eitaa logo
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
72 دنبال‌کننده
47 عکس
1 ویدیو
1 فایل
" لینک چنل 🪐 " https://eitaa.com/Eternal_Dream کپی کنید یقتونو سر پل صراط میگیریم😾✨ اگر چیزی میخواین از پستا بیاین پیویم @parazzzit
مشاهده در ایتا
دانلود
همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم!... _ محمود درویش
بیاین ناشناس✨
https://eitaa.com/102260599/623 درک کردن هم فلسفه ای دارد...اما میدانی..بحث من فلسفه اش نیست.بحث من خود فهمیدن آن حس است ویکتوریای عزیز... من هم تورا میفهمم.. .
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
سرنوشت تاریک فراموش شده ی گذشته؟شاید.. پارت 2 شروع کرد به حرف زدن،حرف هایی که تا مغز استخون آدم رو
پارت بعدی پارت آخره،اگه میخواین بخونینش هم نظر بدین هم ایموجی 🍓 رو بفرستین توی ناشناس برام✓ به امید دیدار
میریم برای روز پنجم✨
روز پنجم : ما همانی هستیم که فکر میکنیم هستیم و همیشه در نقص ها زیبایی زیادی وجود دارد... . _ دیزی دارکر
خب عزیزان من.چالش داریم✨ به این صورت که اول شما این پیامو توی چنل هاتون فور میزنید.(اگه چنل نداشتین هم اوکیه👍🏻) بعد میاین پیوی من 🕯 میفرستین (بدون هیچ پیام اضافی) و منم با توجه به وایبی که از اکانتتون میگیرم یه متن براتون توی چنل میزارم✨ ظرفیت : 20 نفر.(اگه بتونم بیشتر هم جوابگو هستم) زمان : تا فردا شب،چهارشنبه✓ پیویم : @parazzzit اینجا زیر شیرونی منه ✨ https://eitaa.com/Eternal_Dream
«چشم نقره ای» ...۱ (فکر کنم یه کار بد کردم مامان...راستش نمیدونم...فقط امشب یکم زیادی ناراحتم...همین) درست مثل هر کسی که داخل بچگیش پدر مادرشو مثل یه خدا میدید باهاش تو دلش حرف میزد... همین کلماتو با معانی دیگشون تکرار میکرد...البته از بیرون معلوم بود که یه چیز سنگین رو شونه هاشه...یه پسر بچه... آیا اینقدر اون اتفاق مهم بود که خودشو ناخواسته آماده میکرد برای گفتن؟ نه...شب بود و همه خوابیده بودن...پدر و مادرش هم که کارمند بودن...جدا از همه اینها همیشه کمی ترس تو وجودش بود... حداقل از بین ترس ها ترس از تاریکی نداشت... از پله ها بالا رفت و کلید خونه رو باز کرد...وقتی داخل شد یه قسمت از خونه روشن بود...آشپزخونه...مادرش با لحنی که خستگی ازش می‌بارید گفت: -سلام عزیزم! بوی غذا مانع از این شد که جواب مادرشو بده...چیزی شده؟ برای چی اینقدر بو خوبی داشت؟ -پسرم؟ +عا...سلام..مامان... دوست داشت به حرف زدن ادامه بده...اما بعضی وقتا برنامه ریزی های مغز فقط یه مشت تخیلاته...شایدم واقعیت کمی با پسر بچه ما مشکل داره... -غذای مورد علاقتو درست کردم...البته همراه یه سری فرمولای سری... +ممنون مامان..واقعاً دستت درد نکنه...برو بخواب...من اوکیم... (داره تموم میشه نمیخوای چیزی بگی؟)..... و «چشم نقره ای» فقط به غذا نگاه کرد و منتظر شد تا مادرش بره و گوشه همونجا گریه کنه...اما یدفعه یه بغل محکم و پر انرژی رو حس کرد...بازم میخواد طبق خواسته مغزش رفتار کنه؟...فکر نکنم...اون فعلا فقط بغل مادرشو میخواد...حداقل الان... ------ _
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
خب عزیزان من.چالش داریم✨ به این صورت که اول شما این پیامو توی چنل هاتون فور میزنید.(اگه چنل نداشتین
خب از اونجایی که چنلو بهحالت قبل برگردوندم میاین پیوی من.براتون بنر چالشو میفرستم.و شما فور میکنیدو منم چالشو براتون اجرا میکنم✨به همین راحتی
توی ناشناس هم منتظر پیشنهاداتتون هستم