اگر روی زخمهات تمرکز کنی، به عذاب کشیدنت، ادامه خواهی داد.
اگر روی چیزی که یاد گرفتی تمرکز کنی، به رشد کردنت ادامه خواهی داد.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
امروز را زندگی کن
لازمه ی زندگی تلاش و مخاطره هست
نه تنها یک نفس کشیدن ساده...
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_154
دیگه خیلی ترسیدم، با بایرام راه افتادیم دنبالش گشتیم. هر جارو تو روستا گشتیم خبری ازش نبود، دلشوره کل وجودمو برداشته بود.
بایرام وقتی حالمو دید گفت برگردم خونه تا خودش بره دنبالش بگرده.
گفتم اصلا نمیتونم باید اول پسرمو پیدا کنم بعد با خیال راحت برم خونه..
بایرام گفت پس بیا باهم بریم از آقا ذبیح بپرسیم، شاید تونست بهمون بگه جهانشاه کجاست.
قبول کردم، من تا اونروز آقا ذبیحو ندیده بودم. باهم رفتیم بیرون روستا، ترسیده بودم اما بخاطر بچم حاضر بودم تو دهن شیر هم برم.
یکم که رفتیم بایرام با دست یه کلبه خیلی کهنه رو نشونم داد گفت اونجا خونشه..
گفتم خب اینجا که به روستا نزدیکه یعنی آقام نمیدونه جادوگرا اینجان؟
بایرام گفت چرا، همه میدونن اونا اینجا زندگی میکنن، اما کسی باهاشون کاری نداره، یه جورایی همه ازشون میترسن..
تعجب کردم آخه تا اون روز فکر میکردم بابام از هیچکس نمیترسه!
رفتیم جلو،بایرام بلند صدا زد آقا ذبیح منم بایرام، کار واجب دارم. من محکم سلطانو چسبیدم،
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
تا زمانی که برای نجات خودت
به بیرون از خودت تکیه کنی
بارها زمین می خوری
این قانون هستی است
که با شکست های مکرر به تو بفهماند
که تو خود به تنهایی پادشاه هستی!
خودت راکشف کن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
قدرت تحمل هرکس را
از میزان سکوتش بسنجید
آنان که هیاهو میکنند
بار هیچ چیز را به روی
شانه های خود تحمل نمیکنند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
رنجهای عظیم موجب میشوند رنجهای کوچکتر دیگر احساس نشوند و بر عکس، در نبود رنجهای عظیم، حتی کوچکترین دردسرها و مزاحمتها مایهی عذابند.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
چشمای هیچکس تا حالا با نگاه کردن به جنبه مثبت و روشن اتفاقات ضعیف نشده.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
اگر نمی توانی
مدادی باشی،،،،
که خوشبختی یک
نفر را بنویسد...
پس حداقل
سعی کن پاک کن باشی
که غم کسی را پاک کند...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
همه چشم اندازها
وقتی زیباست
که نمره ی عینک مهربانی شما
بیست باشد...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_155
.. تا اونروز فکر میکردم جادوگرا آدمای عجیبین، شبیه آدم عادی نیستن، فکر میکردم حتی ممکنه انسان نباشن و سم داشته باشن.
يهو یه مرد از کلبه اومد بیرون، موهای بلند جوگندمی داشت، صورتش بخاطر آفتاب سبزه شده بود، چشماش آبی روشن بود که آدمو به ترس مینداخت.
تا اومد بیرون خیره شد به من..
بایرام گفت زنمه غریبه نیست..
آقا ذبیح بدون اینکه جواب بده رفت تو خونه. یهو با جهانشاه اومد بیرون گفت دنبال این اومدید؟
جفتمون تعجب کردیم، بایرام اخماشو کرد توهم گفت پسرم اینجا چیکار میکنه؟
آقا ذبیح گفت شمس الله پیداش کرده ،من میدونستم میای، بخاطر همین نگهش داشتم.
با ترس گفتم جهانشاه، مادر زود بیا پیش من..
ولی جهانشاه سریع پرید بغل آقا ذبيح..
منو بایرام با تعجب بهمدیگه نگاه کردیم، آقا ذبیح بچه رو آورد داد به بایرام آروم گفت شمس الله وقتی پیداش کرده داشته میومده سمت کلبهی ما، بهش بگو دیگه نیاد، ممکنه ما بیرون نباشیم گم بشه..
به جهانشاه نگاه کردم انگار دلش نمیخواست باهامون بیاد، بایرام بهم اشاره داد که برگردیم. سریع راه افتادم، از اونجا بودن معذب بودم......
وقتی برگشتیم گفتم جهانشاه چرا رفتی اونجا؟ دیگه نرو مادر، اونجا برای بچه ها خوب نیست..
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هرگز از گردش ایام دلآزرده مباش !
بامدادیست پیِ هرشب تاری ؛
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچوقت دلخوشی
کسی رو ازش نگیرین
این دلخوشی میتونه
یه سلام یه احوالپرسی....
یه حواسم بهت هست
یه صدای گرم و دوستانه
و یه حس خوب باشه
#دوستی ها رو
دسـت کـم نگیرین...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir