eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
زن پرویز دوباره یه پسر زایید، سولماز هم بعد از من دوتا پسر دیگه زایید. زندگی عادی میگذشت، بچه هامون قد میکشیدن و خودشونو برای زندگی آماده میکردن. پسرا هر چی بزرگتر میشدن ،کوچیک بودن خونه بیشتر اذیتمون میکرد، بخاطر همین بایرام تصمیم گرفت کنار خونه خودمون یه اتاقک برای اسد و عبدالله و جهانشاه بسازه. اونموقع سلطان چهارساله بودو نمیتونستم از خودم دورش کنم، هر شب موقع خواب پسرا میرفتن تو اون اتاق.صبح عبدالله و اسد میرفتن کمک پدرشون، جهانشاهم میومد پیش من..... یه سالی اینجوری گذشت تا اینکه یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول رفتم جهانشاهو بیدار کنم که دیدم نیست... اول از نبودن جهانشاه نترسیدم ،گفتم حتما با برادراش رفته، یه ساعت گذشت ازش خبری نشد. دو ساعت گذشت ازش خبری نشد. دیگه دلشوره گرفتم، سلطانو بغل کردم راه افتادم.. اول رفتم خونه خواهرم چون یه وقتا میرفت با پسر خواهرم بازی میکرد، دیدم اونجا نیست. رفتم سمت زمین پیش بایرام وقتی رسیدم ازش پرسیدم جهانشاه اونجاست گفت نه.. از اسدو عبدالله پرسیدم، اونا هم گفتن صبح که رفتن سرکار خواب بوده ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. از افلاطون پرسیدند : عجیب‌ترین رفتار انسان چیست؟ پاسخ داد : ازکودکى خسته مى شود براى بزرگ شدن عجله مى کند و سپس دلتنگ دوران کودکى خودمى شود☺️ 😍😊 @Energyplus_ir
اگر روی زخمهات تمرکز کنی، به عذاب کشیدنت، ادامه خواهی داد. اگر روی چیزی که یاد گرفتی تمرکز کنی، به رشد کردنت ادامه خواهی داد. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
امروز را زندگی کن لازمه ی زندگی تلاش و مخاطره هست نه تنها یک نفس کشیدن ساده... امروز مخاطره کن امروز کاری کن نگذار که به آرامی بمیری... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
دیگه خیلی ترسیدم، با بایرام راه افتادیم دنبالش گشتیم. هر جارو تو روستا گشتیم خبری ازش نبود، دلشوره کل وجودمو برداشته بود. بایرام وقتی حالمو دید گفت برگردم خونه تا خودش بره دنبالش بگرده. گفتم اصلا نمیتونم باید اول پسرمو پیدا کنم بعد با خیال راحت برم خونه.. بایرام گفت پس بیا باهم بریم از آقا ذبیح بپرسیم، شاید تونست بهمون بگه جهانشاه کجاست. قبول کردم، من تا اون‌روز آقا ذبیحو ندیده بودم. باهم رفتیم بیرون روستا، ترسیده بودم اما بخاطر بچم حاضر بودم تو دهن شیر هم برم. یکم که رفتیم بایرام با دست یه کلبه خیلی کهنه رو نشونم داد گفت اونجا خونشه.. گفتم خب اینجا که به روستا نزدیکه یعنی آقام نمیدونه جادوگرا اینجان؟ بایرام گفت چرا، همه میدونن اونا اینجا زندگی میکنن، اما کسی باهاشون کاری نداره، یه جورایی همه ازشون میترسن.. تعجب کردم آخه تا اون روز فکر میکردم بابام از هیچکس نمیترسه! رفتیم جلو،بایرام بلند صدا زد آقا ذبیح منم بایرام، کار واجب دارم. من محکم سلطانو چسبیدم، ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
تا زمانی که برای نجات خودت به بیرون از خودت تکیه کنی بارها زمین می خوری این قانون هستی است که با شکست های مکرر به تو بفهماند که تو خود به تنهایی پادشاه هستی! خودت راکشف کن ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
قدرت تحمل هرکس را از میزان سکوتش بسنجید آنان که هیاهو میکنند بار هیچ چیز را به روی شانه های خود تحمل نمیکنند. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
رنج‌های عظیم موجب می‌شوند رنج‌های کوچک‌تر دیگر احساس نشوند و بر عکس، در نبود رنج‌های عظیم، حتی کوچک‌ترین دردسرها و مزاحمت‌ها مایه‌ی عذابند. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
چشمای هیچکس تا حالا با نگاه کردن به جنبه مثبت و روشن اتفاقات ضعیف نشده. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
اگر نمی توانی مدادی باشی‌،،،، که خوشبختی یک نفر را بنویسد... پس حداقل سعی کن پاک کن باشی که غم کسی را پاک کند... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
همه چشم اندازها وقتی زیباست که نمره ی عینک مهربانی شما بیست باشد... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
.. تا اون‌روز فکر میکردم جادوگرا آدمای عجیبین، شبیه آدم عادی نیستن، فکر میکردم حتی ممکنه انسان نباشن و سم داشته باشن. يهو یه مرد از کلبه اومد بیرون، موهای بلند جوگندمی داشت، صورتش بخاطر آفتاب سبزه شده بود، چشماش آبی روشن بود که آدمو به ترس مینداخت. تا اومد بیرون خیره شد به من.. بایرام گفت زنمه غریبه نیست.. آقا ذبیح بدون اینکه جواب بده رفت تو خونه. یهو با جهانشاه اومد بیرون گفت دنبال این اومدید؟ جفتمون تعجب کردیم، بایرام اخماشو کرد توهم گفت پسرم اینجا چیکار میکنه؟ آقا ذبیح گفت شمس الله پیداش کرده ،من میدونستم میای، بخاطر همین نگهش داشتم. با ترس گفتم جهانشاه، مادر زود بیا پیش من.. ولی جهانشاه سریع پرید بغل آقا ذبيح.. منو بایرام با تعجب بهمدیگه نگاه کردیم، آقا ذبیح بچه رو آورد داد به بایرام آروم گفت شمس الله وقتی پیداش کرده داشته میومده سمت کلبه‌ی ما، بهش بگو دیگه نیاد، ممکنه ما بیرون نباشیم گم بشه.. به جهانشاه نگاه کردم انگار دلش نمیخواست باهامون بیاد، بایرام بهم اشاره داد که برگردیم. سریع راه افتادم، از اونجا بودن معذب بودم...... وقتی برگشتیم گفتم جهانشاه چرا رفتی اونجا؟ دیگه نرو مادر، اونجا برای بچه ها خوب نیست.. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir