اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست بیاورید ؛ کسی نمیتواند به آنها توهین کند.
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید ...
🕴برتراند_راسل
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
انتظاراتی که از دیگران داری
در واقع میله هایی است
برای زندانی کردن خودت!
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
بعضی ها در زمان های خالی شان
با شما صحبت می کنند،
بعضی ها زمان شان را خالی می کنند
تا با شما صحبت کنند،
تفاوت این دو فرد را بفهمیم ...
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
نامه ای به خودم :
با هم عبور خواهیم کرد از فراز و نشیب های این روزها و جهانی خواهیم ساخت به زیبایی تابش نور ماه. فقط کافیه به هم باور داشته باشیم ❤️😍
ورود 👇
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#سرگذشت جذاب و آموزنده🪄✔️
#سرباز
#قسمت۲۷
با امیررضا تماس گرفت و بریده بریده جریان رو تعریف کرد.
نیم ساعت بعد امیررضا رسید.
از دور فاطمه رو دید که مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میرفت و گوشی همراه شو به آدم های دیگه نشان میداد. صداش کرد.
فاطمه وقتی امیررضا رو دید روی زانوهاش افتاد.امیررضا سریع رفت پیشش.
-چی شده؟!!
باور نکرده بود حنانه گم شده باشه.
حنانه بچه باهوشی بود،میدونست که نباید بی خبر از ماشین پیاده بشه. امیررضا با حاج محمود و پدر حنانه تماس گرفت.خیلی زود پدرومادر فاطمه و پدرومادر حنانه رسیدن.فاطمه وقتی چشمش به عمه ش افتاد،دلش میخواست از خجالت بمیره.عمه فاطمه هم وقتی حالش رو دید چیزی بهش نگفت.
امیررضا و پدر حنانه به کلانتری رفتن. بقیه هنوز تو خیابان دنبالش میگشتن. ساعت های سختی بودبرای همه.
شب از نیمه گذشته بود،
که همسایه حاج محمود تماس گرفت و گفت دختر بچه ای بیهوش جلوی در خونه شون افتاده.حاج محمود و زهره خانم و فاطمه و عمه ش سریع به خونه رفتن.
افشین تو کوچه منتظر بود.
جلوی در خونه بودن که برای فاطمه پیامک اومد.شماره ناشناس بود.نوشته بود:
-این بار حالش خوبه.
گوشی فاطمه از دستش افتاد.
وقتی حنانه رو دید محکم بغلش کرد. هیچی نمیتونست بگه.از همه شرمنده بود.رفت اتاقش و نماز میخوند و از خدا کمک میخواست.
فردای اون روز به دانشگاه رفت.
افشین سر راهش ایستاده بود و با پیروزمندی نگاهش میکرد.
فاطمه نگاه حقیرانهای بهش انداخت و رفت.افشین عصبیتر از قبل شد
چند روز بعد فاطمه و مریم...
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
ادامه در پارت بعدی.............
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
"افراد غمگین به دو دلیل غمگینند: یا آگاه نیستند یا امیدوارند.
» کتاب اسطوره سیزیف"
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد بگیریم تو کار خدا دخالت نکنیم،
خدا خودش همه چیو درست میکنه
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
#سرگذشت جذاب و آموزنده🪄✔️
#سرباز
#قسمت۲۸
چند روز بعد،
فاطمه و مریم با ماشین فاطمه از دانشگاه میرفتن خونه.پشت چراغ قرمز ایستاده بودن.
افشین در سمت فاطمه رو باز کرد
و خواست دست فاطمه رو بگیره.فاطمه در ماشین رو محکم هل داد و به افشین خورد.افشین هم با ماشین کناری برخورد کرد و دستش درد گرفت.
افشین به بیمارستان رفت و فاطمه کلانتری.دست افشین مو برداشته بود.از فاطمه شکایت کرد.نه دیه میخواست و نه رضایت میداد.
فاطمه و افشین تو یکی از اتاق های کلانتری روبه روی هم نشسته بودن. مامور پلیس سعی میکرد افشین رو راضی کنه، یا خسارت بگیره، یا رضایت بده.
در اتاق باز شد،
و حاج محمود وارد شد.افشین پدرفاطمه رو میشناخت.شبی که حنانه رو پشت در خونه شون گذاشته بودن،دیده بودش.
فاطمه تا پدرش رو دید،
به احترامش ایستاد و سلام کرد.کاملا معلوم بود حاج محمود از اینکه دخترش رو همچین جایی میبینه چقدر جا خورده و نگرانه.
افشین با خونسردی به رفتارهای فاطمه و پدرش دقت میکرد.فاطمه خیلی بامهربانی و محبت به پدرش نگاه میکرد وبااحترام باهاش صحبت میکرد.
حاج محمود کنار فاطمه نزدیک مامور پلیس نشست و از اتفاقی که افتاده میپرسید.مامور پلیس با دست به افشین اشاره کرد و گفت:
_ایشون از دختر شما شکایت کردن.
حاج محمود به افشین نگاه کرد.
افشین تو دلش به فاطمه حسادت میکرد که همچین پدری داره.مطمئن بود اگه اتفاق بدتر از این برای خودش یا حتی خواهرش میفتاد،پدرش به کلانتری نمیومد. نهایت کاری که میکرد وکیل شو میفرستاد.!
حاج محمود از نگاه های خیره و بی شرمانه افشین تا حدی متوجه قضیه شد. حاج محمود و افشین به هم نگاه میکردن و همدیگه رو از نظر اخلاقی بررسی میکردن،
که در باز شد،و پسری جوان وارد اتاق شد......
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
ادامه در پارت بعدی.............
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️چهار چیز از علائم بهشتی ها و خانواده های بهشتیه
#کلیپ_سخنرانی
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
"زندگی چیزی است که باید تحملش کرد، نه چیزی که بتوان از آن لذت برد.
» کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم"
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
زندگی همیشه بهت یه فرصت میدهدبهش میگن: امروز
یه فرصت میدهدبهش میگن: امروز
🌻ذهن همیشه به شما میگوید
چیزی در زندگیه من کم است و شما باور میکنید.
اما خوب است آگاه باشی
که این از فریب های ذهن است
و باید بدانی که این احساس کمبود ، شما را به گذشته و آینده خواهد برد .
و شما باید این لحظه در اینجا و در حالت حضور باشی.
و همه توجهت به کاری که در این لحظه انجام میدی ، باشه ...
چراکه در این لحظه هیچ کمبودی وجود ندارد
#داستانهای_آموزنده
#مثبت_باش_معجزه_میشه😍😊
#خدا
@Energyplus_ir