eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
از پیری پرسیدند ، چه زمانی انسان پیر می گردد؟ فرمود: درست آن زمان که از گذشته خود پشیمان شده و افسوس آن را بخورد.. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
تنها راه خوشحال بودن اینه... که هیچوقت ، از هیچکس، هیچ توقعی نداشته باشی !! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
کلمات مانند کلیدهایی هستند که اگر درست انتخابشون کنی ، میتونن هر قلبی رو باز و هر دهنی رو ببندن ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
طوری زندگی کن که اگر کسی از تو بد گفت دیگران باور نکنند! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
. دوباره زندگیمون افتاد رو روال عادی، بچه ها بزرگ میشدن و منو بایرام کنار هم خوش بودیم. اوضاع زندگیمون از نظر مالی کمی بهتر شده بود. گوسفندامون زادوولد میکردن و بیشتر میشدن. اون‌زمان این چیزا از همه مهمتر بود، بخاطر همین ماهم با این چیزا خوشحال میشدیم..... روزا و سالها گذشتن تا اینکه اسد به سن سربازی رسید و رفت خدمت.تو دوسالی که نبود بایرام سپرد براش دختر خوب پیدا کنم، میخواست همینکه برگشت براش زن بگیره. منم دختر خواهرم الناز و براش نشون کردم. وقتی به اسد گفتم مخالفتی نکرد بخاطر همین قبل از اومدنش از خدمت خودم با بایرام رفتیم و الناز رو خواستگاری کردیم اوناهم موافقت کردن. قرار شد به محض برگشتنش از سربازی عقد کنیم. سربازی اسد که تموم شد پشتش عبدالله رفت خدمت. ما النازو برای اسد گرفتیم و عقد کردیم. اسد با کمک بایرام یه خونه تو روستا گرفت و براشون عروسی گرفتیم. چهارماه بعد از عروسیش بهمون خبر دادن که الناز بارداره، دیگه خودمو پیر تصور میکردم ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
‌ ‌‌‌‌‌‌‌ هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد همه چیز بر می گردد به اولویت های آن آدم ...! اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد: تو جزو اولویت هایش نیستی ...! 🕴"پائولو کوئلیو " ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
کسانی‌که امروز به کتاب روی می‌آورند؛ ‏در آینده دیگران به آنها روی خواهند آورد. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
نگران فاصله رویا هایت و حقیقت اکنونت نباش. اگر میتوانی چیزی را تصور کنی، آن را به دست خواهی آورد. 😍😊 @Energyplus_ir
. انسانهای خوب خوشبختی را تعقیب نمیکنند زندگی میکنند وخوشبختی پاداش مهربانی، صداقت، درستکاری وگذشت آنهاست... خوب بودن را تمرین کنیم 😍😊 @Energyplus_ir
، هر روز مینشستم فکر میکردم چقدر زود مادربزرگ شدم. به گذشتم فکر میکردم، به نامردیه پرویز. مدتها بود ازش خبری نبودو اذیتمون نمیکرد، فقط گاهی تو روستا میدیدمش و جوری از کنار هم رد میشدیم انگار هیچوقت باهم آشنا نبودیم. پرویز شش تا بچه داشت، سه تا پسر و سه تا دختر که دوتا از دختراشو شوهر داده بود. یه شب خواب دیدم اسد با الناز اومدن خونمون الناز باردار بود، وقتی درو روی اسد باز کردم اومد جلو منو هول داد جوری که افتادم زمین، داد زدو گفت چرا بهم دروغ گفتی؟چرا نگفتی بابای من پرویزه؟ چرا گذاشتی اینهمه سال با بایرام که فقیر بود زندگی کنم؟ یهو از خواب پریدم، بایرام هم پرید با ترس گفت خانم چی شده؟ بازم صدایی شنیدی؟ به گریه افتادم نمیتونستم حرف بزنم. منو برد از خونه بیرون، گفت خانم چی شده؟ محکم نفس بکش تا گریه‌ت بند بیاد بعد بهم بگو جریان چیه؟ محکم نفس کشیدم. یکم که بهتر شدم خوابمو براش تعریف کردم. منو نشوند روی پله گفت اصلا نترس، اسد پسر منه.. اینو همه میدونن، سجلشم هست توش اسم منه، هیچوقت نمیفهمه پدر اصليش كيه.... ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
. دو چیز را در زندگی به یاد داشته باش مراقب افکارت باش وقتی تنهایی مراقب کلماتت باش وقتی با دیگرانی 😍😊 @Energyplus_ir
بازوشو گرفتم گفتم اگر پرویز بره بهش بگه چی؟ بایرام گفت اون هیچوقت اینکارو نمیکنه برای خودش وارث درست نمیکنه. یکم به حرفاش فکر کردم، راست میگفت اگر پرویز میخواست حرف بزنه تو اون سالها زده بود. خیالم راحت شد گفتم باشه پس یه صدقه میدم تا بلا ازمون دور باشه. گفت هر کاری دوست داری بکن، فقط دیگه بهش فکر نکن. رفتیم توی خونه تا یه هفته به خوابم فکر میکردم اما وقتی دیدم اتفاقی نیوفتاد فراموشش کردم. بالاخره زن اسد زایمان کرد، بچش پسر بود، خواهرم پیشنهاد داد بخاطر بايرام اسمشو بایرام بذارن، اوناهم قبول کردن. هممون بخاطر بایرام کوچیک خوشحال بودیم، بخصوص خود بایرام. هر شب بعد از شام میرفتیم بهش سرمیزدیم. بایرام میگفت چون هیچوقت خانواده نداشته همیشه آرزو داشته خانواده پرجمعیت برای خودش درست کنه. مدام به پسرا میگفت باید چندتا بچه بیارن تا خانوادمون بزرگتر بشه. بعد از تولد بایرام کوچیک، عبدالله هم از خدمت اومد. بلافاصله برای اونم زن گرفتیم، دختر یکی از همسایه هارو براش گرفتیم. بعد از اون جهانشاه رفت خدمت‌. ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir