#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت-152
اینبار هم پسر زاییدم و اسمشو جهانشاه
گذاشتیم. جهانشاه برعکس دوتا پسر دیگم جثه بزرگی نداشت،اما بور و سفید بود، هر چقدر بزرگتر میشد چشماش بیشتر شبیه بایرام میشد و قشنگتر میشد. انقدر خوشگل بود که کسی باور نمیکرد پسره.
مادرم منع کرده بود حموم ببرمش، بخاطر همین تو خونه میشستمش.بین تمام بچه هام یه جور دیگه جهانشاهو دوست داشتم، چون شبیه بایرام بود برام خیلی عزیز بود.....
بعد از جهانشاه، زن پرویز و سولماز و خواهرم هر سه تا باهم باردار شدن. زن پرویز پسر زایید، سولماز و خواهرم هردو دختر زایمان کردن.
دیگه سرم واقعا شلوغ شده بود، از صبح که بلند میشدم کارای خونه و بچه هارو میکردم تا شب وقت سر خاروندن نداشتم، اما بازم راضی بودم. شوهرم بایرام بودو غمی نداشتم.
از طرفی هرروز به تعداد گوسفندامون اضافه میشد و خونه برای ما و طویله برای گوسفندا کوچیک بود، اما چارهای نبود باید تحمل میکردیم، چون شرایط مالیمون جوری نبود بتونیم خونه بزرگتر بسازیم.
جهانشاه دوساله بود که باز باردار شدم، دیگه خسته شده بودم از بارداریای پشت سرهم. خسته شده بودم از بچه داری.. به بایرام گفتم دیگه بچه نمیخوام ،گفت فرخنده خدارو شکر کن، بچه باعث خوشبختی میشه..
خلاصه چهارمین بچم هم به دنیا اومد. این یکی هم پسر بود و اسمشو سلطان گذاشتیم.
ادامه در پارت بعدی
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
راز آرامـش
در رها کردن ذهن از نگرانی هاست🕊
قدرت بالاتری ازتو وجود دارد🕊
که حواسش به همه چیز هست🕊
همه چیز را به او بسپارو آرام باش🕊
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
✨دیگـــــران را ببخـــش و خـــود
را رهـا ڪن،اگر ڪیـنه ای
در دل نداشـــتہ باشی...
سبـڪتر و راحـتتر
خواهــــی بود!
✨هیـچ پرنـدهای
با بار سنگـین
اوج نخـواهد گرفت 🕊
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
گذشت کردن دو حالت داره ؛
یا
اونقدر دوستـش داری که . . .
از اشتباهش میگذری!
یا
اونقدر از چشمت افتــاده که . . .
از خودش و اشتباهش با هم میگذری
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
اگر نمیتوانی به کسی
امید بدهی نا امیدش نکن؛
اگر شنونده خوبی هستی
رازدار خوبی هم باش
اگر نمیتوانی زخمی را
مرحم کنی، نمک هم نباش
یک کلام
انسان باش ...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_153
زن پرویز دوباره یه پسر زایید، سولماز هم بعد از من دوتا پسر دیگه زایید. زندگی عادی میگذشت، بچه هامون قد میکشیدن و خودشونو برای زندگی آماده میکردن.
پسرا هر چی بزرگتر میشدن ،کوچیک بودن خونه بیشتر اذیتمون میکرد، بخاطر همین بایرام تصمیم گرفت کنار خونه خودمون یه اتاقک برای اسد و عبدالله و جهانشاه بسازه.
اونموقع سلطان چهارساله بودو نمیتونستم از خودم دورش کنم، هر شب موقع خواب پسرا میرفتن تو اون اتاق.صبح عبدالله و اسد میرفتن کمک پدرشون، جهانشاهم میومد پیش من.....
یه سالی اینجوری گذشت تا اینکه یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول رفتم جهانشاهو بیدار کنم که دیدم نیست...
اول از نبودن جهانشاه نترسیدم ،گفتم حتما با برادراش رفته، یه ساعت گذشت ازش خبری نشد. دو ساعت گذشت ازش خبری نشد. دیگه دلشوره گرفتم، سلطانو بغل کردم راه افتادم..
اول رفتم خونه خواهرم چون یه وقتا میرفت با پسر خواهرم بازی میکرد، دیدم اونجا نیست. رفتم سمت زمین پیش بایرام وقتی رسیدم ازش پرسیدم جهانشاه اونجاست گفت نه.. از اسدو عبدالله پرسیدم، اونا هم گفتن صبح که رفتن سرکار خواب بوده
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
از افلاطون پرسیدند :
عجیبترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد :
ازکودکى خسته مى شود
براى بزرگ شدن
عجله مى کند
و سپس دلتنگ
دوران کودکى خودمى شود☺️
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اگر روی زخمهات تمرکز کنی، به عذاب کشیدنت، ادامه خواهی داد.
اگر روی چیزی که یاد گرفتی تمرکز کنی، به رشد کردنت ادامه خواهی داد.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
امروز را زندگی کن
لازمه ی زندگی تلاش و مخاطره هست
نه تنها یک نفس کشیدن ساده...
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_154
دیگه خیلی ترسیدم، با بایرام راه افتادیم دنبالش گشتیم. هر جارو تو روستا گشتیم خبری ازش نبود، دلشوره کل وجودمو برداشته بود.
بایرام وقتی حالمو دید گفت برگردم خونه تا خودش بره دنبالش بگرده.
گفتم اصلا نمیتونم باید اول پسرمو پیدا کنم بعد با خیال راحت برم خونه..
بایرام گفت پس بیا باهم بریم از آقا ذبیح بپرسیم، شاید تونست بهمون بگه جهانشاه کجاست.
قبول کردم، من تا اونروز آقا ذبیحو ندیده بودم. باهم رفتیم بیرون روستا، ترسیده بودم اما بخاطر بچم حاضر بودم تو دهن شیر هم برم.
یکم که رفتیم بایرام با دست یه کلبه خیلی کهنه رو نشونم داد گفت اونجا خونشه..
گفتم خب اینجا که به روستا نزدیکه یعنی آقام نمیدونه جادوگرا اینجان؟
بایرام گفت چرا، همه میدونن اونا اینجا زندگی میکنن، اما کسی باهاشون کاری نداره، یه جورایی همه ازشون میترسن..
تعجب کردم آخه تا اون روز فکر میکردم بابام از هیچکس نمیترسه!
رفتیم جلو،بایرام بلند صدا زد آقا ذبیح منم بایرام، کار واجب دارم. من محکم سلطانو چسبیدم،
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
تا زمانی که برای نجات خودت
به بیرون از خودت تکیه کنی
بارها زمین می خوری
این قانون هستی است
که با شکست های مکرر به تو بفهماند
که تو خود به تنهایی پادشاه هستی!
خودت راکشف کن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
قدرت تحمل هرکس را
از میزان سکوتش بسنجید
آنان که هیاهو میکنند
بار هیچ چیز را به روی
شانه های خود تحمل نمیکنند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir