eitaa logo
مآکــانْ☫
491 دنبال‌کننده
323 عکس
57 ویدیو
0 فایل
- بسم رب الشهدا¹²⁸ - به نامِ تشنه لبِ کرب بلا..) فتح با ماست به لبخند شهیدان سوگند:) ناشناس::https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6ukvj1&btn=مآکــانْ☫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
اون 10 دقیقه‌ای که میرم تو این کانال بهترررین 4 ساعتِ شبانه روزمه 😂 https://eitaa.com/joinchat/3660710129Ccfb05413ce لامصب کلیپ‌هاش حرف دلهههه چجوری روزاتو میگذرونی وقتی اینجا رو نداری
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۷پاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخر باشه. 🌱 گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
بـهتـرین چـنل کتـابـی ایتـا قطـعا کتـابخـانه زیـر شیـروونی݁𓍯 ֪📚 اینـجا سرزمـین اسـرارآمـیز کتـابخونـاسـت🧑🏽‍🦯𖦹︎𓂃 منـبع ریـلز هـای خفن کـتابی🔗🛐 ↝ᒍOIᑎ:https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b اینـجا دیگـه پـول بـرای 𝐏𝐃𝐅کتـاب های معـروف نمـیدیꔫ ࣪ ֶָ  ׁ۪🥺 # کـلیـک_کـن_روے_پـیـوسـتن_کـتابـخـونم ↫🤎
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
بسم رب الشهید¹²⁸ اندازه تمام غم میناب خسته ام... فکر میناب میتواند دیوانه ام کند... فکر پدر و مادرهایشان، فکر روز اول مهر امسال و ذوقی که بچه ها داشته اند. فکر لباس ها و کیف و کتاب و دفترهای نوی شان که به خون غلتیدند دیوانه ام میکند. فکر روزی که پدر و مادرها لباس مدرسه برای نازنین فرزندشان خریدند و خبر نداشتند روزی که دور هم نیست، دلبندشان با همین لباس مدرسه پر خواهد کشید... صبحی که به مدرسه می رفتند حتی جنگ هم نبود که لااقل مادرشان ثانیه ای بیشتر نگاهشان کند، آیه الکرسی بخواند و صدقه بیندازد... صبحی که میرفت شاید مادری فراموش کرده باشد کودکش را ببوسد... صبحی که میرفت شاید دل نگران امتحان مدرسه فرزندش بوده باشد... نکند شب گذشته دعوایش کرده بود و یادش رفت از دلش در بیاورد؟ نکند غذای مورد علاقه‌اش را قرار بود آن شب برای افطار درست کند؟ نکند وعده‌ی مسافرت نوروزی به بچه داده بود؟ اصلا آن صبح... آن روز صبح وقتی صدای انفجار شنیدند، حتما اولین کسی که دل نگرانش شدند فرزندشان بوده... و شاید پیش دل خود گفته اند دشمن چه کاری به مدرسه دارد... نکند دود را که در آسمان دیده باشی، نگران شوی که حوالی مدرسه دخترت هست... نکند بین آن همه استرس به سختی داشتی خود را آماده میکردی فرزندت را در آغوش بگیری تا ترسش را از صدای انفجار بگیری... وقتی مطمئن شدی هدف موشک ها مدرسه فرزندت بوده، چگونه ملتمسانه به درگاه خدا چنگ زدی که دخترت سالم باشد... تا برسی دم مدرسه چه نذرهایی کردی... آنگاه که در انتظار پیکر فرزندت نشستی چه حالی شدی.... عطش به آغوش کشیدن فرزندت، رسید به در آغوش کشیدن خاک مزارش... بگو چگونه با پاره های بدن دخترکان و پسرکان رو به رو شدی و بین آن تسبیح های پاره شده دنبال نگین خود می‌گشتی؟ من دارم از غم لحظاتی که سپری کرده‌ای جان میدهم... مادری که حتی نمیشناسمت، به خدا غمِ تو دارد مرا دیوانه می‌کند... سکوت اتاق پسرت دارد دیوانه ام میکند عروسک های یتیم شده‌‌ی دخترت دارد دیوانه ام می کند... غم حزن انگیز خانه تان دارد دیوانه ام میکند زخم میناب دارد دیوانه ام میکند.... فکر معلمانش دارد دیوانه ام میکند. صبحی که داشتند میرفتند نگران اتوی لباس خود بوده اند یا صبحانه‌ای که نصفه خورده بودند. به صبحی که داشتند عطر خود را انتخاب می‌کردند، به صبحی که کاش یک ثانیه بیشتر خانه شان را نگاه میکردند... نکند فرزندی داشتند که لازم بود ثانیه‌ای بیشتر در آغوش میگرفتندش نکند همسری داشتند که لازم بود بگویند دوستش دارند نکند از پدر و مادرش خداحافظی نکرده بودند... آه میناب... میناب.... غمِ تو جانم را نشانه رفته میناب... میتوانم به اندازه یکایک این ۱۶۸ نفر ساعت ها ببارم.... مگر ما چقدر جان سخت بودیم خدایا..... تو را به جان حسینت رحم کن بر ما که غمِ وطن و هموطن، دارد از پای درمان می‌آورد.... ✍کوثر
هدایت شده از گسترده لومیو
وارد خونم شد و قرار شد خدمتکار شخصی همسرم باشه تا بدهی پدرش رو صاف کنه. ریزه میزه بود و خیلی وقتا بابت اینکه مجبور شده توی این سن کم تقاص بی‌عرضگی پدرش رو پس بده دلم به حالش می‌سوخت و هواش رو داشتم تا اینکه متوجه شدم بیست و سه سالشه و از اون روز نگاهم بهش تغییر کرد. علاقه‌ای به همسرم نداشتم و همیشه ازش گريزان بودم و همین بهانه هم برام کافی بود که روز تولد همسرم وقتی همه سرگرم جشن بودن وارد آشپزخونه شدم. با دیدنش احساس کردم جنون‌زده شدم؛ در عین سادگی با زیبایی‌هاش روح و روان منو به بازی میگرفت... متعجب و منتظر به من نگاه میکرد که نزدیک رفتم و با گرفتن دستش حلقه‌ای که توی دستم بود رو وارد انگشتش کردم و بی‌توجه به جمعی که درحال دیدن ما بودن گفتم: - تمام بدهی رو می‌بخشم ولی به شرطی که به پیشنهادم جواب مثبت بدی... با من ازدواج می‌کنی نیلماه؟ https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از ܩܔ ܢ̣ߊ‌ࡅ߳و ܭߊ‌ܩܠܩܢ
😍رمانی با 1500 پارت کامل و رایگان😍♨️ رمان این کانال از شدت هیجانی بودن و دلبر بودنش توی مدت زمان خیلی کم بالای صد هزار عضو گرفته و امروز هم به درخواست خود شما لینکش رو گذاشتم تا همگی استارت بزنید و شروع کنید به خوندن😌😉 https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44 من خودم این رمان رو توی دو ساعت تموم کردم اونقدر که پر ماجرا بود😜🙈❌
هدایت شده از منهاج | ᴍᴇɴʜᴀᴊ
چمدان دست گرفتم که بگویی نروم؛ تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟:) تقدیم نگاهتون :)
هدایت شده از منهاج | ᴍᴇɴʜᴀᴊ
_🌱ذکر ِروز ِیکشنبه : یا ذَالْجَلال ِوَالْاِکْرام ؛ ای صاحب ِجلالت‌ و بزرگواری . و یکشنبه‌های ِعلوی💛 (( : ۱۰۰صلوات روزانه‌ هدیه به آقا امام زمان ارواحنا فداه یادتون نره🌱🤍 مِـنـْهـآج✧✦✧𝔪𝔢𝔫𝔥𝔞𝔧 ╭───── • ◆ • ─────╮ @Menhaj_128 ╰───── • ◆ • ─────╯