eitaa logo
انرژی مثبت😍
4هزار دنبال‌کننده
21هزار عکس
5هزار ویدیو
7 فایل
به نام خدا تبلیغات نه ازنظرمارد میشود ونه تاییدمیشود😍 تعرف تبلیغات قیمت مناسب 👎 https://eitaa.com/joinchat/866648400C9a1ea12469 ایدی👎 @massomeostadi لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/438763812C2474888f1e
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا چه میدانی تو از امروز چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا قصه اش فرداست... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
موفقیت اتفاقی است که در انتها رخ می دهد، نه در ابتدا ... آنهایی که انتظار دارند از همان ابتدا موفقیت آنها تضمین شود، معنای موفقیت را نمی دانند. ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
جذاب و آموزنده🪄✔️ پنج ماه بود که این کلاس ها رو مرتب شرکت میکرد.بخاطر همین قدرتش بیشتر شده بود. همونجوری که به سرعت از افشین دور میشد تو دلش با خدا حرف میزد. خدایا با چی امتحانم میکنی؟ با آبرو؟ با صبر؟ با ایمان؟ با توکل؟ نمیدونم امتحان اصلیت چیه.تا الان که خیلی سخت بود.بازهم کمکم کن. سوار ماشینش شد و به امامزاده رفت. خیلی دعا و گریه و توسل کرد.کاری که این روزها و شبها زیاد انجام میداد.ولی بعضی وقت ها شرایط واقعا براش سخت میشد. افشین،فاطمه رو تعقیب میکرد. فاطمه هر روز دانشگاه میرفت.عصر باشگاه میرفت.نماز مغرب رو مسجدی که سر راهش بود،میخوند.بعد میرفت خونه، گاهی حنانه،دختر عمه ش که شش ساله بود رو سوار ماشینش میکرد و به خونه شون که چند خیابان پایین تر بود، میرساند. فاطمه از ماشین پیاده شد، تا برای حنانه بستنی بخره.وقتی برگشت، حنانه نبود.به خیابان نگاه کرد،نبود. به پیاده رو نگاه کرد،نبود.تمام مغازه های اطراف رو گشت،نبود.از نگرانی چیزی نمونده بود سکته کنه.اونقدر پریشان بود که آدم های دیگه هم متوجه شدن و دورش جمع شدن. فاطمه عکس حنانه رو بهشون نشان داد و هرکدوم یه طرف دنبالش میگشتن.اما هیچ خبری از حنانه نبود. یک ساعت گذشت. گوشی فاطمه زنگ میزد.عمه ش بود. حتما نگران شده بود.فاطمه نمیدونست چی بگه. تماس قطع شد....... ✍دومیـن اثــر از؛ ✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم» ادامه در پارت بعدی............. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir
آدمها مثل کتابند از روی بعضیا باید مشق نوشت بعضی را باید چند بار خواند تا مطالبشان را درک کرد ولی بعضی را باید نخوانده کنار گذاشت ..... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
‏زیباترین هندسه زندگى این است که پلی از امید بسازی بالاتر از دریای ناامیدی ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست بیاورید ؛ کسی نمیتواند به آنها توهین کند. اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛ یا میخندید یا به فکر فرو میروید ... 🕴برتراند_راسل ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
انتظاراتی که از دیگران داری در واقع میله هایی است برای زندانی کردن خودت! ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
بعضی ها در زمان های خالی شان با شما صحبت می کنند، بعضی ها زمان شان را خالی می کنند تا با شما صحبت کنند، تفاوت این دو فرد را بفهمیم ... ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
نامه ای به خودم : با هم عبور خواهیم کرد از فراز و نشیب های این روزها و جهانی خواهیم ساخت به زیبایی تابش نور ماه. فقط کافیه به هم باور داشته باشیم ❤️😍 ‌‌ورود 👇 😍😊 @Energyplus_ir
جذاب و آموزنده🪄✔️ با امیررضا تماس گرفت و بریده بریده جریان رو تعریف کرد. نیم ساعت بعد امیررضا رسید. از دور فاطمه رو دید که مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میرفت و گوشی همراه شو به آدم های دیگه نشان میداد. صداش کرد. فاطمه وقتی امیررضا رو دید روی زانوهاش افتاد.امیررضا سریع رفت پیشش. -چی شده؟!! باور نکرده بود حنانه گم شده باشه. حنانه بچه باهوشی بود،میدونست که نباید بی خبر از ماشین پیاده بشه. امیررضا با حاج محمود و پدر حنانه تماس گرفت.خیلی زود پدرومادر فاطمه و پدرومادر حنانه رسیدن.فاطمه وقتی چشمش به عمه ش افتاد،دلش میخواست از خجالت بمیره.عمه فاطمه هم وقتی حالش رو دید چیزی بهش نگفت. امیررضا و پدر حنانه به کلانتری رفتن. بقیه هنوز تو خیابان دنبالش میگشتن. ساعت های سختی بودبرای همه. شب از نیمه گذشته بود، که همسایه حاج محمود تماس گرفت و گفت دختر بچه ای بیهوش جلوی در خونه شون افتاده.حاج محمود و زهره خانم و فاطمه و عمه ش سریع به خونه رفتن. افشین تو کوچه منتظر بود. جلوی در خونه بودن که برای فاطمه پیامک اومد.شماره ناشناس بود.نوشته بود: -این بار حالش خوبه. گوشی فاطمه از دستش افتاد. وقتی حنانه رو دید محکم بغلش کرد. هیچی نمیتونست بگه.از همه شرمنده بود.رفت اتاقش و نماز میخوند و از خدا کمک میخواست. فردای اون روز به دانشگاه رفت. افشین سر راهش ایستاده بود و با پیروزمندی نگاهش میکرد. فاطمه نگاه حقیرانه‌ای بهش انداخت و رفت.افشین عصبی‌تر از قبل شد چند روز بعد فاطمه و مریم... ✍دومیـن اثــر از؛ ✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم» ادامه در پارت بعدی............. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😍😊 @Energyplus_ir
"افراد غمگین به دو دلیل غمگینند: یا آگاه نیستند یا امیدوارند. » کتاب اسطوره سیزیف" 😍😊 @Energyplus_ir
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد بگیریم تو کار خدا دخالت نکنیم، خدا خودش همه چیو درست میکنه 😍😊 @Energyplus_ir