#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_135
از طرفی تو اون مدت به مادرم جریان بارداریمو نگفته بودم، میخواستم اول خودم مطمئن بشم بعد بگم.
تا اینکه یه روز تو خونه بودم یهو در باز شد مادرم اومد تو دستاشو برد بالا بعد محکم آورد پایین گفت خاک تو سرت فرخنده من خبر حاملگی تورو باید از در و همسایه بشنوم؟
با تعجب گفتم کی گفته من حاملم مامان؟ به زانو نشست رو زمین سرشو تکون داد گفت بگو کی نگفته! همه میدونن جز من... الان خونه مرهم خانم بودم گفت امروز نوبت اونه برای تو آش بپزه.. منم بهش گفتم چرا میخوای براش آش بپزی؟
گفت آخه دخترت حاملس، وقتی تعجبمو دید گفت بایرام قول داده سرتاسر زمستون براشون هیزم مجانی بشکنه ،در عوض اونا الان هرچی تو ویار کنی برات بپزن..
اینو که گفت عرق سرد کردم، انقدر خجالت کشیدم که دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش..
مادرم گفت فرخنده این شوهرت عقل درست و درمون ندارهها! چرا به جای اینکه بره به همه رو بندازه نیومده به خودم بگه؟
باخجالت گفتم نمیدونم مامان من الان دارم از دهن تو میشنوم....
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بیا زندگی کنیم
خورشید روزی دوبار طلوع نمیکند
ما هم دوبار به دنیا نمی آییم
هر چه زود
به آنچه از زندگی ات باقی مانده بچسب..
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_136
گفت بهش بگو بره بگه چیزی نپزن، اونوقت اسممون میپیچه سر زبونا میگن ما بهت رسیدگی نکردیم بایرام مجبور شده به اهالی روستا رو بندازه..
گفتم چشم بهش میگم..
گفت حالا چی هوس کردی بگو برات بپزم.. گفتم همون آش دوغ..
با حرص گفت اونو مرهم امروز میپزه میاره، سر اولی که ویار نداشتی اونهمه گنده به دنیا اومد،اینکه ویار داری و انقدر میخوری حتما خرس دنیا میاد.
انقدر فکر کار بایرام بودم که جوابشو ندادم. یه ساعتی نشست بعد رفت.
شب که بایرام اومد سرشام گفتم آقا بایرام امروز مامانم اینجا بود بهم گفت مرهم خانم گفته اگر برای من ويارونه بپزن تو سرتاسر زمستون بهشون هیزم مجانی میدی..
خندید گفت آره من بهشون گفتم..
با ناراحتی گفتم برای چی گفتی؟ اونوقت تو زمستون چیکار کنیم؟ اگر پول نداشته باشیم چطور زندگی کنیم؟ تازه مامانم ناراحت شد من خیلی خجالت کشیدم..
سرشو انداخت پایین گفت آخه خانم منکه کسیو ندارم ،حالا که بارداری بیاد بهت توجه کنه،گفتم به بقیه بگم آبرومو بخرن.
اینو که شنیدم دلم براش سوخت دست کشیدم روی دستش گفتم آقا بایرام اینو نگو، من نیاز ندارم کسی بهم توجه کنه، همینکه خودت هستی برام اندازه دنیا میارزه..
گفت اگه ناراحتی بهشون میگم دیگه برات چیزی نپزن...
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشبختی مانند پروانه است،
اگر آن را دنبال کنید از شما فرار میکند
ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما
خواهد نشست.
دیوید هیوم
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
باید راز شب را از"شب بو" پرسید
آنها به یقین راز شب را می دانند
چراکه عطرشان را
فقط درشب پخش می کنند
وچه عاشقانه وبی ریا
عطرشان را به همه می بخشند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
یه گرگ رو هیچوقت تنهاش نذار، اگه هم تنهاش گذاشتی هیچوقت دیگه برنگرد...
بوی غریبه میدی واسش تیکه پارت میکنه!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بعضی وقتا توی زندگی
باید بایستی و ببینی خدا
میخواد باهات چیکار کنه
نه اعتراض کن
نه حرفی بزن
فقط صبر کن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اگه نمیتونی تو بدترین شرایط،
منو تحمل کنی پس قطعاً لیاقت منو
تو بهترین شرایطم نداری!
🕴مرلین مونرو
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ملتی که به حداقلها قناعت کند ،
حداکثر ستم را بر آن روا خواهند داشت !
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ :
« ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ »
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_137
گفتم آره بهشون بگو نپزن مادرم هست، هرچی بخوام درست میکنه..
سرشو تکون دادو دیگه حرف نزد. از فردای اون روز هرچی میخواستم بایرام زود به مادرم میگفت برام درست میکرد. من سر بچه دوم خوشحال تر بودم دیگه نگرانی و دلهره نداشتم.
روزا و شبامون پشت سرهم میگذشت، هر شب با بایرام درباره اسم بچه حرف میزدیم. بایرام اسم پسر انتخاب میکرد، منم اسم دختر میگفتم.
تو همون دوران بود که شنیدم زن پرویز بارداره. هفت ماهه باردار بودم که خبر دادن زنش زاییده، یه دختر زاییده بود، آقا خلج براش جشن بزرگی گرفته بود و کل روستارو دعوت کرده بود به جز ما.
فردای روز جشنشون، رفتم خونه مادرم، آخه همیشه خبرای تازه داشت.رفتم ببینم تو جشن چیا شده. تا رسیدم دیدم بابام تو حیاط وایساده خیلی عصبانی بود، تا منو دید گفت فرخنده، من سر اسد به شما کادو چی دادم؟ با ترس گفتم هیچی آقا چطور؟
یهو داد زد بانو، مقصر تویی تو باید به من یادآوری میکردی بهشون کادو بدم.
مامانم از تو خونه گفت چه فایده اگر میدادی و پس میگرفتی که بدتر بود..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
از کسی پرسیدند
کدامین خصلت
از خدای
خود را دوست داری؟!
گفت
همین بس که میدانم
او میتواند
مچم را بگیرد
ولی دستم را میگیرد.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir