ملتی که به حداقلها قناعت کند ،
حداکثر ستم را بر آن روا خواهند داشت !
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ :
« ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ »
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_137
گفتم آره بهشون بگو نپزن مادرم هست، هرچی بخوام درست میکنه..
سرشو تکون دادو دیگه حرف نزد. از فردای اون روز هرچی میخواستم بایرام زود به مادرم میگفت برام درست میکرد. من سر بچه دوم خوشحال تر بودم دیگه نگرانی و دلهره نداشتم.
روزا و شبامون پشت سرهم میگذشت، هر شب با بایرام درباره اسم بچه حرف میزدیم. بایرام اسم پسر انتخاب میکرد، منم اسم دختر میگفتم.
تو همون دوران بود که شنیدم زن پرویز بارداره. هفت ماهه باردار بودم که خبر دادن زنش زاییده، یه دختر زاییده بود، آقا خلج براش جشن بزرگی گرفته بود و کل روستارو دعوت کرده بود به جز ما.
فردای روز جشنشون، رفتم خونه مادرم، آخه همیشه خبرای تازه داشت.رفتم ببینم تو جشن چیا شده. تا رسیدم دیدم بابام تو حیاط وایساده خیلی عصبانی بود، تا منو دید گفت فرخنده، من سر اسد به شما کادو چی دادم؟ با ترس گفتم هیچی آقا چطور؟
یهو داد زد بانو، مقصر تویی تو باید به من یادآوری میکردی بهشون کادو بدم.
مامانم از تو خونه گفت چه فایده اگر میدادی و پس میگرفتی که بدتر بود..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
از کسی پرسیدند
کدامین خصلت
از خدای
خود را دوست داری؟!
گفت
همین بس که میدانم
او میتواند
مچم را بگیرد
ولی دستم را میگیرد.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگیت میوفته ڪه باعث میشه،
دیگه اون آدم احمق سابق نباشی،
و این خیلی خوبه!
🕴 استنلی کوبریک
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
کسی که تفکرش با تو متفاوت است ، دشمنت نیست !
انسان دیگری است با دیدگاهى دیگر،
فقط همین ...
اگر فقط همین یک اصل را بپذيريم ;
روابط مان بهتر خواهد شد .........
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچ کس نمیداند
که تنها فرمول
خوشبختی این است:
قدر داشته هایت را بدان
و از آنها لذت ببر.
خوشبختی یعنی رضایت!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_138
بابام از شدت عصبانیت قرمز شد، گفت دختر، بچت کی دنیا میاد؟
گفتم دوماه دیگه..
مادرم گفت اگه بچه بایرامه که همین فردا میاد.
بابام گفت ایندفعه باید برای بچت جشن بگیریم، مگه ما چیمون از خلج کمتره؟ ایندفعه به اهالی روستا شام میدیم.
آروم چشم گفتم، بعد بابام رفت.منم رفتم توی خونه...
مادرم گفت خلج به دختر پرویز یه سینه ریز داده، همه روستا درباره اون حرف میزنن، آقات برای همون عصبانیه.
گفتم اسم دخترشو چی گذاشتن؟
گفت فیروزه، میگن به مادرش رفته،خوشگله.. به اسد نگاه کردم اونم به من رفته بود، ترکیب صورتش شبیه خودم بود ولی قدش کشیده بود که همه میگفتن به بایرام رفته، اما دراصل قدش به پرویز رفته بود.
گفتم آها خوبه قدمش مبارک باشه..
مادرم بحثو عوض کرد درباره اسد و بچه تو شکمم حرف زد ،اما من فکرم پیش پرویز بود، اینکه حتی دلش نمیخواست بچشو ببینه، اینکه میخواست از بچه ش به عنوان ابزار برای رسیدن به باغ آلبالو استفاده کنه، ته دلم بازم ازش متنفرتر شدم. زود بحثو تموم کردم برگشتم خونه.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه ای عزیزترین!
وقتی تو هستی،
همه چیز هست...
همه چیز...
از ماسهها تا زمان،
از درخت تا باران...
تا تو هستی،
همه چیز هست تا من باشم...!!!
پابلو نرودا
صبح زیباتون ♥️
بخیر و پر از سلامتی و آرامش ♥️
در این دنیا دو چیز بهترینند :
"زندگی ڪردن " از سرشوق
و "خندیدن" از ته دل.
از صمیم قلب هر دو را برایتان از
خـداونـد مهربان خواسـتارم
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اعتماد به نفس چیزی
شبیه چتر است
چتر باران را متوقف نمیکند
اما کمک می کند
زیر باران بمانیم
و حتی از آن لذت هم ببریم
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_139
کم کم پاییز از راه رسید، من نه ماهه شده بودم. تو روستای ما پاییز هم برف میومد.
یه روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم داره برف شدیدی میاد، درو که باز کردم دیدم تا قفسه سینم برف اومده. زود درو بستم رفتم زير لحاف. یکم که گذشت توی شکمم درد احساس کردم اول اهمیت ندادم ولی کم کم دردم بیشتر شد، فهمیدم موقع زایمانم از راه رسیده....
انقدر ترسیده بودم که نزدیک بود غش کنم آخه بایرام خونه نبود، تو اون برف با اون حال نمیتونستم حتی خونه خواهرم برم.
خودمو رسوندم به در، داد زدمو همسایه رو صدا کردم اما صدامو نشنید. نشستم رو زمین اسدو بغل کردم با خودم گفتم حتما میمیرم، حتما بچم هم میمیره.
نزدیک غروب بود که بایرام اومد تا اون ساعت فقط درد کشیده بودمو گریه کرده بودم.
تا رسید منو با اون حال دید ترسید گفت فرخنده چته؟ نکنه وقت زایمانه؟ گفتم آقا بایرام خیلی درد دارم، دارم میمیرم برو قابله خبر کن.
سریع رفت بیرون، دو دقیقه بعد برگشت، بدون اینکه حرف بزنه لحافو پیچید دورم، اسدم و داد دستم.
گفتم آقا بایرام داری چیکار میکنی؟ زودتر برو قابله خبر کن.
گفت فرخنده اسدو بغل بگیر من میبرمت خونه قابله،تا برمو برگردم دیر میشه، میترسم از دست بری.
دیگه چیزی نگفتم انقدر درد داشتم که اصلا حوصله بحث نداشتم، مارو پیچید توی لحاف ، بعد کمکم کرد حرکت کردم.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir