هدایت شده از آرامِشِ دَرونی؛
روز بارانی بود. من در کلبه ام مخفی شده بودم و از پشت پنجره به قطره های باران روی درخت ها نگاه میکردم. بنظر جالب بودند. سر میخوردند و به زمین میریختند. صفحه شطرنج جلویم بود و به صفحه ان زل زده بودم... تمامی مهره ها مرتب سر جایشان بودند و متتظر بازی بودند. به هر حال این هم مانند بازی زندگی بود. یا برد و یا باخت.
برای: https://eitaa.com/FELORIA7