eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
اسارت همواره درون قفس نیست ؛ گاهی «انجماد فکر» است ، درون قفس «مغز» ! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
اولین گام برای خوشبختی لذت بردن از داشته های فعلی است وسپس تلاش برای داشتن بیشتر. آنچه امروز داری، ممکن است انتهای آرزوی دیگری باشد ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ، ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩﻧﯽ، ﭘﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
چون پشت سرهم بودن تا یکی میومد اون‌یکی میرفت خدمتو ما براش زن میگرفتیم. همینجور ادامه داشت تا سلطانم که از خدمت برگشت براش زن گرفتیم، دیگه خانوادمون خیلی بزرگ شده بود. همه بچه هام ازدواج کرده بودن و منو بایرام تنها شده بودیم..... از فردای اون روز هرروز میرفتم پیش سولماز، کم کم حالش بهتر شد. چهلم شوهرش که تموم شد بایرام دوباره بهم گفت نرم پیشش، منم قبول کردم. یک هفته نرفتم تا اینکه خودش اومد نشستیم باهم حرف زدیم. مدام از بی‌کسیش و تنهاییش میگفت، منم دلم براش میسوخت. غروب بود که بایرام اومد تا سولمازو دید اخماشو برد توهم. سولماز بهش سلام داد، سرسنگین جواب داد بعد بهانه کرد کار داره رفت بیرون. سولماز متوجه رفتارش شد سریع رفت. بعدش بایرام اومد با عصبانیت گفت پس تو که گفتی دیگه باهاش رفت و آمد نمیکنی. چی شد؟ چرا به حرفم گوش نمیدی؟ من‌که الکی حرف نمیزنم.. گفتم آقا بایرام خودش اومد من چیکار میکردم؟ در خونه رو روش باز نمیکردم؟ نمیشد که... ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
کینه مثل این است که زهری بنوشی و امیدوار باشی دشمنانت را بکشد... 🕴 نلسون ماندلا ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
آدمها مثل کتابند! از روی بعضیها بایدمشق نوشت و آموخت، از روی بعضیها بایدجریمه نوشت و عبرت گرفت، بعضیها را بایدنخوانده کنارگذاشت، و بعضیها را باید چندبار خواند تا معنیشان را فهمید. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
سرشو تکون داد گفت آره باز نکن، من دلم نمیخواد درو برای سولماز باز کنی.. ایندفعه اومد بگو من خوشم نمیاد باهم رفت و آمد کنیم و خلاص... آروم چشم گفتمو برای اینکه بحث تموم بشه خودمو مشغول کار کردم..... فردای اون روز دوباره سولماز اومد. مگه میشد راهش ندم؟ اصلا روم نشد بهش بگم نیا، دوباره راهش دادم، بازم باهم حرف زدیم تا غروب. ایندفعه قبل از اومدن بایرام رفت، منم خداروشکر کردم که بایرام ندیدش. یه ساعت بعد بایرام اومد تا رسید براش شام آوردم، تو خودش بود حرفی نمیزد. وقتی خواستیم بخوابیم توی رخت خواب دس، گفت که خیلی دوست دارم ،خیلی وقت بود از این حرفهارو نزده بود... گفت خانم تو اولین و آخرین کسی هستی که عاشقت شدم.. چشمم از بچگی دنبالت بود، من‌که کسیو نداشتم تو شدی همه کسو کارم، تا اینکه خبر دادن شیرینی خورده پرویز شدی، خیلی ناراحت شدم حتی میخواستم از روستا برم ولی چون قبلا ذبیح بهم گفته بود به من میرسی به حرفش اعتماد کردمو منتظر نشستم. من اون‌روز که با پرویز رفتی تو خونه خرابه هم تورو دیدم، از درون آتیش گرفتم اما بازم باعث نشد ازت بدم بیاد، تو توی قلب من ریشه دوونده بودی، بازم تحمل کردم. شبی که تو برف فرار کردی و پیدات کردم میدونستم حامله ای، به پرویز حسادت کردم اما بازم باعث نشد ازت بدم بیاد ادامه در پارت بعدی............. داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
در کودکی از تکلیف می ترسیدیم، و اکنون از بلاتکلیفی…! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
و تنها خداست که هر روز صبح از نشان دادن خورشیدش به آنها که اهل دیدن هم نیستند، هرگز خسته نمی شود ! سلام صبحتون بخیر🌺 در پناه پروردگار خوب و مهربان☕️ ✨💕👩‍💼💕✨️
، چون تو ذهنم فقط و فقط تو بودی، تو تمام این سالها هم هیچوقت نشد حتی یکم عشقت از سرم بیوفته آخه تو همه کس و کارم بودی، حالاهم هر چقدر خواستی با سولماز رفت و آمد کن من بازم از تو بدم نمیاد، بازم تو برای من همون فرخنده ای.. دیگه نمیخواد بترسی از اومدنش.. نمیخواد بترسی از رفتن پیشش، من بهت اجازه میدم هروقت دوست داشتی برو هر وقتم دوست داشت بیاد، ممکنه بعدا کاری کنه که از رفت و آمدت پشیمون بشی اما بدون من اون‌موقع هم پشتتم، پس بدون ترس باهاش رفت و آمد کن...... از حرفاش اشک تو چشمام جمع شد. برگشتم سمتش... گفت اینا رو نگفتم که گریه کنی، گفتم که بدونی هیچوقت کسی تو قلبم جاتو نمیگیره، تو همه کس و کار منی..تو مادر چهارتا پسرمی پس جات تو قلبم سفته سفته. آروم گریه کردم حرفاشو تو دلم تکرار کردم، حتی تکرار حرفاش برام لذت بخش بود. گفتم منم از بچگی تورو دوست داشتم.. طاق باز دراز کشید گفت آره میدونم، همه دخترای روستا منو دوست داشتن.. يهو وسط گریه خندم گرفت، خواستم چیزی بگم که خودشم خندش گرفت. وقتی خندید دلم خواست دنیا وایسه و همش بایرام بخنده، آخه مردی بود که زیاد نمیخندید. همیشه حتی وقتایی که میخواست بگه دوستم داره جدی بود. منم از اون روز به بعد دیگه یا سولماز رفت و آمد نکردم و سرگرم بایرام‌ و بچه های خودم بودم ما کنار هم خوشبخت بودیم . پایان............. پارت بعدی داستان جدید👇 داستانهای_آموزنده 😍😊 @Energyplus_ir
یِ آدَمایی رو هیچوَقت از دَست ندِه هَمونایی کِه با خنده هات میخندن و با ناراحتیت ناراحتن ... اینا دیگِه تِکرار نمیشَن ورود 👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir
گذشته میتونه به ما آسیب بزنه. اما تو میتونی ازش فرار کنی، یا اینکه ازش درس بگیری. ورود 👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir