eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.7هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
ملتی که به حداقل‌ها قناعت کند ، حداکثر ستم را بر آن روا خواهند داشت ! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ : « ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ » ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
گفتم آره بهشون بگو نپزن مادرم هست، هرچی بخوام درست میکنه.. سرشو تکون دادو دیگه حرف نزد. از فردای اون روز هرچی میخواستم بایرام زود به مادرم میگفت برام درست میکرد. من سر بچه دوم خوشحال تر بودم دیگه نگرانی و دلهره نداشتم. روزا و شبامون پشت سرهم میگذشت، هر شب با بایرام درباره اسم بچه حرف میزدیم. بایرام اسم پسر انتخاب میکرد، منم اسم دختر میگفتم. تو همون دوران بود که شنیدم زن پرویز بارداره. هفت ماهه باردار بودم که خبر دادن زنش زاییده، یه دختر زاییده بود، آقا خلج براش جشن بزرگی گرفته بود و کل روستارو دعوت کرده بود به جز ما. فردای روز جشنشون، رفتم خونه مادرم، آخه همیشه خبرای تازه داشت.رفتم ببینم تو جشن چیا شده. تا رسیدم دیدم بابام تو حیاط وایساده خیلی عصبانی بود، تا منو دید گفت فرخنده، من سر اسد به شما کادو چی دادم؟ با ترس گفتم هیچی آقا چطور؟ یهو داد زد بانو، مقصر تویی تو باید به من یادآوری میکردی بهشون کادو بدم. مامانم از تو خونه گفت چه فایده اگر میدادی و پس میگرفتی که بدتر بود.. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
از کسی پرسیدند کدامین خصلت از خدای خود را دوست داری؟! گفت همین بس که میدانم او میتواند مچم را بگیرد ولی دستم را میگیرد. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگیت میوفته ڪه باعث میشه، دیگه اون آدم احمق سابق نباشی، و این خیلی خوبه! 🕴 استنلی کوبریک ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کسی که تفکرش با تو متفاوت است ، دشمنت نیست ! انسان دیگری است با دیدگاهى دیگر، فقط همین ... اگر فقط همین یک اصل را بپذيريم ; روابط مان بهتر خواهد شد ......... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هیچ کس نمیداند که تنها فرمول خوشبختی این است: قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر. خوشبختی یعنی رضایت! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بابام از شدت عصبانیت قرمز شد، گفت دختر، بچت کی دنیا میاد؟ گفتم دوماه دیگه.. مادرم گفت اگه بچه بایرامه که همین فردا میاد. بابام گفت ایندفعه باید برای بچت جشن بگیریم، مگه ما چیمون از خلج کمتره؟ ایندفعه به اهالی روستا شام میدیم. آروم چشم گفتم، بعد بابام رفت.منم رفتم توی خونه... مادرم گفت خلج به دختر پرویز یه سینه ریز داده، همه روستا درباره اون حرف میزنن، آقات برای همون عصبانیه. گفتم اسم دخترشو چی گذاشتن؟ گفت فیروزه، میگن به مادرش رفته،خوشگله.. به اسد نگاه کردم اونم به من رفته بود، ترکیب صورتش شبیه خودم بود ولی قدش کشیده بود که همه میگفتن به بایرام رفته، اما دراصل قدش به پرویز رفته بود. گفتم آها خوبه قدمش مبارک باشه.. مادرم بحثو عوض کرد درباره اسد و بچه تو شکمم حرف زد ،اما من فکرم پیش پرویز بود، اینکه حتی دلش نمیخواست بچشو ببینه، اینکه میخواست از بچه ش به عنوان ابزار برای رسیدن به باغ آلبالو استفاده کنه، ته دلم بازم ازش متنفرتر شدم. زود بحثو تموم کردم برگشتم خونه. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه ای عزیزترین! وقتی تو هستی، همه چیز هست‌... همه چیز... از ماسه‌ها تا زمان، از درخت تا باران... تا تو هستی، همه‌ چیز هست تا من باشم...!!! پابلو نرودا صبح زیباتون ♥️ بخیر و پر از سلامتی و آرامش ♥️
در این دنیا دو چیز بهترینند : "زندگی ڪردن " از سرشوق و "خندیدن" از ته دل. از صمیم قلب هر دو را برایتان از خـداونـد مهربان خواسـتارم ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اعتماد به نفس چیزی شبیه چتر است چتر باران را متوقف نمیکند اما کمک می کند زیر باران بمانیم و حتی از آن لذت هم ببریم ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کم کم پاییز از راه رسید، من نه ماهه شده بودم. تو روستای ما پاییز هم برف میومد. یه روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم داره برف شدیدی میاد، درو که باز کردم دیدم تا قفسه سینم برف اومده. زود درو بستم رفتم زير لحاف. یکم که گذشت توی شکمم درد احساس کردم اول اهمیت ندادم ولی کم کم دردم بیشتر شد، فهمیدم موقع زایمانم از راه رسیده.... انقدر ترسیده بودم که نزدیک بود غش کنم آخه بایرام خونه نبود، تو اون برف با اون حال نمیتونستم حتی خونه خواهرم برم. خودمو رسوندم به در، داد زدمو همسایه رو صدا کردم اما صدامو نشنید. نشستم رو زمین اسدو بغل کردم با خودم گفتم حتما میمیرم، حتما بچم هم میمیره. نزدیک غروب بود که بایرام اومد تا اون ساعت فقط درد کشیده بودمو گریه کرده بودم. تا رسید منو با اون حال دید ترسید گفت فرخنده چته؟ نکنه وقت زایمانه؟ گفتم آقا بایرام خیلی درد دارم، دارم میمیرم برو قابله خبر کن. سریع رفت بیرون، دو دقیقه بعد برگشت، بدون اینکه حرف بزنه لحافو پیچید دورم، اسدم و داد دستم. گفتم آقا بایرام داری چیکار میکنی؟ زودتر برو قابله خبر کن. گفت فرخنده اسدو بغل بگیر من میبرمت خونه قابله،تا برمو برگردم دیر میشه، میترسم از دست بری. دیگه چیزی نگفتم انقدر درد داشتم که اصلا حوصله بحث نداشتم، مارو پیچید توی لحاف ، بعد کمکم کرد حرکت کردم. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir