#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_146
سه ماهه باردار بودم که یه شب وقتی خواب بودیم با یه صدا از خواب پریدم، یکی داشت آروم منو صدا میزد خواستم بایرامو صدا کنم اما دلم نیومد با خودم گفتم شاید کسی از طرف آقامه، چون داشت با اسم صدام میزد تعجب کردم.
اما آروم میگفت فرخنده، فرخنده....
من زود روسریمو سرم کردمو رفتم بیرون، به اطراف نگاه کردم کسی نبود فکر کردم حتما خواب دیدم،
برگشتم تو اما باز صدام زد؛ رفتم بیرون آروم گفتم بله؟ کی هستی؟ منو کار داری؟
یهو یه سایه دیدم، پشتم لرزید خواستم برم تو که گفت بچتو بده به من وگرنه کاری میکنم هرچی بچه بزایی بمیرن.....
دوباره حرفشو تکرار کرد، یهو در باز شد بایرام اومد بیرون گفت فرخنده چرا اینجایی؟
با انگشت طرف سایه رو نشون دادم سایه دویدو رفت.
بایرام زود دوید دنبالش اما فقط تا سر کوچه رفت بعد برگشت.
من همونجا جلوی در خشکم زده بود، دستمو گرفت برد تو خونه گفت چرا این وقت شب رفتی بیرون؟ اون کی بود؟ چیکار داشت؟
جوابشو ندادم، با عصبانیت گفت حرف بزن زن، چرا لال مونی گرفتی؟
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
940.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در همدردی با آدمها
گاهی باید واژه ها را رها کرد
و به سکوت متوسل شد
به نگاه کردن
به شنیدن
باید آغوش باز کرد و غرق در دریای غمش شد
گاهی فشردن دستانش ،از تمام واژه ها
بهتر به اعماق قلب پر رنجش نفوذ میکند
و به گمانم همین کافیست
اینکه تو با تمام وجودت درکش کنی
مگر آدم جز درک شدن چه میخواهد؟
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
پرسیدند
انسانیـت چیسـت
عالمی گفت:
تواضع در وقت رفعت!
عفو هـنگام قدرت!
سخاوت
هنگام تنگدستی!
و بخشـش بدون منت...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اگر زلال باشی
دنیا
بازیباییهاش
در
وجود
تو
منعکس می شود...🌸
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
مهم نیست چه شکلی هستی،
مهربونی تو رو به دوست داشتنیترین آدم دنیا تبدیل میکنه.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشبختی از درون خودت به وجود میاد.
نه رابطه ات،
نه کارت،
و نه پولت،
فقط از درون خودت ...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آدم برفی را دوست دارم
چون فقط با برف میشود،
آدمی ساخت
که هم درونش سفید
باشد و هم
بیرونش...!
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_147
اما باز نتونستم چیزی بگم. بلند شد یه لیوان آب داد بهم. یکم که آب خوردم به زور گفتم آقا بایرام، گفت بچمو بهش بدم، گفت اگر ندم هرچی بزام میکشه...
اینو که گفتم بی اختیار زدم زیر گریه.
بایرام گفت نفهمیدی کی بود؟ نتونستی ببینیش؟
گفتم نه تاریک بود فقط سایه دیدم.
رفت تو فکر؛ یکم بعد منو خوابوند گفت نگران نباش خانم من صبح پرس و جو میکنم ببینم کی اومده اینوری..
سریع بچه هامو بغلم کردمو دراز کشیدم اما تا صبح خوابم نبرد. همش اون صدا و حرفاش تو گوشم تکرار میشد.
فردای اون روز بایرام میخواست بره باغ انگور نذاشتم، خیلی ترسیده بودم گفتم بمونه اونم قبول کرد...
شب موقع خواب بایرام بهم گفت فرخنده اگه امشبم باز صدا شنیدی قبل از اینکه بری بیرون منو بیدار کن..
گفتم آقا بایرام تو خودت بیدار بمون من خیلی میترسم.. گفت من نمیتونم خوابمو کنترل کنم اگه خوابیدم و صدا شنیدی بیدارم کن..
قبول کردم، هروقت چشمم سنگین میشد فکر میکردم صدایی شنیدمو از خواب میپریدم، تا اینکه خوابم برد.
نزدیکای صبح بود که دوباره با صدا از خواب پریدم بازم منو صدا میزد، نفسمو حبس کردم. چندبار بایرامو تکون دادم ولی بیدار نشد. سريع لحافو کشیدم رو سرم.
بازم همون حرفارو زد دوبار تکرار کرد بعد رفت. دیگه واقعا ترسیدم، مدام بدنم از ترس سردوگرم میشد همش عرق سرد میکردم. تا اینکه بالاخره صبح شد..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خوشبختی از درون خودت به وجود میاد.
نه رابطه ات،
نه کارت،
و نه پولت،
فقط از درون خودت ...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آدم برفی را دوست دارم
چون فقط با برف میشود،
آدمی ساخت
که هم درونش سفید
باشد و هم
بیرونش...!
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_148
هوا که روشن شد یکم حالم بهتر شد، اما بازم اون صدا تو گوشم میپیچید. بایرام که بیدار شد ماجرارو بهش گفتم خیلی ناراحت شد گفت فرخنده تو اگه میترسی پاشو برو خونه خواهرت بذار من برم ببینم کی میاد شبا اذیتمون میکنه.
گفتم آقا بایرام شاید جنه شاید از طرف جادوگراس، هرچی که هست آدم معمولی نیست، صداش خیلی ترسناکه..
رفت تو فکر گفت فرخنده من فکر نکنم جن باشه، آقا ذبیحم منو اذیت نمیکنه، این آدم معمولیه ولی برای اینکه تو خیالت راحت بشه میرم ازش میپرسم تو برو خونه خواهرت من میرم پیش آقا ذبيح..
قبول کردم بچه هارو برداشتم با بایرام رفتیم خونه خواهرم، اونم رفت پیش ذبیح....
سه ساعتی طول کشید تا برگشت، همینکه برگشت منو بچه هارو برداشت رفتیم خونه.
گفتم چی شد آقا بایرام؟ آقا ذبیح چی گفت؟ گفت کار اونا نیست..ذبیح گفت اونا اگه بچه ای رو بخوان اجازه نمیگیرن..
گفتم پس نگفت کار کیه؟ يكم صورتشو خاروند معلوم بود تو فکره..ادامه داد چرا گفت کسیه که باهات خونش مشترکه..
تعجب کردم فکرم رفت سمت برادرام،گفتم یعنی داداشام میان اذیتم میکنن؟آخه چرا؟ اونا که با من لج نیستن؟
بایرام گفت نمیدونم، اما امشب میفهمم، امشب تا صبح بیدار میمونم اگه اومد گیرش میندازم.
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اندیشه هایتان را عوض کنید
تا در یک چشم بهم زدن
همه ی اوضاع و شرایط تان عوض شود
زیرا جهانِ شما
تبلور آرمان ها و کلامِ خودتان است
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir