در جادهى موفقيت محدوديت سرعت وجود نداره.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
برنامه ای که خدا برای شما دارد،
نمی تواند توسط مردم متوقف شود.
در سرزمین ناامیدی زندگی نکنید،
خدا در سرزمین امید منتظر شماست.
🕴جول اوستین
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
از پیری پرسیدند ،
چه زمانی انسان پیر می گردد؟
فرمود:
درست آن زمان که
از گذشته خود پشیمان شده
و
افسوس آن را بخورد..
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
تنها راه خوشحال بودن اینه...
که هیچوقت ، از هیچکس،
هیچ توقعی نداشته باشی !!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
کلمات مانند کلیدهایی هستند
که اگر درست انتخابشون کنی ،
میتونن هر قلبی رو باز
و هر دهنی رو ببندن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
طوری زندگی کن که اگر کسی از تو بد گفت
دیگران باور نکنند!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_158
. دوباره زندگیمون افتاد رو روال عادی، بچه ها بزرگ میشدن و منو بایرام کنار هم خوش بودیم. اوضاع زندگیمون از نظر مالی کمی بهتر شده بود. گوسفندامون زادوولد میکردن و بیشتر میشدن. اونزمان این چیزا از همه مهمتر بود، بخاطر همین ماهم با این چیزا خوشحال میشدیم.....
روزا و سالها گذشتن تا اینکه اسد به سن سربازی رسید و رفت خدمت.تو دوسالی که نبود بایرام سپرد براش دختر خوب پیدا کنم، میخواست همینکه برگشت براش زن بگیره. منم دختر خواهرم الناز و براش نشون کردم. وقتی به اسد گفتم مخالفتی نکرد بخاطر همین قبل از اومدنش از خدمت خودم با بایرام رفتیم و الناز رو خواستگاری کردیم اوناهم موافقت کردن.
قرار شد به محض برگشتنش از سربازی عقد کنیم. سربازی اسد که تموم شد پشتش عبدالله رفت خدمت.
ما النازو برای اسد گرفتیم و عقد کردیم. اسد با کمک بایرام یه خونه تو روستا گرفت و براشون عروسی گرفتیم.
چهارماه بعد از عروسیش بهمون خبر دادن که الناز بارداره، دیگه خودمو پیر تصور میکردم
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست
که زمان از دستش در برود و
شما را از یاد ببرد
همه چیز بر می گردد
به اولویت های آن آدم ...!
اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت
فقط یک دلیل دارد:
تو جزو اولویت هایش نیستی ...!
🕴"پائولو کوئلیو "
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
کسانیکه امروز به کتاب روی میآورند؛
در آینده دیگران به آنها روی خواهند آورد.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
نگران فاصله رویا هایت
و حقیقت اکنونت نباش.
اگر میتوانی چیزی را تصور کنی،
آن را به دست خواهی آورد.
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
.
انسانهای خوب
خوشبختی را تعقیب نمیکنند
زندگی میکنند
وخوشبختی پاداش مهربانی، صداقت،
درستکاری وگذشت آنهاست...
خوب بودن را تمرین کنیم
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_159
، هر روز مینشستم فکر میکردم چقدر زود مادربزرگ شدم. به گذشتم فکر میکردم، به نامردیه پرویز. مدتها بود ازش خبری نبودو اذیتمون نمیکرد، فقط گاهی تو روستا میدیدمش و جوری از کنار هم رد میشدیم انگار هیچوقت باهم آشنا نبودیم.
پرویز شش تا بچه داشت، سه تا پسر و سه تا دختر که دوتا از دختراشو شوهر داده بود. یه شب خواب دیدم اسد با الناز اومدن خونمون الناز باردار بود، وقتی درو روی اسد باز کردم اومد جلو منو هول داد جوری که افتادم زمین، داد زدو گفت چرا بهم دروغ گفتی؟چرا نگفتی بابای من پرویزه؟ چرا گذاشتی اینهمه سال با بایرام که فقیر بود زندگی کنم؟
یهو از خواب پریدم، بایرام هم پرید با ترس گفت خانم چی شده؟ بازم صدایی شنیدی؟
به گریه افتادم نمیتونستم حرف بزنم. منو برد از خونه بیرون، گفت خانم چی شده؟ محکم نفس بکش تا گریهت بند بیاد بعد بهم بگو جریان چیه؟
محکم نفس کشیدم. یکم که بهتر شدم خوابمو براش تعریف کردم.
منو نشوند روی پله گفت اصلا نترس، اسد پسر منه.. اینو همه میدونن، سجلشم هست توش اسم منه، هیچوقت نمیفهمه پدر اصليش كيه....
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir