eitaa logo
[ فتح‌خون ]
3.6هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
3.1هزار ویدیو
58 فایل
[ زیرعلم‌ِحُسین‌ابن‌علی(ع) ] ‏بَر طبل جنگ می‌زنند . . نمی‌دانند ما خالق موسیقی جنگیم :) ! - یه‌جایی‌تو‌دل‌کربلا‌ ؛ - اطلاعات : @tab_dokhtarhaaj .
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم
♦️وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ♦️شهید آوینی: «میان آتش و گلستان، ما آتش را برگزیده‌ایم و نه عجب که در باطن این آتش دنیا گلستان آخرت است و در باطن آن گلستان دنیا، آتش آخرت!» ♦️منبع: کتاب «گنجینه آسمانی» @Dokhtarhaaj
وقتی تو کار بهمون فشار می‌اومد یا خسته می‌شدیم، بهمون می‌گفت:ثواب کار رو هدیه کنید به یکی از اهل بیت(ع)؛ اونوقت خستگی بهتون غلبه نمیکنه و شما بهش غلبه می‌کنید. @Dokhtarhaaj
نسخه جدید علی کریمی 😳
دخترکی با کاپشن صورتی و گوشواره های 💖 「 @Dokhtarhaaj
' 💜 .
[ فتح‌خون ]
' 💜 .
عشـق یعنی یك نفـر ، یك روز بی‌نام و نشان آید و مالك شـود مجمـوع احـساس تـو را .🥲🤍
8.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!💔 ریحانه اقتدا کرد به ریحانة الحسین سلام الله علیها 💔 دختر کاپشن صورتی با گوشواره قلبی🥀 @Dokhtarhaaj
9.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیقِ شهیدِ ما من به بچه‌های کلاست می‌گم رفتی ماموریت. یه ماموریت طولانی! آخه مگه معلم هم می‌ره ماموریت طولانی؟! معلم راوی‌ای که تو باشی، تا ته داستان رو می‌ره. گچ و تخته رو یه جور دیگه واسه بچه‌هاش معنا می کنه؛ مفهوم دهه هشتادی هم یه جور دیگه واسه رفقاش. تو! تا بعد از ۱۳دی، تا بعد از ده‌ها سالگرد، تا بعد از ما؛ بازم کلاس درست برقراره. تا بعد از ما...! مبارکت... این رهایی مبارکت. @Dokhtarhaaj
[ فتح‌خون ]
:)))))
گوشواره‌ی قلبی‌ را که به گوشش انداختم، دلم ضعف رفت. ملوس شده بود. سفت بوسیدمش، جیغش درآمد. انگشت ظریفش تا شب درون قلب‌ها بود و می‌تاباند. شب زیر سینه‌ام به خواب رفت. موهای طلایی عرق کرده‌‌اش را پس زدم. خم شدم. گردن گرمش را بو کردم. لاله‌ی گوشش سرخ شده بود. دلم ریش شد. روی تشک خواباندمش. روغن آوردم. چرب کردم. گوشواره‌ها را درآوردم. صبح که بیدار شد دنبالشان می‌گشت. بغلش کردم. اثری از سرخی نبود. لاله‌ی نرمش را بوسیدم و گوشواره‌ها را دوباره انداختم:"ریحان مامان! دست به گوشوارت نزنیا‌!" سر کج کرد و انگشت در دهان گذاشت. کاپشن تنش کردم. به سینه‌ام فشارش دادم. مثل پشمک نرم و صورتی شده بود. حالا خم شده‌ام توی تابوت را می‌بینم. با پارچه‌ی سفید، مثل شکلات، قنداقش کرده‌اند. چه خوب دیشب گوشش را چرب کردم! خداروشکر دیگر انگشتش را توی قلب‌ها نکرد! لرز می‌کنم. انگار یخ روی بدنم گذاشته‌اند. بازوهام را چنگ می‌زنم. الهی شکر کاپشن صورتی‌اش پشمی است. ریحانم سردش نمی‌شود! یکی از پشت سر صدا می‌زند:«آنجا نایست! برگرد توی تابوت خودت..» میگویم:«اخر ریحانم..» صدا می‌گوید:«کنار بهشت منتظرت است» به قلم:محترم محققیان