#برشی_از_یک_زندگی
#فرخنده
#قسمت_پایانی
، چون تو ذهنم فقط و فقط تو بودی، تو تمام این سالها هم هیچوقت نشد حتی یکم عشقت از سرم بیوفته آخه تو همه کس و کارم بودی، حالاهم هر چقدر خواستی با سولماز رفت و آمد کن من بازم از تو بدم نمیاد، بازم تو برای من همون فرخنده ای.. دیگه نمیخواد بترسی از اومدنش.. نمیخواد بترسی از رفتن پیشش، من بهت اجازه میدم هروقت دوست داشتی برو هر وقتم دوست داشت بیاد، ممکنه بعدا کاری کنه که از رفت و آمدت پشیمون بشی اما بدون من اونموقع هم پشتتم، پس بدون ترس باهاش رفت و آمد کن......
از حرفاش اشک تو چشمام جمع شد. برگشتم سمتش...
گفت اینا رو نگفتم که گریه کنی، گفتم که بدونی هیچوقت کسی تو قلبم جاتو نمیگیره، تو همه کس و کار منی..تو مادر چهارتا پسرمی پس جات تو قلبم سفته سفته.
آروم گریه کردم حرفاشو تو دلم تکرار کردم، حتی تکرار حرفاش برام لذت بخش بود.
گفتم منم از بچگی تورو دوست داشتم.. طاق باز دراز کشید گفت آره میدونم، همه دخترای روستا منو دوست داشتن..
يهو وسط گریه خندم گرفت، خواستم چیزی بگم که خودشم خندش گرفت. وقتی خندید دلم خواست دنیا وایسه و همش بایرام بخنده، آخه مردی بود که زیاد نمیخندید. همیشه حتی وقتایی که میخواست بگه دوستم داره جدی بود. منم از اون روز به بعد دیگه یا سولماز رفت و آمد نکردم و سرگرم بایرام و بچه های خودم بودم ما کنار هم خوشبخت بودیم .
پایان.............
پارت بعدی داستان جدید👇
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
یِ آدَمایی رو هیچوَقت از دَست
ندِه هَمونایی کِه با خنده هات
میخندن و با ناراحتیت ناراحتن ...
اینا دیگِه تِکرار نمیشَن
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
گذشته میتونه به ما آسیب بزنه.
اما تو میتونی ازش فرار کنی،
یا اینکه ازش درس بگیری.
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
خواستن، توانستن است.
بخواه تابرایت محقق شود؛هیچ چیز غیرممکن نیست.
حتی واژۀ غیرممکن هم،ممکن را در دل خودبرجسته میکند!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
چیزی که امروز بهت آسیب میزنه،
فردا تو رو قوی میکنه...!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بسیارند کسانی که گمان می کنند
در حال اندیشیدن هستند ،
حال آن که تنها کاری که می کنند
دادن سر و شکل تازه به تعصباتشان است !
🕴 ویلیام جیمز
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
انسانی که حقیقتا قدرتمند است، نیازی به تایید دیگران ندارد همچنانکه شیر از تحسین گوسفندان بی نیاز است...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#سرگذشت جذاب و آموزنده🪄✔️
#سرباز
#قسمت۱
پویان و افشین روی نیمکتی تو محوطه دانشگاه نشسته بودند.
سه دختر بدحجاب نزدیک میشدند. افشین به دخترها نگاه میکرد و آرام به پویان گفت:
-سرگرمی های امروزمون دارن میان.
پویان_من حوصله شونو ندارم.
ایستاد که بره،افشین دستشو گرفت و گفت:
-ضدحال نزن دیگه،بگیر بشین.
پویان به اجبار نشست.
افشین مثل همیشه با لبخند کمرنگی به آنها نگاه میکرد، و ساکت به حرفهاشون گوش میداد.
ولی پویان برخلاف همیشه ساکت بود،
و به دخترها حتی نگاه هم نمیکرد.یکی از دخترها بهش گفت:
+چرا بی حوصله ای؟
با نگاهش گفت به تو ربطی نداره. دختر هم که متوجه معنی نگاه پویان شد، ناراحت شد.یکی دیگه از دخترها گفت:
×امروز جای تو و افشین عوض شده، همیشه افشین رو با یه من عسل هم نمیشد خورد.
