eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.7هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
. انسانیت دین خاصی ندارد همینکه در میان مردم زندگی کنیم ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنیم دروغ نگوییم کلک نزنیم و دلی را نشکنیم سوء استفاده نکنیم حقی را ناحق نکنیم یعنی انسانیم 😍😊 @Energyplus_ir
. آدمها شبیه کتابند از روی برخی باید مشق نوشت و از روی برخی جریمه... برخی را باید چندبار خواند تا درک کرد. برخی را باید نخوانده کنار گذاشت... 👤 قیصر امین پور 😍😊 @Energyplus_ir
. اگر گذشته‌ تان را با خود حمل کنید پیر می‌شوید و هر روز پیرتر هم خواهید شد ! و اگر مدام به آن فکر کنید ، تلخ‌تر و تلخ‌تر خواهد شد اگر گذشته را به یاد آورید و مدام برای آن اشک بریزید، هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگین‌تر می‌شود... اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید و از آن بیاموزید و آموخته‌ تان را بکار بندید، آن سنگینی از دوش شما برداشته خواهد شد و گذشته شما را رها میکند 😍😊 @Energyplus_ir
-152 اینبار هم پسر زاییدم و اسمشو جهانشاه گذاشتیم. جهانشاه برعکس دوتا پسر دیگم جثه بزرگی نداشت،اما بور و سفید بود، هر چقدر بزرگتر میشد چشماش بیشتر شبیه بایرام میشد و قشنگتر میشد. انقدر خوشگل بود که کسی باور نمیکرد پسره‌. مادرم منع کرده بود حموم ببرمش، بخاطر همین تو خونه میشستمش.بین تمام بچه هام یه جور دیگه جهانشاهو دوست داشتم، چون شبیه بایرام بود برام خیلی عزیز بود..... بعد از جهانشاه، زن پرویز و سولماز و خواهرم هر سه تا باهم باردار شدن. زن پرویز پسر زایید، سولماز و خواهرم هردو دختر زایمان کردن. دیگه سرم واقعا شلوغ شده بود، از صبح که بلند میشدم کارای خونه و بچه هارو میکردم تا شب وقت سر خاروندن نداشتم، اما بازم راضی بودم. شوهرم بایرام بودو غمی نداشتم. از طرفی هرروز به تعداد گوسفندامون اضافه میشد و خونه برای ما و طویله برای گوسفندا کوچیک بود، اما چاره‌ای نبود باید تحمل میکردیم، چون شرایط مالیمون جوری نبود بتونیم خونه بزرگتر بسازیم. جهانشاه دوساله بود که باز باردار شدم، دیگه خسته شده بودم از بارداریای پشت سرهم. خسته شده بودم از بچه داری.. به بایرام گفتم دیگه بچه نمیخوام ،گفت فرخنده خدارو شکر کن، بچه باعث خوشبختی میشه.. خلاصه چهارمین بچم هم به دنیا اومد. این‌ یکی هم پسر بود و اسمشو سلطان گذاشتیم. ادامه در پارت بعدی داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. راز آرامـش در رها کردن ذهن از نگرانی هاست🕊 قدرت بالاتری ازتو وجود دارد🕊 که حواسش به همه چیز هست🕊 همه چیز را به او بسپارو آرام باش🕊 😍😊 @Energyplus_ir ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
. ✨دیگـــــران را ببخـــش و خـــود را رهـا ڪن،اگر ڪیـنه ای در دل نداشـــتہ باشی... سبـڪ‌تر و راحـت‌تر خواهــــی بود! ✨هیـچ پرنـده‌ای با بار سنگـین اوج نخـواهد گرفت 🕊 😍😊 @Energyplus_ir
. گذشت کردن دو حالت داره ؛ یا اونقدر دوستـش داری که . . . از اشتباهش می‌گذری! یا اونقدر از چشمت افتــاده که . . . از خودش و اشتباهش با هم میگذری 😍😊 @Energyplus_ir
. اگر نمی‌توانی به کسی امید بدهی نا امیدش نکن؛ اگر شنونده خوبی هستی رازدار خوبی هم باش اگر نمی‌توانی زخمی را مرحم کنی، نمک هم نباش یک کلام انسان باش ... 😍😊 @Energyplus_ir
زن پرویز دوباره یه پسر زایید، سولماز هم بعد از من دوتا پسر دیگه زایید. زندگی عادی میگذشت، بچه هامون قد میکشیدن و خودشونو برای زندگی آماده میکردن. پسرا هر چی بزرگتر میشدن ،کوچیک بودن خونه بیشتر اذیتمون میکرد، بخاطر همین بایرام تصمیم گرفت کنار خونه خودمون یه اتاقک برای اسد و عبدالله و جهانشاه بسازه. اونموقع سلطان چهارساله بودو نمیتونستم از خودم دورش کنم، هر شب موقع خواب پسرا میرفتن تو اون اتاق.صبح عبدالله و اسد میرفتن کمک پدرشون، جهانشاهم میومد پیش من..... یه سالی اینجوری گذشت تا اینکه یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول رفتم جهانشاهو بیدار کنم که دیدم نیست... اول از نبودن جهانشاه نترسیدم ،گفتم حتما با برادراش رفته، یه ساعت گذشت ازش خبری نشد. دو ساعت گذشت ازش خبری نشد. دیگه دلشوره گرفتم، سلطانو بغل کردم راه افتادم.. اول رفتم خونه خواهرم چون یه وقتا میرفت با پسر خواهرم بازی میکرد، دیدم اونجا نیست. رفتم سمت زمین پیش بایرام وقتی رسیدم ازش پرسیدم جهانشاه اونجاست گفت نه.. از اسدو عبدالله پرسیدم، اونا هم گفتن صبح که رفتن سرکار خواب بوده ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. از افلاطون پرسیدند : عجیب‌ترین رفتار انسان چیست؟ پاسخ داد : ازکودکى خسته مى شود براى بزرگ شدن عجله مى کند و سپس دلتنگ دوران کودکى خودمى شود☺️ 😍😊 @Energyplus_ir
اگر روی زخمهات تمرکز کنی، به عذاب کشیدنت، ادامه خواهی داد. اگر روی چیزی که یاد گرفتی تمرکز کنی، به رشد کردنت ادامه خواهی داد. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir