eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.7هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام ﷽ ❣✨سـ🌤ــلام ❣✨روزتـــون ❣✨پر از خیر و برکت ‌‌‌‌
هیچ چیز شوهرت عین آدمیزاد نیست حرف نزن.. خواهرم که دید ما ترسیدیم یه نفس عمیق کشیدو رفت سمت بچه،اونم ترسیده بود اما خودشو جمع و جور کرد. منم دلم میخواست ببینم چیکار میکنن ولی انقدر بیحس بودم که نتونستم سرمو بالا نگه دارم..... يكم بعد مادرم گفت برو بگو بایرام بیاد بند ناف بچشو بزنه، مگه نمیگه نباید قابله ببینه، پس بگو خودش بیاد. خواهرم گفت مامان ول کن این حرفارو، خودمون میزنیم کاری نداره که... دیگه نزدیک بود بیهوش بشم از ترس و دلهره که همسایه خواهرم اومد تو خونه، منو که دید گفت مبارکه فرخنده، آقا بایرام صدام زد اومدم.. من خودم بچه خواهرامو دنیا آوردم، واردم. نفس راحتی کشیدم، اما جون حرف زدن نداشتم، زود رفت بچه رو گرفت، مادرمو خواهرم پاشدن بالاسرش وایسادن. بند ناف بچه رو که زد گذاشتش روی سینم. گفت پسره... بچم داشت گریه میکرد فهمیدم زنده‌س، شروع کردم به گریه کردن. از ته دل گریه میکردم نمیدونستم گریه خوشحالیه یا ناراحتى. بچه رو تمیز کردنو لباس تنش کردن. همسایه خواهرم گفت بچه شش ماهه دنیا اومده ولی مثل بچه نه‌ماهه‌س، ماشاالله... مادرم نفس راحت کشید به خود بایرام رفته.. همسایه خندید و گفت بچه‌های اینجوری زود چشم میخورن فرخنده زیاد بیرون نبرش.. حتی حمومم نبر.. بذار شش ماهش بشه جون بگیره بعد هرکار خواستی بکن. مادرم گفت آره، باید مراقب باشیم ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
❣نفرین کردن سطح انرژی ما را بی نهایت پایین می آورد و حتی درهای گشایش مالی را به روی ما می بندد. در سخت ترین شرایط هم فقط دعای خیر بر زبان آوریم. 😍😊 @Energyplus_ir
در زندگی به دنبال سرمستی باش؛ همین حس زندگی کردن خودش به اندازۀ کافی لذت بخش است. امیلی دیکنسون 😍😊 @Energyplus_ir
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. امیدوارم امروز همان روزی باشه که قراره کلی اتفاقات خوب برات بیفته 🪻 😍😊 @Energyplus_ir
خوشحال بودنُ بلد باش خوشبخت بودنُ دنیا خودش یادت میده🪄💜 😍😊 @Energyplus_ir
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا🌸 هیچ ثروتی در دنیا بالاتر از آرامش نیست آن را به همه ما عطا فرما 🤲 ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
چیزی که باعث غرق شدنت میشه افتادن توی آب نیست؛ موندن زیر آب و بالا نیومدنه...! مراقب باشیم در اشتباهات خودمون نمونیم. 😍😊 @Energyplus_ir
همسایه که رفت، مادرم نشست رو زمین و یه آخیش بلند گفت، خواهرمم بچه رو داد بغلم تا شیر بدم. به صورتش نگاه کردم سفید بودو بور، چشماش بسته بود و یکم پف داشت. دلم براش ضعف رفت به خودم چسبوندمش. مادرم بلند بايرامو صدا زد، وقتی بایرام اومد تو رنگ صورتش پریده بود با خوشحالی گفت خداروشکر که هردو سلامتید..... مادرم گفت تو چرا انقدر رنگت پریده؟ بایرام با خجالت سرشو انداخت پایین، گفت ترسیدم برای فرخنده خانم اتفاقی بیوفته. مادرم داد زد بیخود ترسیدی، میخواستی بذاری قابله بیاد، من مردمو زنده شدم تا این بچه به دنیا اومد. بايرام سرشو تكون داد& چشم دفعه بعد قابله خبر میکنم. مادرم اخماشو کرد توهم پاشد بچه رو ازم گرفتو برد به بایرام نشون داد. منو خواهرم جفتمون خیره شدیم به صورت بایرام. دستشو برد جلو بچه رو بگیره دستش میلرزید، وقتی گرفت گفت شبیه خود فرخنده خانمه. مادرم گفت تا چهارماهگی معلوم نمیشه شبیه کیه، شایدم شبیه تو باشه، هیکلش که به خودت رفته. با ذوق خندید آره شاید شبيه من باشه. خواهرم زیر گوشم گفت بایرام دروغگوی خوبیه فرخنده مواظبش باش.. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
از من می‌شنوید اونیکه به شما یاد داد زندگی رو ببینید و از خوشحالی‌های ریزریز لذت ببرید، آدم شماست. بیشتر کنارش باشید. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
حسرت واقعی را روزی میخوری که می بینی به اندازه سن و سالت زندگی نکرده ای!! 🕴گابریل گارسیا ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
بعد دوتایی باهم خندیدیم‌. بایرام زود بچه رو داد به مادرم گفت من باید برم گوسفند بگیرم قربونی کنم.. مادرم گفت برو بگو آقابا یه گوسفند بهت بده. رفت توی صندوقچه کنار خونه یه مقدار پول برداشت، داشت میرفت که مادرم گفت پول نبر، آقابا پول نمیگیره برای همه نوه ها خودش قربونی کرده.. بایرام گفت نه قربونیو باید پدر بچه بده، من خودم میدم، اینو گفت و رفت. بعد از یه ساعت سروصداشون از بیرون اومد فهمیدم گوسفند گرفتن، همونجا جلوی در کشتن، از خونش آوردن یکم به سر من یکم به سر بچه مالیدن، گوشتشم بین اهالی روستا پخش کردن. بابام اومد درحد پنج دقیقه زیر گوش بچم اذان خوند بعد گفت اسمشو اسد بذارید. هم من هم بایرام چشم گفتیم. اسد اسم پدربزرگم بود که دوتا دیگه از برادرزاده هام همین اسمو داشتن، اما ما جرات نکردیم چیزی بگیم.... وقتی بابام رفت مادرم زود رخت خواب پهن کردو دراز کشید، گفت فرخنده برو خداتو شکر کن فامیل شوهر نداری وگرنه الان همه میومدن دیدن بچه.. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir