#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_141
قابله گفت امان از پسر، کی گفته پسر خوبه؟ من سه تا پسر دارم هر کدوم زن گرفتنو رفتن شهر اما دخترم هنوز اینجاست، میاد بهم سر میزنه بخاطر همین هروقت کسی پسر میزاد دلم براش میسوزه.
خندم گرفت. بچه رو گذاشت رو سینم، رفت بایرامو صدا کرد که مارو ببره. بایرام گفت ننه کلثوم من زنم تازه زاییده، الان تو این برف ببرمش هم خودش هم بچش از بین میرن بذار اینجا باشن برف که قطع شد میبرمش.
ننه كلثوم گفت من حوصله مهمون ندارم، زودتر ببرش.. تو گفتی اگر بزاد میبریش.. بایرام گفت ننه پسرم لباس نداره، ببرمش میمیره.برای پسرم میخوام گوسفند بکشم یه رونشو به تو میدم. تا آخر زمستون هیزم برات میشکنم بذار اینجا باشن تا چیزیشون نشه.
ننه كلثوم گفت خب اینجاهم باشه لباس نداره ممکنه سرما بخوره..
بایرام گفت من الان میرم براش لباس میارم، اما نمیتونم ببرمشون چون میمیرن..
ننه كلثوم با اکراه گفت باشه اما فقط تا وقتی که برف بند بیاد بعدش باید برید.
بایرام قبول کرد. زود ازش لحاف گرفت بهم گفت فرخنده بچه رو محکم بغل کن تا سردش نشه من میرم زود برمیگردم
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
'' اعتماد ''
مثل یک پاک کن میمونه،
بعد از هر اشتباه،
کوچکتر و کوچکتر میشه…
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آنچه از همه دردناک تر است..
فقر و بیماری نیست.
بیرحمی مردم نسبت به یکدیگر
است...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بعضی وقتها کوتاه آمدن هم خودت را نجات میدهد هم دیگران را ...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_142
چشم گفتمو رفت. نیم ساعت بعد با لباس برگشت. برای منو بچه لباس آورده بود.....
نشست کنارم شروع کردم به تن کردن لباس بچه، چشم دوخت به پسرمون گفت اسمشو عبدالله بذاریم؟
خندیدم گفتم باشه هرچی تو بگی..
گفت اینم به تو رفته، خیلی قشنگه..
بهش نگاه کردم بایرام واقعا قشنگ بود، تو کل روستامون هیچکس به قشنگی اون نبود اما اصلا خودشو قبول نداشت. تو دلم گفتم شاید چون کسیو نداره فکر میکنه قشنگم نیست.
آروم سرشو نزدیک گوشم کرد یه وقت فکر نکنی اینو از اسد بیشتر دوست دارما، برای من هر دوتاشون به یه اندازه عزیزن..
لبخند زدم میدونم شما برای اسد هیچوقت کم نذاشتی.. خندید دوباره خیره شد به عبدالله.
دوروز تمام برف بارید. تو اون دوروز خونه ننه کلثوم موندیم، به بایرام میگفتم منو ببره خونه اما قبول نمیکرد میترسید بچه سرما بخوره.
بایرام میتونست بره به خانوادم خبر بده اما نرفت. دیگه واقعا از اونجا بودن خجالت میکشیدم تا اینکه بالاخره برف قطع شد. یه لحاف از ننه گرفت، دوباره منو بچههارو توش پیچید برد خونه، بعد رفت به خانوادم گفت که زایمان کردم.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشبختی رو جایی که گمش کردی نمیتونی پیدا کنی.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
ژاپنیها میگویند:
اگر فریاد بزنی؛
به صدایت گوش میدهند...
و اگر آرام بگویی؛
به حرفت گوش میدهند...
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
وقتی خبری از عدالت نیست،
برخی، فکر آدمها را هم می دزدند…!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچگاه روزتان را،
با تکه شکسته های
دیروز آغاز نکنید.
هر روزی که بیدار می شویم،
اولین روز از باقی عمرمان است.
من شایسته نيكي ها،عشق
و شادماني هستم.
خداوندا سپاسگزارم .
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
تنهایی را به گروهی که
به آن تعلق ندارید ترجیح دهید
🕴 شوپنهاور
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
این مهم نیست که فکر میکنید
چقدر فقیر هستید
وقتی که شما خانواده ای برای
دوست داشتن دارید
یعنی ثروتمندید و همه چیز دارید .
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
قسمت۱۴۳
مادرم باهاش اومد تا ازم مراقبت کنه اما بابام نیومد، وقتی مادرم اومد بچه رو دید گفت ماشاالله اینم درشته اما اصلا به اندازه اسد نیست، اسد تو شش ماهگی اینقدری دنیا اومد....
خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم، ادامه داد: فرخنده آقات گفت همینکه برف قطع بشه برای بچت جشن میگیره، میخواد بهتون چهارتا گوسفند کادو بده..
بایرام یهو لبخند نشست روی لباش ،زود اومد کنارم نشست وقتی مادرم حواسش پرت شد گفت خانم، آقا ذبیح بهم گفته بود یه روز تعداد گوسفندام از موهای سرم بیشتر میشه.
گفتم آقا بایرام بابام قراره فقط چهارتا بهمون گوسفند بده نه چهارصدتا!
آروم تر گفت ذبیحم گفت اول گوسفندا کم هستن بهم اما بعد زادو ولد میکنن زیاد میشن.
یهو یاد سولماز افتادم، گفتم آقا بایرام هنوزم نمیخوای بگی ذبیح درباره سولماز چی گفت؟
اخماشو کرد توهم گفت نه نمیگم چون چیز مهمی نیست مهم اینه تو زن منی، منم نمیذارم کسی اذیتت کنه پس دیگه هیچوقت نپرس.
با ناراحتی گفتم باشه نمیپرسم..رومو ازش برگردوندم، از کنارم بلند شدو رفت.
دو هفته طول کشید تا برف سبکتر بشه، بعد از دوهفته بابام همه روستارو دعوت کردو بهشون شام داد، همونجا جلوی همه چهارتا گوسفند بهمون داد.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir