه حموم اومدن سمت من، هرکس یه چیزی میگفت، همشون میگفتن بچه به بایرام رفته بزرگه، از شانس چندین بار بچم لگد محکم زد به شکمم، همه میخندیدن میگفتن مشخص شد حلال زادس، به بایرام رفته زورشم زیاده...
یهو یکی از خانمای نسبتا مسن که خودش بالای نه تا بچه داشت صورتشو درهم کشیدو گفت این شکم شکم پنج، شش ماههس، خیلی گرده، من ده تا بچه زاییدم خوب میدونم..
یکی از خانما بلند خندید، جوری که دندوناش کاملا مشخص شد، بیبی داریم از بچه بایرام حرف میزنیم حتما بچهش هم مثل خودش گنده و زُمُخته.
همه خندیدن اما زن همچنان متفکر به شکمم نگاه مینداخت ،مادرم زیرلب جوری که بقیه متوجه نشن چیزی خوند فوت کرد به شكمم. نگاهای زن معذبم کرده بود، با خجالت دست روی شکمم گذاشتم و خودمو پشت خواهرم کشیدم.....
ادامه در پارت بعدی............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ مباش
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺍﺳﺖ ﺍﺯﻣﻌﺠﺰﻩ
ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ
ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ می کشد
ﻭﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻟﺒﺸﺎﻥ مینشاﻧﺪ.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
طورى صحبت كن ،
كه ديگران عاشق گوش كردن به حرفات باشن.
طورى گوش كن، كه ديگران عاشق حرف زدن باهات باشن.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت-116
از اون روز به بعد حرف بچم تو کل روستا پیچید، هر کس که شكممو ندیده بود برای کنجکاوی یه آشی حلوایی کاچیای چیزی درست میکرد میومد خونمون تا شکممو ببینه..
اولش ترسیده بودم که کسی بفهمه، اما بعدش که دیدم بزرگی شکممو به جثه بایرام ربط میدن خیالم راحت شد.
فقط خواهرم نگران قابله بود، میگفت نباید قابله بفهمه چون اگر ببینه سریع متوجه میشه بچه چندماهس..
منم فقط به این فکر میکردم که بالاخره سر زا قابله میاد و میبینه اونموقع چیکار کنم؟
خلاصه گذشت تا ماه نهم بارداریم شد، دیگه اصلا بیرون نمیرفتم، از دلهره شبا خوابم نمیبرد. بایرام متوجه حال بدم شده بود اما چیزی ازم نمیپرسید.
یه شب توی خواب دردم گرفت، وقتی بیدار شدم انقدر دردم زیاد بود که فکر کردم قراره زایمان کنم، شروع کردم به گریه کردن.
بایرام زود بیدار شد اومد بالاسرم گفت خانم اصلا نترس الان میرم قابله خبر میکنم.
داد زدم گفتم نه آقا بایرام نرو، قابله اگر بیاد میفهمه بچه نه ماهس.. من بمیرمم نباید قابله خبر کنی.
با ترس زد تو سرشو گفت پس چیکار کنم؟ کی بچه رو به دنیا بیاره؟
گفتم برو خواهرمو خبر کن بگو بیاد..
سریع رفت چند دقیقه بعد باهم اومدن اما دردم آروم شده بود، خواهرم باترس گفت چی شده فرخنده؟
بایرام گفت داری زایمان میکنی..
گفتم آره درد داشتم اما الان ندارم..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
میان پرواز تا پرتاب،
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی، آنجا میرسی که خودت میخواهی،
پرتابت که کنند، آنجا میروی که آنان میخواهند،
پس پرواز را بیاموز...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
انسان های بزرگ
ازخودشان توقع دارند،
و انسان های کوچک از دیگران ...!
اگر کسی
خوبی های تو را فراموش کرد
تو خوب بودن را فراموش نکن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
در مقابل هر اتفاق بدی
در زندگی، سه گزینه دارید :
بگذارید شما را محدود کند ...
بگذارید شما را نابود کند ...
و یا اجازه دهید شما را قویتر کند ...
انتخاب باشماست.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
قوی باش ؛ و پیش از آنکه
کسی را دوست داشته باشی؛
خودت را دوست داشته باش؛
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که
کسی برای تو نیست!!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_117
گفت خب نترس، این ماه درده هنوز موقع اومدن بچه نشده.
گفتم آبجی وقت اومدن بچه شد باید چیکار کنم؟نمیشه به قابله خبر بدم،میفهمه بچم چندماههس..سرشو تکون داد نمیدونم فرخنده، خدا بگم پرویز و چیکار کنه که مارو انداخت تو هچل..
تو دلم پرویز نفرین کردم اگه در حقم نامردی نمیکرد انقدر دلهره نمیکشیدم.
گفت مامان سر خاله و عمه کنار قابله بوده، شاید بلد باشه بچه رو بگیره..
گفتم تو بهش میگی بچه منم بگیره؟
دوباره رفت تو فکر گفت آره من بهش میگم نگران نباش..
یکم خیالم راحت شد اما هنوزم ته دلم میترسیدم همه چیز برملا بشه...
دو هفته از اونروز گذشت، هر روز منتظر بودم خواهرم بیاد بهم بگه با مادرم حرف زده یا نه اما خبری نبود.تو اون مدت بایرام روزی چندبار میومد خونه بهم سر میزد تا ببینه حالم خوبه یا نه.
تا اینکه یه روز صبح زود دردم شروع شد و تا نزدیک غروب ادامه پیدا کرد، بازم فکر کردم ماه درده اما چون مدت زمان دردام بیشتر بود شک کردم که موقع اومدن بچهس
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
کسانی هستند
که از خود می رنجانیم
مثل ساعتهایی که صبح،
دلسوزانه زنگ میزنند
و در میان خواب و بیداری
بر سرشان میکوبیم
اما بعد میفهمیم که دیر شده است...
ورود👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
گرگ به گله خیره مانده بود.
پرسیدم:
مگر گرگ ها هم فکر می کنند
گفت:
عاشق بره ای شده ام
نمیدانم آبروی ذاتم را ببرم
یا شکارچی عشقم باشم؟!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
همون جا که نشد ...
همون جا که سخت شد ...
همونجا که کم آوردی ...
یادت بیوفته که خدای ما
رحیم و مهربونه رفیق..
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir