هرگز از گردش ایام دلآزرده مباش !
بامدادیست پیِ هرشب تاری ؛
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچوقت دلخوشی
کسی رو ازش نگیرین
این دلخوشی میتونه
یه سلام یه احوالپرسی....
یه حواسم بهت هست
یه صدای گرم و دوستانه
و یه حس خوب باشه
#دوستی ها رو
دسـت کـم نگیرین...
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
شاد بودن چیزیه که باید
خودت به زندگی اضافه کنی .
بقیه نمی تونن بهت تقدیمش کنن .
دست سازه...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
با تمام فقر ،
هرگز محبت را گدایی نکن
و با تمام ثروت
هرگز عشق را خریداری نکن!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_156
گفت مامان من خواستم برم خونه خاله، یه آقایی که نصف صورتش سوخته بود یه چشمش کور بود گفت باید برم اونجا یه گوسفند ببرم تا اسد زنده بمونه.
اینو که گفت بند دلم پاره شد، زل زدم به بایرام. یادم اومد قبلا روزی که برای بایرام حنا برده بودم یه پسر دیدم که نصف صورتش سوخته بودو یه چشمش کور بود.
بایرام زود اومد پیشش گفت اون آقا دیگه چی گفت؟ دیگه حرفی نزد؟
جهانشاه گفت چرا گفت اگر گوسفند نبرم اسد از بلندی میوفته و میمیره...
بایرام زود از جاش بلند شدو رفت بیرون، منم سریع درو باز کردم پرسیدم کجا میره.. ولی جواب نداد، رفت سمت طویله یه گوسفند برداشتو با خودش برد.
درو بستم رفتم تو خونه اما ترس به دلم افتاده بود. یه ساعتی گذشت ولی خبری از بایرام نشد، یهو از بیرون صدای داد و بیداد اومد، دویدم جلوی در دیدم زن همسایه داره میدوه سمت خونه ما و تو سر خودش میزنه. بی اختیار پاهام شروع کرد به لرزیدن تا رسید سمت من نفس نفس زنون گفت فرخنده زودباش بیا زود باش.
زدم تو سرخودم گفتم اسدم چیزیش شده؟ دوتا محکم زد تو سر خودش گفت آره از درخت افتاده...
زود بچه هارو بلند کردمو دنبالش رفتم، مُردمو زنده شدم تا بالاخره رسیدیم خونه بابام. برده بودنش اونجا، وقتی رسیدم دیدم جلوی در پر از جمعیته. گفتم حتما مرده که همه جمع شدن.....
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هر فردی که دست از یاد گیری بکشد
پیر می شود ، چه بیست ساله باشد چه هشتاد ساله و آنکه به آموختن ادامه دهد جوان می ماند.
هنری فورد
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچ کس اونقدر بی گناه نیست
که بتونه دیگران رو قضاوت کنه
پس سکوت لطفا..
گروه ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
همه چيز موقتى ست. احساسات، افكار، آدمها، صحنه ها. به هيچ چيز وابسته نشو ، فقط در حركت و جريان باش.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_157
رفتم تو، اسد توی رخت خواب خوابیده بود. به مادرم گفتم مامان اسد حالش چطوره؟ مامانم گفت هیچی خوبه، گرفته خوابیده، انگار از درخت افتاده..
گفتم اگر خوبه چرا همه اینجا جمع شدن؟ گفت چون مردم فضولن، انگار از درخت توت سر روستا افتاده، واسه همین مردم فکر کردن میمیره..
روستامون یه درخت توت داشت که خیلی بزرگ بود، چند نفری ازش افتاده بودن و مرده بودن، بخاطر همین همه فکر میکردن اسد هم میمیره..
رفتم بالاسرش نشستم، همش به حرفای جهانشاه فکر میکردم. یه ساعتی که گذشت بایرام اومد. تا دیدمش یکم قلبم آروم شد رفتم جلوش آروم گفتم چی شد بایرام؟ گوسفند کشتی؟
گفت آره همونجا هم ذبیح برام یه دعا نوشت تا از بلا محفوظ باشیم.
یه نفس راحت کشیدم، اسدو نشونش دادم. ناراحت شد رفت بالاسرش نشست. همه منتظر بودیم که بیدار بشه تا اینکه بالاخره بیدار شد.
سالم بود فقط سرش درد میکرد. زود سجده کردمو خداروشکر کردم که سالمه، بعد همگی برگشتیم خونه.
بایرام دعایی که آقا ذبیح برامون نوشته بود گذاشت یه جایی که دیده نشه، اونموقعها همه به این چیزا باور داشتن منم باور داشتم و شاید همین باور باعث میشد دعاها تاثیر داشته باشه.
خلاصه از اونروز به بعد جهانشاهم اومد پیش ما خوابید تا دوباره نره بیرون از خونه
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
در جادهى موفقيت محدوديت سرعت وجود نداره.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
برنامه ای که خدا برای شما دارد،
نمی تواند توسط مردم متوقف شود.
در سرزمین ناامیدی زندگی نکنید،
خدا در سرزمین امید منتظر شماست.
🕴جول اوستین
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir