میان پرواز تا پرتاب،
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی، آنجا میرسی که خودت میخواهی،
پرتابت که کنند، آنجا میروی که آنان میخواهند،
پس پرواز را بیاموز...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
انسان های بزرگ
ازخودشان توقع دارند،
و انسان های کوچک از دیگران ...!
اگر کسی
خوبی های تو را فراموش کرد
تو خوب بودن را فراموش نکن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
در مقابل هر اتفاق بدی
در زندگی، سه گزینه دارید :
بگذارید شما را محدود کند ...
بگذارید شما را نابود کند ...
و یا اجازه دهید شما را قویتر کند ...
انتخاب باشماست.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
قوی باش ؛ و پیش از آنکه
کسی را دوست داشته باشی؛
خودت را دوست داشته باش؛
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که
کسی برای تو نیست!!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_117
گفت خب نترس، این ماه درده هنوز موقع اومدن بچه نشده.
گفتم آبجی وقت اومدن بچه شد باید چیکار کنم؟نمیشه به قابله خبر بدم،میفهمه بچم چندماههس..سرشو تکون داد نمیدونم فرخنده، خدا بگم پرویز و چیکار کنه که مارو انداخت تو هچل..
تو دلم پرویز نفرین کردم اگه در حقم نامردی نمیکرد انقدر دلهره نمیکشیدم.
گفت مامان سر خاله و عمه کنار قابله بوده، شاید بلد باشه بچه رو بگیره..
گفتم تو بهش میگی بچه منم بگیره؟
دوباره رفت تو فکر گفت آره من بهش میگم نگران نباش..
یکم خیالم راحت شد اما هنوزم ته دلم میترسیدم همه چیز برملا بشه...
دو هفته از اونروز گذشت، هر روز منتظر بودم خواهرم بیاد بهم بگه با مادرم حرف زده یا نه اما خبری نبود.تو اون مدت بایرام روزی چندبار میومد خونه بهم سر میزد تا ببینه حالم خوبه یا نه.
تا اینکه یه روز صبح زود دردم شروع شد و تا نزدیک غروب ادامه پیدا کرد، بازم فکر کردم ماه درده اما چون مدت زمان دردام بیشتر بود شک کردم که موقع اومدن بچهس
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
کسانی هستند
که از خود می رنجانیم
مثل ساعتهایی که صبح،
دلسوزانه زنگ میزنند
و در میان خواب و بیداری
بر سرشان میکوبیم
اما بعد میفهمیم که دیر شده است...
ورود👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
گرگ به گله خیره مانده بود.
پرسیدم:
مگر گرگ ها هم فکر می کنند
گفت:
عاشق بره ای شده ام
نمیدانم آبروی ذاتم را ببرم
یا شکارچی عشقم باشم؟!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
همون جا که نشد ...
همون جا که سخت شد ...
همونجا که کم آوردی ...
یادت بیوفته که خدای ما
رحیم و مهربونه رفیق..
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
چیـــزی که دیروز...
خیلی برام اهمیت داشت
امروز دیگه حتی به چشمم نمیاد
میخوام بگم هر چیزی به وقتش خوب
و دوست داشتنیه!!!!!
باشرافت زندگی کــن.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
یِ آدَمایی رو هیچوَقت از دَست
ندِه هَمونایی کِه با خنده هات
میخندن و با ناراحتیت ناراحتن ...
اینا دیگِه تِکرار نمیشَن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اگر میتوانستم در زندگی یک چیز
به تو بدهم، توانایی دیدن خودت
از درون چشمانم را میدادم، تنها
در آن زمان متوجه میشدی که چقدر برای من خاص هستی
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_118
کسی هم خونه نبود، به زور رفتم جلوی در شروع کردم به صدا زدن خواهرم. خونش نزدیک بود ولی امکان نداشت از اون فاصله صدامو بشنوه، همسایه متوجه شد رفت بهش خبر داد.
خواهرم که اومد بهش گفتم درد دارم..
گفت فرخنده مطمئنی ماه درد نیست؟
گفتم فکر کنم نباشه چون خیلی وقته دارم درد میکشم..
اینو که گفتم ، خواهرم ترسید و گفت من الان میرم مامانو صدا میزنم.
التماس کردم نره و منو تنها نذاره اما رفت. دیگه فقط خدارو صدا میزدم، از طرفی تو خونه تنها بودمو ترسیده بودم خیلی حال بدی داشتم.
همونموقع در باز شد بایرام اومد تو خونه، منو که دید گفت چی شده خانم؟
گفتم آقا بایرام بچه داره به دنیا میاد..
هول شد نمیدونست چیکار کنه، گفت حالا باید چیکار کنم؟
گفتم فقط دعا کن راحت به دنیا بیاد..
سریع استخوان مار رو آورد گذاشت تو دستم گفت اینو بگیر شاید دردت آروم بشه..
اون لحظه اونقدر درد داشتم که استخوانو گرفتمو محکم فشار دادم....
نیم ساعت بعد مادرم اومد، عصبانی بود داد زد بایرام یعنی که چی دوست نداری قابله زنتو ببینه؟من که بلد نیستم بچه به دنیا بیارم...
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir