"او که بود؟"
از دردِ تنهایی و تاریکی اطرافم
در افکارم آواره ی خیابان های قلبم می شوم
نمی دَوم اما راه هم نمی روم
با عجله و شتابان به سمت کوی بی نشان قلبم
قدم بر میدارم تند تر و تند تر
آسمان قلبم گرفته ابرهایش بارانی و خورشید قهر کرده
گنجشککی که روی رگهای قلبم لانه ساخته؛
حال کوچ کرده
در افکارم داد میزنم؛ مگر قلبم
برایتان دیر تپید که اینگونه
ناراحت وغم زده و کوچ کرده اید؟
سکوت و تاریکی خیابان های شهر قلبم!
هرکسی را به وحشت می اندازد
گویی کسی دستش را به سویم دراز کرده
و صدایم میزند
او میداند،میداند در قلبم زلزله آمده و شهر های قلبم ویران شده اند
میدانم میدانم او فقط می تواند
زندگی را به قلبم بر گرداند
تا این کلمات را در ذهنم مرور می کنم
دلم فریاد میزند ای آدم او کسی بود
که با بودنش در قلبت زندگی هم بود
تو خود زندگی را از قلبت بیرون کردی!
چه کسی را بیرون کردم؟
دوان دوان در حالی که از سرمای زیاد
دندان هایم به هم می خورند
و تنم به رعشه درآمده
به کوی بی نشان میرسم
مسجدی زیبا که با رنگ محبتِ زندگی
رنگ آمیزی شده
وسط حیاط مسجدِ قلبم
داد بر سر دل میکشم
کجاست زندگی؟
کجاست تا قلبم را آباد کند؟
کجاست تا مرحم زخم های تو باشد دلم؟
کجاست تا جسم نحیفم را در آغوش بکشد؟
صدایی به گوش قلبم می رسد
"از ازل تا ابد هر ساعت و هر دقیقه کنارت بودم
تو خود ندیدی!و درِ قلبت را بستی وگرنه آغوش من برای تو باز است،به سمت من بیا تا زندگی به قلبت برگردد"
_فرارینوشت
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند...
نشنو از نِی،نِی نوای بینواست
بشنو از دل،دل حریم کبریاست
نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود
هر جوانی را دلی هر عاشقی را سینه ای است
من دلی دارم که آن را وقف هیات می کنم