عزیزِ من ؛ ما زادهیِ فراقیم دلخوشیِ فراقمان این است ؛ که زیرِ آسمانِ شب ، ماهی را که میبینیم . . .
رخسار یار رامیبیند :)
برایت شعر میسازم تمام خاطراتم را ولی
تو خیلی ساده میگویی : عجب شعر غم انگیزی .
غَـــريــق ؛
_
نجف رفتم دلم را زیر ایوان دست او دادم ؛ دل ِسالم به او دادم ، دلِ دیوانه آوردم ..
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد ؛
که مرگ من نمیارزد به غصه خوردن تو . . .
چشم هایش قهوه ای بود و به حق فهمیده ام ؛ قهوه از سیگار و قلیان نیز اعتیاد آور تر است . . !
غَـــريــق ؛
_
گفته بودم عاشقی کردن دگر از ما گذشت
چشمت از راه آمد و با خنده دقّ الباب کرد .
صد نامه فرستادم ، صد راه نشان دادم . . .
یا راه نمیدانی ، یا نامه نمیخوانی .