من یکبار آسیب دیدم؛ خیلی بد...
هرچند ظاهرم بهتر شد، از درون هیچوقت خوب نشدم!
_ « دیالوگ »
در این مسیر زخمی شدم، زخمهای بزرگ و کوچک!
در این تونل تاریک و نمور دست از ادامه دادن برنداشتم؛
زخمهایم بیشتر و بیشتر شدند...
سینهخیزکنان حرکت کردم، نورم را دیدم.
چند قدم کوچک نمانده بود...اما دیگر تحمل ادامه دادن در من تمام گشته بود!
همانجا کناری را با دیدگانم جستم و تکیه کردم...
خسته شده بودم؛ همین!
یک همین و هزاران حرف و سخن پشتش...
یک نگاه به نور و هزاران خواسته و خسته بودن پشتش...
یک پارادوکس کامل!
نور خاموش شد؛ چشمانم را بستم...پس تمام شد.
مضحک است اما نور، درون من به رقص در آمده بود!
مرا وادار کرد که با ریتم خودش شروع به رقص مخصوص خودش کنم؛
رقصی که او را غلیظ تر کرد...!
_ اُمبرا
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖|رویای ابدی
تمام چیزهای خوب، وحشی و رها هستند. _ [ کتابخانه نیمهشب ] _ [ هنری دیوید تورئو ]
حقیقتی تشویق کنندهتر از این سراغ ندارم، که انسان با تلاش آگاهانه و منظم، میتواند زندگی خود را متعادل سازد!
_ [ هنری دیوید تورئو ]