به تفکر و اندیشه خود مفتخر باشید ،
نه به اجداد و گذشته خود ...!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ماهيان از آشوب دريا به خدا شكايت بردند، دريا آرام شد و آنها صيد تور صيادان شدند ...!!
آشوبهاي زندگي حكمت خداست ... ازخداوند ، دل آرام بخواهيم، نه درياي آرام ...!!👌
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
مشکل ذهن های بسته اینکه
دهنشون همیشه بازه!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آنقدر که از دست دادن چیزی، ما را افسرده می کند، از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمی کنیم...
و این ذات آدمیزاد است...!
🕴 ژان پل سارتر
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_127
خواستم جواب بدم که گفت فرخنده من استخواناتو میشکنم اما نمیذارم کسی دیگه رو دوست داشته باشی.
با گریه گفتم بخدا دوستش ندارم...
پرید وسط حرفم پس چرا رفته بودی پیشش؟ اگر سولماز بهم خبر نمیداد و نمیومدم معلوم نبود ....
شدت گریه م بیشتر شد گفتم آقا بایرام بخدا اینجوری نیست، پرویز میخواد به همه بگه اسد بچه شما نیست میخواد آبروی بابامو ببره امروزم منو برد اونجا تا تهدیدم کنه.
گفت تو بیخود کردی رفتی، مگه صاحاب نداری؟ پرویزم بیخود کرد، کی حرفشو باور میکنه؟ تازه بخواد به بقیه بگه تف سربالاس آبروی بابای خودشم میره...
تمام تنم درد میکرد اومد بالاسرم گفت فرخنده من نمیذارم تو بازم به پرویز فکر کنی نمیذارم اینجوری باشی، آماده شو فردا میریم تهران..
با تعجب گفتم تهران برای چی؟
گفت میریم عقد میکنیم، اونوقت دیگه نمیتونی بری پیش پرویز..
باگریه گفتم آره بریم ولی به جان اسدم من دلم پیش پرویز نیست.. به جان یه دونه پسرم جز نفرت چیزی از اون توی دلم نیست.
انگار قسمام نرمش کرد ولی هنوز عصبانی بود،
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
يادت باشد، امروز فرداييست كه
ديروز نگرانش بودى
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آدمیزاد است...
میچرخد و
میگذرد و
خواستنت را کنار میگذارد
زندگی را سخت نگیر !
از بوسهٔ عمیق سیگارت
لذت ببر !
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ...
ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺍﺻﻞ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ؛
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ
ﺩﺍﺭﻡ ...
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
یادمون باشه در املای زندگى
همیشه براى «محبــّت»
تشدید بگذاریم...
تا از دوستیمان حتى
نیم نمره هم ڪم نشود....
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_128
زیرلب گفت باید میکشتمش حیف که تو اونجا بودی وگرنه میکشتمش.. همه میفهمیدن پاتو کج برداشتی وگرنه جمجمشو خرد میکردم..
دیگه چیزی نگفتم. نالیدمو گریه کردم. هیچوقت فکر نمیکردم بایرام منو کتک بزنه. دیگه تو خونه نموند رفت بیرون. منم زود به اسد شیر دادم، شیر دادن بهش آرومم میکرد.
یاد سولماز افتادم، انگار دلش نمیخواست از دشمنی با من دست برداره.
آخر شب بود که بایرام اومد. من منتظرش نشسته بودم تا باهم غذا بخوریم. وقتی غذارو آوردم گفت خانم من غذا خوردم، توام بخور زود بخواب، به آقابا گفتم فردا میریم شهر، اما میریم تهران پس زودتر بخواب تا صبح زود بیدار بشی..
اینو که گفت پاشد رخت خواب مارو با خودشو پهن کرد بعد رفت خوابید. منم دیگه غذا از گلوم پایین نرفت، دوتا لقمه خوردم گرفتم خوابیدم.....
صبح قبل از روشن شدن هوا، بایرام بیدارم کرد. بدنم انقدر درد میکرد که دوست داشتم بخوابم، گفتم آقا بایرام بذار بخوابم حالم خوب نیست.
با حرص لحافو زد کنار گفت نمیخوای بریم عقد کنیم؟ اگه نمیخوای بگو...
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
به یاد داشته باشیم :
آینده کتابیست
که امروز مینویسیم
پس چیزی بنویسیم
که فردا از خواندن آن لذت ببریم ...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_130
وقتی رسیدیم شهر گشنم شد، بهش گفتم یه جا بشینیم تا هم ما لقمه بخوریم هم اسد شیر گبخوره. بعد از اینکه یه لقمه خوردیم رفتیم سوار مینی بوس شدیم و حرکت کردیم سمت تهران.
مسیر انقدر برام جالب بود که سرتاسر راه به بیرون نگاه میکردم. چون مسیر طولانی بود خوابمون برد....
بعدازظهر بیدارم کرد گفت رسیدیم.. من خیلی خوشحال شدم، از ماشین که پیاده شدم دیگه یادم رفت بدنم درد میکنه یادم رفت سیلی خوردم، فقط مغازه ها و مردم نگاه میکردم.
بایرام که دید حواسم پرته مغازه هاس گفت خانم کت منو بگیر گم نشی، تهران بزرگه اگر گم بشی نمیتونم پیدات کنم.. اینو که گفت ترسیدم محکم آویزونش شدم ..
رفت از چندنفر آدرس محضر پرسید اما هیچکدوم زبونمونو نفهمیدن، تا اینکه بالاخره یکی فهمید چی میگیم، آدرس داد اما ما تهرانو بلد نبودیم که طبق آدرس محضرو پیدا کنیم. بایرام بهش گفت ما بلد نیستیم اون آقا گفت مارو میبره.. باهامون راه افتادو رفتیم محضر، وقتی رسیدیم بایرام جریانو برای اون مرد تعریف کرد، اونم بهمون گفت باید صیغه نودونه ساله کنیم تا بهم محرم بشیم چون اسممون تو شناسنامه هم بود نیاز به ثبت نبود
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir