𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
در دل این ظلمتِ جوهری، رنگها مردهاند. سفید، استخوانِ پوسیدهٔ نوریست که روزگاری امید نام داشت. سیاه، نه یک رنگ، که غیابِ مطلقِ هرچه رنگ است. و در این غیاب، من نیز ذره ذره غایب میشوم. مرزهای تنم گم شده. نمیدانم کجا تمام میشوم و از کجا این تاریکی آغاز میشود. شاید مرزی نمانده. شاید من خود، تاریکی شدهام. روح در غلافِ فروپاشیدهاش، به ذراتی بینام بدل شده. و این همان پوچیست: نه رنج، نه لذت، نه بودن، نه نبودن. نیستیِ محض.
#سقوط_بیفرود
و چه تلخ است رسم دریا... که هرچه به آن بسپاری، پس نمیدهد. حتی تنهاییِ عریانِ کسی را که میان این همه آبی، تشنهٔ یک نگاه آشناست.
پیام دادن نوبتی نیست ولی از ی جایی به بعد حس مزاحم بودن میده به طرف.
فک نمیکنم ی سلام دادن اونقدر وقت با ارزشتون رو بگیره!