ساعت ۶:۳۰ صبح بود با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم.
صورتمو شستم.
موهای طلایی بلندمو شونه کردم و دم اسبی بستم.
یه کرم مرطوب کننده با یکم تینت نتیجه ی آرایش من بود.
لباس آستین پفی و دامن چین دار صورتی سفیدم رو پوشیدم و کلاهمو سرم گذاشتم.
با یه سبد پر از گل های وحشی و بابونه به طرف کتابخونه ی بزرگ دهکده راه افتادم.
از میان چمن های سرسبز بارون خورده و جنگل پریان عبور کردم تا به کتابخونه رسیدم.
یکم خودمو مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم و آروم وارد کتابخونه شدم.
چون تازه به این دهکده اومده بودم؛ تقریبا کسی رو نمی شناختم..
جز همسایمون خانم و آقای وِندی به همراه دخترشون رزابل که هم سن و سال من بود
و بانو گلیا که دهکده رو اداره می کرد.
وارد کتابخونه که شدم اول بانو گلیا رو دیدم که با خوشرویی اومد و بهم سلام کرد.
بعد هم اکیپ دخترای دهکده که ازم خواستن منم به جمعشون بپیوندم.
با کمال میل قبول کردم و پیش دختری به نام نورا نشستم .
همه ی بچه های اکیپ خوشحال بودن امّا نورا کمی ناراحت به نظر می رسید و مدام تو فکر بود و با بچهها صحبت نمی کرد.
وقت برگشت از کتابخونه متوجه شدم من و نورا هم مسیریم.
از این بابت خوشحال شدم و سر صبحت رو با نورا باز کردم.
در مورد ناراحتی امروزش ازش سوال کردم و گفتم اگه دوست داره می تونه در این مورد با هام صحبت کنه.
نورا لبخندی زد و گفت: خوشحالم که چنین دوستی مثل تو دارم و از پیشنهادت راضیم
امروز ساعت ۴ میام کلبت..
با لبخند سرم رو به نشونه ی تایید خانم دادم و گفتم خوبه.میبینمت ..
و بعد از دقایقی به کلبه رسیدیم.
دست و صورتمو شستم..
لباس های راحتیم رو پوشیدم و ناهار آماده کردم.
ناهارمو که خوردم برای پذیرایی از نورا خوراکی های خوشمزه درست کردم و برای تزیین میز و کلبه از باغچه گل های نارنجی و قرمز آوردم.
هنوز ساعت ۳ بود..
و من به اتاق رفتم تا لباس مناسبی بپوشم .
موسیقی ملایم و بی کلامی پخش کردم و منتظر اومدن نورا شدم .
تا اینکه در کلبه به صدا در اومد و....
منتظر نظراتتون هستم..🌿
که اگه داستان خوب باشه ادامشم براتون بفرستم 🤗👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16869281750536
اهالی :🧡
خیلی قشنگ بود♡ منتظر پارت های بعدیشم:)
بانو گلیا :🧚🏼♀️
ممنون عسلچه..چشمم💚🌸