نزدیک مهر که میشود، بوی دفتر و مداد پاککن و کیفهای نو، دلم را میبرد به جایی که هیچوقت نرفتم… به کوچههایی که شاید هنوز منتظرند. به بچههایی که هرگز از نزدیک ندیدمشان؛ فقط اسمشان را شنیدم. عکسشان را دیدم.
همهشان میرفتند مدرسه. کیفشان را روی دوش میانداختند و از مادرشان خداحافظی میکردند. بعضیها شاید از درس فراری بودند، بعضیها عاشق زنگ ورزش، بعضیها ته کلاس دعا میخواندند که امروز مشق نپرسند… اما حالا کلاسشان جای دیگری است. تختهسیاهشان آسمان است و معلمشان حضرت زهرا(س) :)
نزدیک شروع مدرسه است… و آنها نیستند.
دفترهایشان باز مانده، مدادهایشان نتراشیده، جا کفشیهایشان خالی. مادرها سر کوچه ایستادهاند، نه برای اینکه بچهشان از مدرسه برگردد، بلکه برای اینکه شاید یک لحظه، یک ثانیه، صدای «مامان» را از پشت در بشنوند. اما فقط سکوت است و بوی پاییز و بغضی که هر سال سنگینتر میشود.
مادرهایی که جای کیف مدرسه، پرچم روی قبر بچههایشان میگذارند. برای پدرهایی که جای دفتر مشق، فاتحه میخوانند. برای خواهر و برادرهایی که هنوز گوشهی اتاق، منتظر برگشتناند.
نمیدانم کجای این دنیا ایستادهام، ولی یک چیز را میدانم:
این بچهها را با خونشان شهادت را نوشتند.
و ما، هر مهر که میآید، دل تنگشانیم
سلام بر آنها که رفتند تا ما بمانیم…
و سلام بر دلهای مادرانی که هیچوقت پیر نشدند، فقط شکستند.
#شهدای_میناب
#ماکان_نصیری
#امیرعلیجداوی
#مسیحاسالاری
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
_#دلت میلرزه و چی میشه؟!...
سرش را کنار گوشم پایین آورد و در حالی که شقیقهاش را به پیشانیام میچسباند، کنار گوشم گفت:
_دلم میلرزه و زبونم باز میشه به اینکه بهت بگم... خیلی دوسِت دارم!...
شوکه شدم...
آنقدر که شاید اصلاً گوشهایم خوب نشنید یا او خیلی آرام و آهسته گفت...
اصلاً قرار نبود ابراز احساسات کند...
قول داده بود...
و من آنقدر روی جدیتش حساب باز کرده بودم که فکر میکردم محال است حرف بزند...
اما او لو داد...به همین راحتی...
به سمتش چرخیدم و چشمانم را زوم #چشمان_سیاهش کردم:
_علیرضا تو که زبونت باز شد و حرف زدی...
چی شد؟!...قرار بود حرف نزنی که؟!...
گفتی من ابراز احساسات نمیکنم...
چشمانش را بست و شاید حتی دلش را هم سپرد به دست زبانی که انگار برای من باز شده بود به گفتن حقیقت:
_تو که نمیدونی من دارم با #چشمام چی میبینم...
تو که نمیدونی تو #قلب من چی میگذره...
خب گاهی وقتا زبونمم تحت تاثیر قلبم سحر و جادو میشه و هرچی که قلبم میگه، رو زبونم میآد...
کلمات نمیدونم از کجا میآد...
دست خودم نیست...
حالا یه ذره که ابراز احساسات کنم ،باز دیگه جلوشو میگیرم...
بالاخره مرد جدیش خوبه...مرد جدی، سرسخت، یه ذره اخمالو، یه ذره عصبی، نه؟!...😂😉🙃
❤️🔥⚡️❤️🔥⚡️❤️🔥⚡️❤️🔥⚡️
#رمان_جذاب_مجذوب💫
#اثر_جدید_و_هیجان_انگیز_م_ی
پارت واقعی رمان 😍✨
برا خوندن ادامش بیا تو کانالمون 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c
رو دست این رمان نیست انقدر که قشنگه🥲🥰🤩😍😇
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
من نرگسم...خواستگارِ سابقم شد محافظم و مجبور شدیم #عقد کنیم.اما وقتی عاشقش شدم و میخواستم کنارش باشم ،اتفاقی افتاد که....❤️🩹📵⛔️❌️‼️
https://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c
#رمان_جذاب_مجذوب
#اثر_بانو_یگانه
. . . . . . .. . . . . .
ساعت۱۷پاک کنید