#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_121
همسایه که رفت، مادرم نشست رو زمین و یه آخیش بلند گفت، خواهرمم بچه رو داد بغلم تا شیر بدم.
به صورتش نگاه کردم سفید بودو بور، چشماش بسته بود و یکم پف داشت. دلم براش ضعف رفت به خودم چسبوندمش.
مادرم بلند بايرامو صدا زد، وقتی بایرام اومد تو رنگ صورتش پریده بود با خوشحالی گفت خداروشکر که هردو سلامتید.....
مادرم گفت تو چرا انقدر رنگت پریده؟ بایرام با خجالت سرشو انداخت پایین، گفت ترسیدم برای فرخنده خانم اتفاقی بیوفته.
مادرم داد زد بیخود ترسیدی، میخواستی بذاری قابله بیاد، من مردمو زنده شدم تا این بچه به دنیا اومد.
بايرام سرشو تكون داد& چشم دفعه بعد قابله خبر میکنم. مادرم اخماشو کرد توهم پاشد بچه رو ازم گرفتو برد به بایرام نشون داد. منو خواهرم جفتمون خیره شدیم به صورت بایرام. دستشو برد جلو بچه رو بگیره دستش میلرزید، وقتی گرفت گفت شبیه خود فرخنده خانمه.
مادرم گفت تا چهارماهگی معلوم نمیشه شبیه کیه، شایدم شبیه تو باشه، هیکلش که به خودت رفته.
با ذوق خندید آره شاید شبيه من باشه. خواهرم زیر گوشم گفت بایرام دروغگوی خوبیه فرخنده مواظبش باش..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
از من میشنوید اونیکه به شما یاد داد زندگی رو ببینید و از خوشحالیهای ریزریز لذت ببرید، آدم شماست. بیشتر کنارش باشید.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
حسرت واقعی را
روزی میخوری که می بینی
به اندازه سن و سالت
زندگی نکرده ای!!
🕴گابریل گارسیا
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_122
بعد دوتایی باهم خندیدیم. بایرام زود بچه رو داد به مادرم گفت من باید برم گوسفند بگیرم قربونی کنم..
مادرم گفت برو بگو آقابا یه گوسفند بهت بده.
رفت توی صندوقچه کنار خونه یه مقدار پول برداشت، داشت میرفت که مادرم گفت پول نبر، آقابا پول نمیگیره برای همه نوه ها خودش قربونی کرده..
بایرام گفت نه قربونیو باید پدر بچه بده، من خودم میدم، اینو گفت و رفت. بعد از یه ساعت سروصداشون از بیرون اومد فهمیدم گوسفند گرفتن، همونجا جلوی در کشتن، از خونش آوردن یکم به سر من یکم به سر بچه مالیدن، گوشتشم بین اهالی روستا پخش کردن.
بابام اومد درحد پنج دقیقه زیر گوش بچم اذان خوند بعد گفت اسمشو اسد بذارید. هم من هم بایرام چشم گفتیم. اسد اسم پدربزرگم بود که دوتا دیگه از برادرزاده هام همین اسمو داشتن، اما ما جرات نکردیم چیزی بگیم....
وقتی بابام رفت مادرم زود رخت خواب پهن کردو دراز کشید، گفت فرخنده برو خداتو شکر کن فامیل شوهر نداری وگرنه الان همه میومدن دیدن بچه..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
زمان بهترین معلم است
اما متاسفانه او تمامِ شاگردانش را خواهد کشت!
🕴 رابین ویلیامز
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
افکار منفی هیچ وقت، زندگی را مثبت نمیکند.
نگاهمان را تغییر دهیم.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بعضی وقتها ضربانِ قلبِ انسان کُند میشود. دقیقا همان اوقاتی که انسان قلبش به سختی میشکند، قلبش دچار تردید میگردد که بایستد یا به تپش خود ادامه دهد. قلب مانند چشمی از الماس است. وقتی یکبار خراش بردارد، برای همیشه با همان خراش به تماشای دنیا خواهد پرداخت..!
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_123
اینو که گفت بایرام سرشو انداخت پایین باناراحتی رفت بیرون. دلم میخواست دنبالش برم بهش بگم از حرف مادرم ناراحت نشه، ولی انقدر ضعف داشتم که نتونستم بلند شم.
از اونروز تا هفت روز مادرم خونمون موند بعد رفت. تو اون هفت روز هرکس میومد دیدن من و بچه ما زود بچه رو زیر پتو قایم میکردیم میگفتیم خوابه تا نبینن و چشم نزنن.
دیگه تو همه روستا پیچیده بود که من بچه شش ماهه به دنیا آوردم، تقریبا همه زنای روستا اومدن دیدنم جز سولماز. حتی آیلار هم اومد، البته ناراحت نبودم فقط دلم میخواست ازم دور باشه تا رازمو به کسی نگه.
روزا پشت سرهم میگذشت، من سرم به بچه داری گرم بود و بایرامم همش کار میکرد. تو اون مدت زیاد سمت بچه نمیومد منم اصرار نمیکردم بچه رو بگیره، چون بچه خودش که نبود، همینکه قبولش کرده بود برای من محبت بزرگی بود. اسد چهارماهه که شد یه روز تو خونه داشتم میخوابوندمش که در زدن، بایرام طبق معمول سرکار بود. فکر کردم خواهرمه گفتم بیا تو آبجی..
در که باز شد دیدم سولماز، نفسم حبس شد، زود بچمو بغل گرفتمو بلند شدم. یه نگاه به خونه کرد گفت چرا تعجب کردی فرخنده؟ انتظار نداشتی من بیام دیدنت؟
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
یکی از بزرگترین لذت های زندگی این است
که از خواب بیدار شوی
و ببینی
باز هم برای خوابیدن فرصت هست!
چارلی چاپلین
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بیش تر کارهای مهم دنیا
به وسیله ی آدم هایی
به پایان رسیده که حتی
وقتی هیچ امیدی نبوده
به تلاش کردن ادامه دادند.
🕴دیل کارنگی
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هر گاه عیبی درمن دیدی
به خودم خبر بده،نه کسی دیگر
چون تغییرآن دست من است
کاراولت باعث پیشرفت
وبهبودم میشود
اما گزینه دوم غیبت است و مرا
درتاریکی نگه میدارد
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
برای طولانی زیستن
لازم نیست
به روزهای زندگی اضافه شود
باید تلاش شود
که زندگی
به روزهایمان اضافه شود …
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir