به سمت قفسههای کتابخونه رفتم و "کتاب نورا و در جادویی"رو برداشتم.
به سمت جمع دخترا رفتم و با خوشرویی و لبخند صندلی کنار پنجره بزرگ روبروی مزارع آفتابگردان رو انتخاب کردم و شروع به خوندن داستان کردم..
سکوت سرتاسر کتابخونه رو فرا گرفته بود تا اینکه زنگی به صدا در اومد و بانو گلیا با گلهایی در دستانش و لبخند همیشگی وارد سالن بزرگ کتابخونه شد همه نگاهها سمت اون رفت..
انگار میخواست سخنرانی مهمی بکنه...
پریان خدمتگزار بانوان سختکوش و مهربونی بودند که پذیراییها رو انجام میدادند بعد از پذیرایی پریان خدمتگزار بانو گلیا شروع به صحبت دلنشینی کرد :
سلام خدمت کتاب یاران عزیز کتابخانه ی الا..
پس از گفت و گوها و جلساتی که با افراد دهکده داشتیم میبایستی رئیس ،کتابدار و افراد دیگری که در کتابخانه مشغول به انجام کار هستند
تغییر پیدا کنند و افراد جدیدی مشغول به کار شوند..
حالا از میان شما زیبارویان محترم کسانی که تمایل دارند در کتابخانه ما مشغول به خدمت شوند پس از مراسم سخنرانی به دفتر من در مرکز دهکده تشریف بیاورند.
تا بعد از بررسیها و تحقیقات ، شما را برای خدمتگزاری در کتابخانه الا انتخاب کنیم
با تشکر از شما عزیزان کتابخوان..
سخنرانی بانو گلیا تموم شد و من به فکر فرو رفتم از بچگی علاقه خاصی به خدمت در کتابخونه داشتم و حالا این فرصتی بود تا من به هدفم برسم...
بعد از رفتن بانو گلیا همه بچهها با هم به گفت و گو در همین مورد پرداختند و خیلی از بچهها تصمیم داشتند که در کتابخونه کار کنند.
کتابی که میخوندم رو به امانت گرفتم تا توی کلبم بخونم..
و بعد از اون با جمعی از بچهها راهی دفتر بانو گلیا شدیم تا اینکه......
منتظر نظراتتون هستم..🌿
که اگه داستان خوب باشه ادامشم براتون بفرستم 🤗👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16869281750536