دوست دارم !
آنچنان که موج های خروشان ِدریا ، بدون دریا هیچ و بیهوده اند .
بودنشان ممکن نیست مگر با بودن ِدریا ، مانند ساحلی که اگر در کنارِ دریا قرار نگیرد وجودش دیگر معنایی ندارد .
آری ؛ دوست داشتنت مانند دریا زیباست !
درکنار ساحل ِدریا که قدم میزدم ، با ذهنی آشفته ، صورتی غمگین ، قلبی پر از درد از نبودن عزیزترینام در کنارم .
انتهای این داستان پر از درد چیست ؟
اصلا پایانی دارد ؟
شاید پایان این همه درد و رنج و جدایی ، "مرگ" باشد .
ولی با خودم فکر میکنم کسانی که مردن به طرز عجیبی از زندگی نجات پیدا کردن .
پاهایم سرمای لذت بخشِ آب دریا را به تك تك سلول های وجودم تذریق میکند ، از خود بی خود میشوم . . .
به گذشته سفرمیکنم ، میخواهم ذهنم را کنترل کنم ولی مگر میشود ؟
میشود فراموش کرد آن لحظه هایی رو که هیچوقت دیگه تکرار نمیشن اون لبخند ها ، حرفها ، انعکاس صداها و . . .
باهجوم کلی صدا و فریاد از دفترچهخاطراتخاکگرفته ی ذهنم پرت میشوم بیرون ، من کجام ؟ وسط دریایی آبی ، بدور از تمامی آدمها ، چندین نفر که برایم آشنا هستند آن طرف ساحل با نگرانی چشم دوختن به من و فریاد میزنند ، دیگه سیر شده ام از این زندگی .
خودم را به دست دریا میسپارم ، غوطه ور میشوم درون آب ، وقتی که دلت گرفته باشه تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند بازهم دل تو بارانی ست خیس تر از دریا ، خراب تر از امواج .
و تمام پایان این زندگی . . .
برایت چای با طعم غزل دم کردهام اِمشب ، بیا و مصرعی قند از لبت مهمانِ شعرم کن .
غَـــريــق ؛
چیشد که تلفنرو جایگزین نامهکردیم ؟
شما تصورکنید ، یهکاغذ پر ازکلماتو جملههایی کهپشتشون کیلوکیلو احساسخوابیده .
قطرهاشکی کهوسط کاغذچکیده ، پاکتی کهمُهروموم شده.
چراخب ؟
چیکمداشت ایننامه ، کهتلفنُ جایگزینشکردیم ؟
مگهمیشه احساساترو باتلفن بیانکرد ؟
اصلا گیرمبشه .
کلمههاییکه گذرا بهزبون میانکجا و کلماتیکه ساعتها روشونفکرشده و با کلیاحساس نوشتهشده کجا .
اشتباهکردیم ، اشتباهیکهبشر با هیچچیز نمیتونه جبرانشکنه .
بیداریِ خواب آورِ روزها را مدیونِ شبهایی هستیم که با چشمان نیمه باز به خواب میرویم که مبادا کابوسِ نبودنها بر تنمان بیفتد .
اجازه ندادیم کسی زخمهایمان را ببوسد ، روحمان را بالا آوردیم و قربانی قوی بودنمان شدیم.
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی ، به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی .