#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_133
.
خلاصه آشتی کردیم باهم رفت و آمد میکردیم، اما نه مثل گذشته، دو هفته ای یه بار همدیگه رو میدیدیم. زخما کهنه میشن اما جاشون باقی میمونه، جای زخم سولماز هم رو قلب من باقی مونده بود و دیگه نمیتونستم مثل قبل بهش اعتماد کنم.
چهارماه بعد از تولد بچه سولماز ،یه روز توی خونه بودم که بوی ماهی به مشامم خورد، خیلی هوس کردم تا اونروز هیچوقت انقدر چیزی هوس نکرده بودم. اسدو بغل کردم رفتم بیرون. شروع کردم به بو کشیدن هرچی به بو نزدیکتر میشدم دلم بیشتر درد میگرفت. یکی از همسایهها داشت تو حیاط خونش ماهی سرخ میکرد. رفتم در زدم انگار عقلم دست خودم نبود. درو که باز کرد گفتم زهرا خانم شما داری ماهی درست میکنی؟
خندید گفت آره فرخنده جان چطور؟
گفتم یکم به من میدی؟ خیلی هوس کردم.. بلند خندید گفت: بله میدم، مبارکت باشه.
با تعجب گفتم چی مبارکم باشه؟ به شکمم اشاره کردو گفت فکر کنم حاملهای..
خندم گرفت، با خجالت گفتم نمیدونم شاید باشم....
زود رفت یه بشقاب بزرگ ماهی برام آورد. ازش گرفتمو راه افتادم سمت خونه. اصلا طاقت نداشتم توی راه همشو با دست خوردم.
دلم میخواست دوباره برم ازش ماهی بگیرم ولی روم نشد. شب که بایرام اومد جریانو براش تعریف کردم، وقتی گفتم زهرا خانم گفته ممکنه حامله باشم، چشماش درشت شد، با تعجب گفت خانم یعنی واقعا حاملهای؟ با خجالت گفتم نمیدونم شاید...
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
*هر روز صبح که چشمهامونو باز میکنیم یعنی خدا یه فرصت تازه بهمون داده
فرصتِ خندیدن، عاشق شدن، تلاش کردن و ساختن روزهای قشنگتر
یادت نره… زندگی منتظره تا با لبخند تو زیباتر بشه
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
گذشته هایت را ببخش
زیرا آنان همچون کفش های کودکی ات نه تنها برایت کوچکند
بلکه تو را از گام برداشتن های بلند باز می دارند … !
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_134
بلند شد اومد طرفمو گفت فرخنده از فردا زیاد کار نکن تا مطمئن بشیم، اگه حامله باشی باید حواست به خودت باشه..
گفتم چشم از خودم مراقبت میکنم همین الان هم همه کارارو شما میکنی..
اونشب با هزارتا فکروخیال خوابیدیم. فردای اونروز نزدیک غروب در خونمونو زدن. یکی از خانمای روستا بود یه بشقاب بزرگ ماهی دستش بود. ماهیو که دیدم چشمام برق زد. ازش گرفتم، تشکر کردمو رفتم تو خونه همشو خوردم.
فردای اونروز دوباره یکی دیگه برام ماهی آورد، دوباره همشو خوردم. این مساله حدود یه هفته تکرار شد انقدر ماهی خورده بودم که دیگه بدم اومده بود...
بعد از ماهی هوس آش دوغ کردم، به بایرام گفتم، دوباره هرروز یکی از همسایهها برام آش دوغ میاورد. منم مدام به بایرام میگفتم ببين خدا حاجت شكمو زود میده، من هرچی هوس میکنم یکی میپزه میاره..
بایرام هم میخندید میگفت آره خدا تورو دوست داره، همه جا هواتو داره
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
'' اعتماد ''
مثل یک پاک کن میمونه،
بعد از هر اشتباه،
کوچکتر و کوچکتر میشه…
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچگاه روزتان را،
با تکه شکسته های
دیروز آغاز نکنید.
هر روزی که بیدار می شویم،
اولین روز از باقی عمرمان است.
