هر گاه عیبی درمن دیدی
به خودم خبر بده،نه کسی دیگر
چون تغییرآن دست من است
کاراولت باعث پیشرفت
وبهبودم میشود
اما گزینه دوم غیبت است و مرا
درتاریکی نگه میدارد
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
برای طولانی زیستن
لازم نیست
به روزهای زندگی اضافه شود
باید تلاش شود
که زندگی
به روزهایمان اضافه شود …
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
لازم نيست عالي باشي تا شروع کني، اما براي آن که عالي باشي، بايد شروع کني.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
زندگی هرگز به
اگر و اماهای
تو پاسخ نمی دهد...
زندگی هیچ نمیگوید
نشانت میدهد...
پس ؛ سلطان باید ها باش
نه بنده شاید ها...
الهی قمشه ای
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آدمای این دنیا دو دستهاند:
چکشها و میخها.
خودت تصمیم میگیری که تو کدوم دسته باشی!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_124
گفتم چیکارم داری سولماز؟ زود بگو و برو. گفت من کارت ندارم، بابای بچت کارت داره.. با تعجب گفتم بایرام کارم داره؟ نکنه چیزیش شده؟
پوزخند زدو گفت نکنه خودتم باورت شده بایرام بابای بچته؟ اخمامو کردم توهم و گفتم پرویز کارم داره؟ گفت آره فکر کرده هنوز باهم دوستیم بهم گفت بهت بگم بری خونه خرابه بیرون روستا..
قلبم لرزید گفتم من نمیرم برو بهش بگو باهام کاری نداشته باشه. سولماز اومد نزدیکم، بچه رو محکم به خودم فشار دادم گفت شبیه پرویزه..
بالحن جدی گفتم برو بهش بگو من نمیام. گفت باشه میگم اما پرویز گفت بهت بگم اگه نیای به همه روستا میگه بچه برای اونه..
یهو پاهام شل شد، سولماز یه نگاه بیتفاوت بهم انداخت و گفت بعد از اذان ظهر برو همونجا خداحافظ..
وقتی رفت سردرگم شدم نمیدونستم باید چیکار کنم. بچمو محکم بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن، خیلی ترسیده بودم. آخه اونموقع این اتفاقا پای زن نوشته میشد، اگر کسی میفهمید پرویز با من چیکار کرده حتما منو میکشتن.
یکم فکر کردم بعد تصمیم گرفتم برم. بعد از اذان بچه رو برداشتم و راه افتادم. زود رفتم خونه خرابه، پرویز اونجا بود. تا دیدمش اخمامو کردم تو هم رفتم جلوش گفتم چرا گفتی بیام؟ چیکارم داری؟
اومد جلوتر گفت میخواستم بچمو ببینم.. گفتم این بچه تو نیست تو خودت الان زن داری.. حتما بعدا بچه دار میشی، این بچه تو نیست.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
🌿✨
ﻫﻤﻪ میتوانند ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ نمیشوند،
ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ
ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ👌👍
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_125
باعصبانیت گفت پس بچه کیه؟ بایرام؟ دست و پاهام میلرزید نتونستم جواب بدم اومد جلوتر گفت فرخنده من میخوام به همه بگم اسد بچه منه.
قلبم هری ریخت، با صدای لرزون گفتم اونوقت میکشنت. گفت اشکال نداره در عوض حیثیت آقابا برباد میره.
تو یه لحظه از شدت ترس کل تنم عرق کرد، نتونستم جواب بدم..
ادامه داد اما میتونم دهنمو ببندمو حرفی نزنم، فقط یه شرط داره. گفتم چه شرطی؟
گفت اون باغ آلبالو که آقابا زده به نامت باید بزنی به نام من....
خواستم بگم اون باغ به نامم نیست که یهو صدای داد بایرام کل خونه رو برداشت. جفتمون برگشتیم طرفش، بایه حرکت اومد جلوی پرویز، یه مشت زد تو صورتش، پرویز پخش شد روی زمین. بایرام افتاد روش شروع کرد به کتک زدن. پرویزم کتکش میزد ولی بایرام بیشتر میزد.
من ترسیده بودم، هیچکس اون اطراف نبود، بچه رو چسبوندم به خودمو شروع کردم به جیغ زدن. التماس میکردم همدیگه رو ول کنن اما گوششون بدهکار نبود
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
✨
🌸👈ساده باش
اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را
🌸👈ساده زندگی کن
اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی
🌸👈ساده لبخند بزن
اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی
🌸👈ساده بازگرد و به یاد داشته باش :
هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد …
🌸گاهی خودت را زندگی کن 🌸
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_126
، انگار از هم دق و دلی داشتن. درحد مرگ داشتن همدیگه رو کتک میزدن. از ترس رفتم کنار وایسادم، شروع کردم دعا کردن تا زودتر تموم کنن.
یکم که گذشت از کتک کاری خسته شدن، بایرام از روی پرویز بلند شد اومد طرف من دستمو محکم گرفتو منو دنبال خودش کشوند، پرویز داد زد به همه میگم اسد پسر منه آبروی آقابارو میبرم آبروی همتونو میبرم..
بایرام داد زد اگر پسر تو بود چرا تو خونه من به دنیا اومد؟ حالاهم هر کار خواستی بکن.. دوباره پرویز داد زدو تهدید کرد اما بایرام اهمیت نداد منو برد تو خونه درو بست. با عصبانیت گفت بچه رو بذار رو زمین فرخنده..
من زود بچه رو گذاشتم روی زمین، اسد بخاطر صدای بلند ترسیده بود و گریه میکرد. وقتی بچه رو گذاشتم زمین، صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود، رگای پیشونیش بیرون زده بود یه سیلی محکم به صورتم زد، بوی خون توی دهنم پیچید..
گفت چرا باز رفتی پیش پرویز؟ مگه هنوز دوستش داری؟ اون تورو ول کرد چرا بازم دوستش داری؟
میخواستم جوابشو بدم ولی انقدر محکم زده بود که نمیتونستم. انگار دیوونه شده بود، به زور گفتم بچم خفه شد. يهو ولم کرد سرشو چرخوند سمت اسد، انقدر گریه کرده بود کبود شده بود، زود رفتم بلندش کردم به خودم چسبوندمش، خودمم گریه میکردم. داد زد اونو هنوز دوست داری؟
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هرگز 👇
به کسی که به شما دروغ می گوید" اعتماد "نکنید .
هرگز 👇
به کسی که به شما اعتماد می کند" دروغ "نگویید .
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir