#امامصادق ع
همه در آخرالزمان به خطا می اُفتند
و جدا جدا می شوند جز آن گروهی که بر جدم ابا عبدالله گریه می کنند.
مآکــانْ☫
- #مسیحاسالاری
-
خدا چقدر دوستته داشت که تو را در کودکی انتخاب کرد. فرشتهی کوچک، پروازت زود بود اما جاودانه شد.
-
#مسیحاسالاری
#امیرعلیجداوی
#ماکان_نصیری
یاران
بشنو از غیب، از آن راز، از آن واژهیِ پنهان
که از نخل،که از موج، گل برآید در آن ایوان
زِ نخل و موج، وقتِ سحر، آوازی میآمد از بالا
"کای گمگشته در صورت، بیا ای مانده از معنا!"
نه از خاک و نه از دریا، نه از پیدا، نه از پنهان
سه جانِ پاک میگفتند، با هم این رازِ گران
کای رفیقِ روزهایِ نور، رفیقِ کوچههایِ پاک
بیایید تا باز باهم خوانیم، سرودِ عهد بر افلاک
و ماکان از فرازِ نور، به نجوایی پر از ایمان
چنین پاسخ به او میداد، میانِ عطرِ باران:
خوش آمدید برادران، آمدید به باغِ دوست
دلم در انتظارِ شما، میانِ شعله بود و سوخت
ببینید این جمعِ مینابی، همه اینجا چراغاناند
به سویِ خورشیدِ حق، همه خندان و پویاناند
همان یاران کز لبِ دریا، به لبیکِ خدا رفتند
سبکبال از غمِ دنیا، به مهمانیِ حق رستند
یکی در سینهاش دریا، یکی در دیدهاش خورشید
یکی با دستِ کوچک هم، بهشتِ جاودان را چید
بعضی ها هنوز از الفبا، الف را تازه میشناختند
با لب معصومشان اما، غزل شهادت میخواندند
میناب است و مِیِ نابِ غم، از جامِ دلش جاری
از این ایهامِ تلخِ درد، جان میسوزد به بیداری
گواهِ پاکیِ این راه، همین خونهایِ روشن باد
به نامِ صاحبِ عصر،این چراغِ عشق،گلشن باد
اگر امروز خون بارید، فردا لاله خواهد رُست
به اذنِ حضرتِ مهدی،جهان شکوفهباران است
شاعر:ریحانهعاشوری
https://eitaa.com/promise59
#شهدای_میناب
#ماکان_نصیری
#امیرعلیجداوی
#مسیحاسالاری
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
شـࢪوﻉ ࢪمــان عاشقانه و فول هy**جـانی جدیدمون😍 :
• #دوشیزهناپاکمن
خلاصه:
من بهار دیبا دختری بودم که به چنگ یه پسر خشن و پولدار افتادم.. اتش غرورش قلب یخ زدمو احیا کرد ولی نمیدونستم اون غافل از من میره پیشه...😢
هشدار:دارای صحنه های هیجانییی😍
قلبتون رو بزارید زیر پاتون و این رمان رو کامل بخونید..
#پارت۱ ازامروزدر همین کانال:
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#رمان.کاملا.واقعیه
#پارت_1
با تمام سرعت پا برهنه می دویدم.
سنگینی لباس عروس بدجوری داشت اذیتم میکرد.
جلوی دستو پامو گرفته و سرعتم کم میکرد.
بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم ،
دویدم وسط خیابون و اصلا حواسم به هیجا نبود.
فقط میخواستم تا جایی که میتونم فرار کنم.
قصد داشتم برم اون سمت خیابون که با صدای بوق ماشینی تو جام ایستادم و سرمو بالا اوردم.
همون لحظه ماشین شاسی بلند مشکی رنگی با سرعت نسبتا محکمی بهم برخورد کرد.
محکم روی زمین افتادم و درد بدی زیر دلم و کمرم پیچید.
برای خوندن ادامه رمان فول هی/جانی و عاشقانمون بزن رو پیوستن:😍
https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
. . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت۱۳ پاک کنید
از گسترده آهو
هدایت شده از عُٰٖشْٰٖـاْٰٖقْٰٖ اَلْٰٖحُٰٖسِٰٖـ𝟏𝟐𝟖ـــیْٰنْٰ
شنیدمبچہ هـٰا؎ انقلـٰابےاینجاـٰاداࢪنسـٰاندیسمیخوࢪن🤫🪖!!
سـٰاندیس؟؟؟🥹🚶♀
_آࢪࢪره پـٰاشوو بیـٰاببین چههه گنگے شعلہ میڪشہ🦦 .
بزاࢪ تفنگ آب پـٰاشمو بیـٰاࢪࢪمم ضـٰایع نبـٰاشہ👀🤏؛؛
_اینجاـٰاهمہ سـٰاندیسخورࢪانقلـٰابن..🤏😗!
تفنگ نمےخواددد🦦 .
بیـٰاعضو شو🫣🫶!!!
....
گنگستࢪࢪࢪ واࢪد ڪـٰانـٰال بشیددد🦦👌!!
اینم لینگمون گنگسٺࢪآآا:
https://eitaa.com/qzghcbjg 😁😎