eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها چیزی ڪه مانع دیدن خود حقیقی توست، نقاب هاییست ڪه بر چهره داری؛ آنها را کنار بگذار و خودت باش ... اگر فقط یکبار تجربه اش کنی ، دیگر به هیچ نقابی راضی نمیشوی ... ورود 👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند امــا نه وقتی که در میانشان هستی ، نـه !!! آنجا که در میان خاک خوابیدی ، “سنگِ تمام” را میگذارند و می روند! ورود 👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir
671.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸سـلام صبح بخیر ☕️امروزتان پراز عشق و امید 🌸و پراز فرکانسهای مثبت ☕️لحظه هاتون 🌸پراز صفا و صمیمیت ☕️دلتـون شاد و عمرتون باعزت صبح زیبـاتون بخیر ☕️🌸
-151 فردای اون روز بایرام رفت یه سگ بزرگ گرفت جلوی در بست، اما من حتی از همون سگم میترسیدم. سگ تا منو میدید پارس میکرد. بایرام گفت باید چندبار بهش غذا بدم تا باهام دوست بشه، منم با هزار بدبختی چندبار رفتم براش غذا گذاشتم، دیگه بعد از اون هربار منو میدید مینشست روی زمین سرشو میمالید به زمین، منم کم کم ترسم ازش ریخت. یک هفته گذشته بود که مادرم اومد خونمون، همیشه تا میومد اخبار کل روستارو بهم میداد. یکم که حرف زد گفت راستی فرخنده خبر داری پرویز دستش شکسته؟ تعجب کردم گفتم نه نمیدونستم چرا شکسته؟ گفت والا مردم حرف درست و حسابی نمیزنن، یکی میگه از درخت افتاده، یکی میگه تو کار شکسته، اما آقات میگه حتما دعواش شده، آخه کل صورتشم کبوده، خلاصه که یه هفتست خونه نشینه. اینو که گفت بلند شروع کردم به خندیدن، یاد بایرام افتادم، فهمیدم اون دستشو شکسته، هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال شدم چون دلم خنک شد، ناراحت شدم چون ترسیدم دوباره باهامون دشمنی کنه. روزا پشت سرهم میگذشتو شكم من هرروز جلوتر میومد بالاخره وقت زایمانم شد، اینبار آخر شهریور بچم دنیا اومد، اما بازم هوا سرد بود ولی خبری از برف نبود. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. خوش‌بین‌ باش، مهم‌ نیست‌ الان‌ چیو‌ میگذرونی خیلی‌ چیزایِ‌ خوب‌ منتظرت‌ هستن… ‌ 😍😊 @Energyplus_ir
. نصیحت کن اما رسوا نکن!!! سرزنش کن اما جریحه دار نکن!!! بهشت وعده دور از دسترسی نیست اگر بی بهانه خوب باشیم!!! 😍😊 @Energyplus_ir
. انسانیت دین خاصی ندارد همینکه در میان مردم زندگی کنیم ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنیم دروغ نگوییم کلک نزنیم و دلی را نشکنیم سوء استفاده نکنیم حقی را ناحق نکنیم یعنی انسانیم 😍😊 @Energyplus_ir
. آدمها شبیه کتابند از روی برخی باید مشق نوشت و از روی برخی جریمه... برخی را باید چندبار خواند تا درک کرد. برخی را باید نخوانده کنار گذاشت... 👤 قیصر امین پور 😍😊 @Energyplus_ir
. اگر گذشته‌ تان را با خود حمل کنید پیر می‌شوید و هر روز پیرتر هم خواهید شد ! و اگر مدام به آن فکر کنید ، تلخ‌تر و تلخ‌تر خواهد شد اگر گذشته را به یاد آورید و مدام برای آن اشک بریزید، هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگین‌تر می‌شود... اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید و از آن بیاموزید و آموخته‌ تان را بکار بندید، آن سنگینی از دوش شما برداشته خواهد شد و گذشته شما را رها میکند 😍😊 @Energyplus_ir
-152 اینبار هم پسر زاییدم و اسمشو جهانشاه گذاشتیم. جهانشاه برعکس دوتا پسر دیگم جثه بزرگی نداشت،اما بور و سفید بود، هر چقدر بزرگتر میشد چشماش بیشتر شبیه بایرام میشد و قشنگتر میشد. انقدر خوشگل بود که کسی باور نمیکرد پسره‌. مادرم منع کرده بود حموم ببرمش، بخاطر همین تو خونه میشستمش.بین تمام بچه هام یه جور دیگه جهانشاهو دوست داشتم، چون شبیه بایرام بود برام خیلی عزیز بود..... بعد از جهانشاه، زن پرویز و سولماز و خواهرم هر سه تا باهم باردار شدن. زن پرویز پسر زایید، سولماز و خواهرم هردو دختر زایمان کردن. دیگه سرم واقعا شلوغ شده بود، از صبح که بلند میشدم کارای خونه و بچه هارو میکردم تا شب وقت سر خاروندن نداشتم، اما بازم راضی بودم. شوهرم بایرام بودو غمی نداشتم. از طرفی هرروز به تعداد گوسفندامون اضافه میشد و خونه برای ما و طویله برای گوسفندا کوچیک بود، اما چاره‌ای نبود باید تحمل میکردیم، چون شرایط مالیمون جوری نبود بتونیم خونه بزرگتر بسازیم. جهانشاه دوساله بود که باز باردار شدم، دیگه خسته شده بودم از بارداریای پشت سرهم. خسته شده بودم از بچه داری.. به بایرام گفتم دیگه بچه نمیخوام ،گفت فرخنده خدارو شکر کن، بچه باعث خوشبختی میشه.. خلاصه چهارمین بچم هم به دنیا اومد. این‌ یکی هم پسر بود و اسمشو سلطان گذاشتیم. ادامه در پارت بعدی داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. راز آرامـش در رها کردن ذهن از نگرانی هاست🕊 قدرت بالاتری ازتو وجود دارد🕊 که حواسش به همه چیز هست🕊 همه چیز را به او بسپارو آرام باش🕊 😍😊 @Energyplus_ir ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