لبخند افشین پررنگ تر شد.همون دختر به افشین گفت:
×تو لبخند زدن هم بلدی؟!!
یکی دیگه از دخترها یه کم خم شد و گفت:
●پویان!! اون پسر مهربون و خوش اخلاق کو؟!!
پویان نگاهی به ساعتش کرد و به افشین گفت:
_کلاس دارم.بعدا می بینمت.
بلند شد و رفت.
پویان و افشین دوستان صمیمی بودن. هردو وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن. افشین خوش تیپ تر و جذاب تر از پویان بود،
ولی پویان برعکس افشین،اخلاق خوبی داشت.بخاطر همین همیشه دخترهای بیشتری اطراف پویان بودن.ولی همون دخترها برای جلب نظر افشین باهم رقابت میکردن.
مدتی بود که کلاس هاشو مرتب شرکت میکرد و به تفریحاتی که با افشین داشت،علاقه ای نداشت.اما چون رابطه دوستانه ش با افشین براش مهم بود،همراهیش میکرد.
وارد کلاس شد.
طبق معمول دخترهای کلاس با لبخند نگاهش کردند.
ولی بی توجه به آنها به همه دانشجوهای کلاس نگاهی کرد. نگاهش روی دو تا دختر که بی توجه به پویان باهم صحبت میکردن ثابت ماند......
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
این مهم نیست که فکر میکنید
چقدر فقیر هستید
وقتی که شما خانواده ای برای
دوست داشتن دارید
یعنی ثروتمندید و همه چیز دارید .
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
آیا به کسی که تبدیل شده ای، افتخار میکنی؟!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#سرگذشت جذاب و آموزنده🪄✔️
#سرباز
#قسمت۲
لبخند کمرنگی زد،
و پیش پسرهایی که صدایش میکردند، نشست.تمام مدت کلاس حواسش به اون دو تا دختر بود.
مدتی بود که با کنجکاوی به رفتارهاشون دقت میکرد.
دخترهایی که با وجود زیبا بودن حجاب داشتن.خیلی از پسرها دنبال جلب توجه شون بودن ولی آنها به هیچ پسری توجه نمیکردن،حتی پسری مثل پویان که از دور هم جذابیتش مشخص بود و از هرجایی که رد میشد تا مدتی صحبت از ظاهر و اخلاقش بود.
چند بار افشین باهاش تماس گرفت ولی قطع میکرد.وقتی کلاس تمام شد، دخترهارو تعقیب کرد.
طوری که هیچکس متوجه نمیشد منظورش از راه رفتن،تعقیب اون دو تا دختر هست.
هیچکس احتمال هم نمیداد پسری مثل پویان دنبال دخترهایی مثل اون دوتا دختر محجبه باشه.
به رفتارهاشون دقت میکرد.
اونا خیلی بامهربانی باهم صحبت میکردن و گاهی میخندیدن.طوری که صدای خنده شون اصلا شنیده نمیشد. فقط از حالت صورتشون مشخص بود،دارن میخندن،اون هم خیلی کوتاه بود.بامحبت به هم نگاه میکردن ولی به پسرها اصلا نگاه نمیکردن.رفتارشون با همه بااحترام بود.به دخترها و خانم های دیگه حتی اگر بدحجاب بودن هم بااحترام برخورد میکردن.
هنوز هم اون دخترها رو تعقیب میکرد که افشین از پشت سر صداش کرد.برگشت. افشین بااخم نگاهش میکرد.لبخندی زدو گفت:
_باز چی شده؟
-چرا هرچی بهت زنگ میزنم جواب نمیدی؟! کجا داشتی میرفتی؟
-بیخیال،بریم.
هردو سوار ماشین پویان شدن.گفت:
-برنامه چیه؟
-بچه هاکافی شاپ قرار گذاشتن
-من حوصله شو ندارم.اگه تو میخوای بری میرسونمت.
افشین بادقت نگاهش کرد و گفت:
-تو چند وقته یه چیزیت هست.
به شوخی گفت:
-عاشق شدی؟
-آره،میای باهم بریم خاستگاری؟
و خندید.
-تو بخند.ولی هرکی نشناستت من خوب میشناسمت
پویان حتی به افشین نگاه هم نکرد....
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
ادامه در پارت بعدی.............
داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir