گفت از حال ِدلت گو ، چه برش میگذرد ؟
گفتم او متروکهای بود ، حسین آبادش کرد ..
نیاز دارم بغلت کنم
نیاز دارم باهات ساعت ها حرف بزنم
نیاز دارم چشمای خوشگلتووو از نزدیک ببینم
نیاز دارم دستم قفل دستات بشه
نیاز دارم به بودنت،نیاز دارم کنارم باشی
نیاز دارم سفت بغلت کنم و نفس بکشمتتت
من خیلی بهت نیاز دارم
خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی:))