من شایسته نيكي ها،عشق
و شادماني هستم.
خداوندا سپاسگزارم .
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آهنگ خوب شمشير دو لبه اس؛
يا گوش ميدی همه چی يادت ميره...
يا گوش ميدی همه چی دوباره يادت مياد!!!
ورود👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
همیشه حرفی بزن
که بتوانی آنرا بنویسی
چیزی را بنویس
که بتوانی آنرا امضا کنی
و چیزی را امضا کن
که بتوانی پایش بایستی
🕴ناپلئون بناپارت
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_135
از طرفی تو اون مدت به مادرم جریان بارداریمو نگفته بودم، میخواستم اول خودم مطمئن بشم بعد بگم.
تا اینکه یه روز تو خونه بودم یهو در باز شد مادرم اومد تو دستاشو برد بالا بعد محکم آورد پایین گفت خاک تو سرت فرخنده من خبر حاملگی تورو باید از در و همسایه بشنوم؟
با تعجب گفتم کی گفته من حاملم مامان؟ به زانو نشست رو زمین سرشو تکون داد گفت بگو کی نگفته! همه میدونن جز من... الان خونه مرهم خانم بودم گفت امروز نوبت اونه برای تو آش بپزه.. منم بهش گفتم چرا میخوای براش آش بپزی؟
گفت آخه دخترت حاملس، وقتی تعجبمو دید گفت بایرام قول داده سرتاسر زمستون براشون هیزم مجانی بشکنه ،در عوض اونا الان هرچی تو ویار کنی برات بپزن..
اینو که گفت عرق سرد کردم، انقدر خجالت کشیدم که دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش..
مادرم گفت فرخنده این شوهرت عقل درست و درمون ندارهها! چرا به جای اینکه بره به همه رو بندازه نیومده به خودم بگه؟
باخجالت گفتم نمیدونم مامان من الان دارم از دهن تو میشنوم....
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بیا زندگی کنیم
خورشید روزی دوبار طلوع نمیکند
ما هم دوبار به دنیا نمی آییم
هر چه زود
به آنچه از زندگی ات باقی مانده بچسب..
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_136
گفت بهش بگو بره بگه چیزی نپزن، اونوقت اسممون میپیچه سر زبونا میگن ما بهت رسیدگی نکردیم بایرام مجبور شده به اهالی روستا رو بندازه..
گفتم چشم بهش میگم..
گفت حالا چی هوس کردی بگو برات بپزم.. گفتم همون آش دوغ..
با حرص گفت اونو مرهم امروز میپزه میاره، سر اولی که ویار نداشتی اونهمه گنده به دنیا اومد،اینکه ویار داری و انقدر میخوری حتما خرس دنیا میاد.
انقدر فکر کار بایرام بودم که جوابشو ندادم. یه ساعتی نشست بعد رفت.
شب که بایرام اومد سرشام گفتم آقا بایرام امروز مامانم اینجا بود بهم گفت مرهم خانم گفته اگر برای من ويارونه بپزن تو سرتاسر زمستون بهشون هیزم مجانی میدی..
خندید گفت آره من بهشون گفتم..
با ناراحتی گفتم برای چی گفتی؟ اونوقت تو زمستون چیکار کنیم؟ اگر پول نداشته باشیم چطور زندگی کنیم؟ تازه مامانم ناراحت شد من خیلی خجالت کشیدم..
سرشو انداخت پایین گفت آخه خانم منکه کسیو ندارم ،حالا که بارداری بیاد بهت توجه کنه،گفتم به بقیه بگم آبرومو بخرن.
اینو که شنیدم دلم براش سوخت دست کشیدم روی دستش گفتم آقا بایرام اینو نگو، من نیاز ندارم کسی بهم توجه کنه، همینکه خودت هستی برام اندازه دنیا میارزه..
گفت اگه ناراحتی بهشون میگم دیگه برات چیزی نپزن...
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشبختی مانند پروانه است،
اگر آن را دنبال کنید از شما فرار میکند
ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما
خواهد نشست.
دیوید هیوم
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir