#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_119
بایرام زود فهمید خواهرم به مادرم دروغ گفته، گفت آخه من حساسم، میره به مردم روستا تعریف میکنه..
مادرم گفت دیگه این تعریف کردن داره؟ حالا برو بیرون جلوی چشمم نباش من بچه رو به دنیا میارم..اما اگر فرخنده چیزیش بشه مقصر تویی..
بایرام سریع رفت بیرون، دیگه دردم واقعا شدید شده بود، هر چقدر جلوی خودمو میگرفتم بازم ناخوداگاه داد میزدمو از خدا کمک میخواستم، مادرمو خواهرمم هول شده بودن، هی مادرم به خواهرم میگفت اینو بیار، اونو بیار، اونم باترس همه کارارو انجام میداد.. منم هول شدن اون دوتارو میدیدم ترسم بیشتر میشد، میترسیدم خودم یا بچم بمیریم.
دیگه کامل شب شده بود که مادرم گفت خیلی دیر شده، خیلی وقته داره درد میکشه چون بچه نارسه سخت به دنیا میاد..
فقط جیغ میزدمو گریه میکردم، یهو تمام دردم تموم شد، سبک شدم؛ یه لحظه انقدر راحت شدم که گفتم حتما مُردم...
مادرم باترس داد زد بچه اومد بچه اومد. من سرمو بلند کردم، بچم تو دست مادرم بود، داد زد حالا چطور بند نافشو بزنم؟ خواهرم گفت مگه بلد نیستی؟
گفت نه، از کجا بلدم؟ مگه من قابلم؟!
مادرم گیج شده بود باگریه گفتم بچم نمیره؟ مامان داد زد تو ساکت شو فرخنده با این شوهر کردنت،
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
📌 خاموش بودن نصف حکمت است
تعقیب نکردن دیگران، نصف آرامش است، مداخله نکردن در کار دیگران ، نصف ادب است...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_120
هیچ چیز شوهرت عین آدمیزاد نیست حرف نزن..
خواهرم که دید ما ترسیدیم یه نفس عمیق کشیدو رفت سمت بچه،اونم ترسیده بود اما خودشو جمع و جور کرد. منم دلم میخواست ببینم چیکار میکنن ولی انقدر بیحس بودم که نتونستم سرمو بالا نگه دارم.....
يكم بعد مادرم گفت برو بگو بایرام بیاد بند ناف بچشو بزنه، مگه نمیگه نباید قابله ببینه، پس بگو خودش بیاد.
خواهرم گفت مامان ول کن این حرفارو، خودمون میزنیم کاری نداره که...
دیگه نزدیک بود بیهوش بشم از ترس و دلهره که همسایه خواهرم اومد تو خونه، منو که دید گفت مبارکه فرخنده، آقا بایرام صدام زد اومدم.. من خودم بچه خواهرامو دنیا آوردم، واردم.
نفس راحتی کشیدم، اما جون حرف زدن نداشتم، زود رفت بچه رو گرفت، مادرمو خواهرم پاشدن بالاسرش وایسادن. بند ناف بچه رو که زد گذاشتش روی سینم. گفت پسره...
بچم داشت گریه میکرد فهمیدم زندهس، شروع کردم به گریه کردن. از ته دل گریه میکردم نمیدونستم گریه خوشحالیه یا ناراحتى.
بچه رو تمیز کردنو لباس تنش کردن. همسایه خواهرم گفت بچه شش ماهه دنیا اومده ولی مثل بچه نهماههس، ماشاالله...
مادرم نفس راحت کشید به خود بایرام رفته.. همسایه خندید و گفت بچههای اینجوری زود چشم میخورن فرخنده زیاد بیرون نبرش.. حتی حمومم نبر.. بذار شش ماهش بشه جون بگیره بعد هرکار خواستی بکن. مادرم گفت آره، باید مراقب باشیم
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
❣نفرین کردن سطح انرژی ما را بی نهایت پایین می آورد و حتی درهای گشایش مالی را به روی ما می بندد.
در سخت ترین شرایط هم فقط دعای خیر بر زبان آوریم.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
در زندگی به دنبال سرمستی باش؛ همین حس زندگی کردن خودش به اندازۀ کافی لذت بخش است.
امیلی دیکنسون
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
امیدوارم امروز همان روزی باشه که قراره کلی اتفاقات خوب برات بیفته 🪻
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشحال بودنُ بلد باش
خوشبخت بودنُ دنیا خودش یادت میده🪄💜
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا🌸
هیچ ثروتی در دنیا بالاتر از آرامش نیست آن را به همه ما عطا فرما 🤲
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
چیزی که باعث غرق شدنت
میشه افتادن توی آب نیست؛
موندن زیر آب و بالا نیومدنه...!
مراقب باشیم در اشتباهات خودمون نمونیم.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_121
همسایه که رفت، مادرم نشست رو زمین و یه آخیش بلند گفت، خواهرمم بچه رو داد بغلم تا شیر بدم.
به صورتش نگاه کردم سفید بودو بور، چشماش بسته بود و یکم پف داشت. دلم براش ضعف رفت به خودم چسبوندمش.
مادرم بلند بايرامو صدا زد، وقتی بایرام اومد تو رنگ صورتش پریده بود با خوشحالی گفت خداروشکر که هردو سلامتید.....
مادرم گفت تو چرا انقدر رنگت پریده؟ بایرام با خجالت سرشو انداخت پایین، گفت ترسیدم برای فرخنده خانم اتفاقی بیوفته.
مادرم داد زد بیخود ترسیدی، میخواستی بذاری قابله بیاد، من مردمو زنده شدم تا این بچه به دنیا اومد.
بايرام سرشو تكون داد& چشم دفعه بعد قابله خبر میکنم. مادرم اخماشو کرد توهم پاشد بچه رو ازم گرفتو برد به بایرام نشون داد. منو خواهرم جفتمون خیره شدیم به صورت بایرام. دستشو برد جلو بچه رو بگیره دستش میلرزید، وقتی گرفت گفت شبیه خود فرخنده خانمه.
مادرم گفت تا چهارماهگی معلوم نمیشه شبیه کیه، شایدم شبیه تو باشه، هیکلش که به خودت رفته.
با ذوق خندید آره شاید شبيه من باشه. خواهرم زیر گوشم گفت بایرام دروغگوی خوبیه فرخنده مواظبش باش..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
از من میشنوید اونیکه به شما یاد داد زندگی رو ببینید و از خوشحالیهای ریزریز لذت ببرید، آدم شماست. بیشتر کنارش باشید.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir